<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584</id><updated>2012-01-08T15:31:37.976+03:30</updated><category term='خانوادگی'/><title type='text'>سرزمین داستان های سکسی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>26</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-2948170393468777077</id><published>2009-07-10T16:36:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:37:17.124+04:30</updated><title type='text'>کس دادن مامانم به بابا بزرگ</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;از بابا بزرگم . منظورم بابای بابامه 0زیاد خوشم نمیاد . خیلی جلفه. تازگی یک منشی قرتی هم گرفته که با مامان خیی رفیقه. این را هم بگم مامانم زن راحتیه. راحت با مردها لاس میزنه و همیشه لباسهای باز مپوشهیک روز بابا بزرگ با منشییش امده بودن خونه ما با هم رفتیم به یک رستوران سنتیو اونجا از اینا پذیرایی کردیم.بعد از اون شب من قویا از مامان خواستم تا رابطش رو با منشی بابا بزرگ قطع کنه و اونم قبول کرد.من هم که همیشه به مامان اعتماد داشتم حرفشو باور کردم. ولی بعد ها متوجه شدم که با وجود مخالفت من مامان به خونه منشی بابا بزرگ رفته و بافتن مو رو ازش یاد گرفته ولی من به روش نیاوردم.اولین حس بی اعتمادی من به مامان هم از همین جا شروع شد.و با همین بی اعتمادی که ایجاد شده بود من به تعقیب مامان پرداختم و متوجه شدم که نه تنها رابطش رو با منشی بابا بزرگ قطع نکرده بلکه هروز به اتفاق بابا بزرگ و منشیش به رستوران میرن و ناهار رو هم باهم میل میکنن.با ادامه تعقیب ها متوجه شدم که علاوه بر رستوران این جمع سه نفره یکی دو بار به خونه ما و یکی دو بار هم به خونه منشی بابا بزرگ رفتن البته یکی دو بار هم گمشون کردم و نفهمیدم که کجا رفتن.حس بی اعتمادی و خشم تمام وجودم رو فرا گرفته بود ولی هنوز با شناختی که از مامان داشتم هرگز به مغزم هم خطور نمیکرد که رابطه دیگری غیر از همین رفت آمدها بین این سه نفر وجود داشته باشه .و خشم من هم فقط از بابت دروغی بود که مامان به من گفته بود و نه چیز دیگه.یک روز در زمانی که مامان حموم رفته بود مسیجی روی گوشیش اومد که نوشته بود “فردا نوبت خونه شماس خالی هست یا نه؟”اسمی هم که افتاده بود پدر بابا بزرگش یعنی بابا بزرگ بود.برای اینکه مامان متوجه نشه مسیج رو پاک کردم .دو سه دقیقه بعد دو باره مسیج اومد و این بار با دیدن یکی دو حرف اول مسیج فهمیدم که همون مسیج دوباره فرستاده شده.این بار دیگه مسیج رو باز نکردم .ولی دیگه یه فکرای دیگه ای تو ذهنم خطور میکرد. دیگه فکر یه رفت آمد ساده نبود که آزارم میداد.بله بابا بزرگ خانوم در واقع با این مسیج عملا مکان فردا رو داشت جور میکرد.چشمام داشت سیاهی میرفت و دستام داشت میلرزید.نمیدونستم چیکار کنم.مامان از حموم در اومد سراسیمه گوشی رو ورداشتو مسیج رو خوند و قبل از اینکه بخواد جواب مسیج رو بده بهش گفتم من احتمالا فردا دیر وقت بیام خونه شام منتظرم نباش.در واقع من تصمیم گرفته بودم فردا اصلا سر کار نرم و ته و توی قضیه در بیارم.صبح زود مثل همیشه با مامان خداحافظی کردم و لی به جای شرکت رفتم و سر کوچه پایینی منتظر شدم تا مامان بره آرایشگاه.بعد از حدود یکساعت بعد مامان رو دیدم که از خونه زد بیرون و رفت.من هم برگشتم خونه و دنبال راهی بودم تا تو خونه جایی برا مخفی شدن پیدا کنم وکشیک بدم تا اینکه بهتر از همه جا طبقه بالایی کمد دیواری اطاق خواب رو که دو نفر آدم راحت توش جامیشدن به چشمم خورد.ارتفاع طبقه بالای کمد دیواری هم طوری بود که بدون اینکه چهاپایه ای زیر پا قرار بگیره قد کسی بهش نمیرسید.نزدیکای ظهر بود که رفتم تو مخفی گاه و منتظر شدم.بعد از مدتی صدای کلید مامان که درو باز کرد و صدای صحبت و خنده سه نفر آدم که وارد خونه شدن منو متوجه این قضیه کرد که اون لحظه حساسی که مثل یه کابوس شب و روزم رو سیاه کرده بود فرارسیده.من تو فاصله ای که اینا هنوز نیومده بودن مغزی قفل کمد دیواری رو در آورده بودم تا از سوراخ ایجاد شده منظره احتمالی که در پیش بود رو براحتی بتونم ببینم که ای کاش کور میشدم و اون مناظر رو نمیدیدم.برای اینکه دو طاقه در کمد دیواری هم از هم جدا نشه تا اونا متوجه بشن با یه تیکه دستمال کاغذی که لای دو تا طاقه گذاشتم اونارو بسته نگه داشتم.حدود سی چهل دقیقه بعد از اینکه اونا وارد خونه شدن و تو این فاصله تن ماهی و تخم مرغی رو که از بیرون خریده بودن رو برا ناهار درست کردن و خوردن منشی بابا بزرگ رو دیدم که اومد تو اطاق خواب و با کمال تعجب دیدم که لباساشو در اورد و لخت مادر زاد رو تخت خوابید و با صدای بلند گفت که بچه ها نمیشه امروز بیخیال شید آخه خواب اینجا خیلی حال میده.که تو این لحظه بابا بزرگ اومد تو اطاق و با کیر راست کرده گفت خفه شو بابا.بعد اون هیکل 100کیلوییش رو انداخت رو تخت و مامان رو صدا کرد.مامان هم که تازه شستن ضرفای ناهار رو تموم کرده بود اومد تو اطاق و گفت شما شروع کنین دیگه که منشی بابا بزرگ گفت بدون تو حال نمیده.دیگه داشتم سکته میکردم که مامان هم لباساشو دراورد و رفت رو تختخواب و خوابید تو بغل بابا بزرگ .خود منشی بابا بزرگ هم که انگار نه انگار تو اطاق باشه.دمر رو تخت افتاده بود و داشت چرت میزد.مامان مثل زمانی که تو بغل من میخوابید صورتش رو چسبوند رو پشمای سینه بابا بزرگ منشی بابا بزرگ و اونم محکم بغلش کرد.بعد از چند دقیقه بابا بزرگ منشی بابا بزرگ با یه دست موهای پشت گردن مامان رو و با دست دیگه کیر دو متریش رو گرفت و کرد تو دهن مامان.خیلی کیر کلفتی بود جای نفس کشیدن برا مامان نذاشته بود.چند تا تلمبه وحشیانه به همین شکل زد که با هر تلمبه اش مامان یک متر عقب و جلو میشد.مامان به این نوع ساک زدن عادت نداشت و من اونو تو ساک زدن ازاد میذاشتم ولی این غول بیابونی انگار داشت تانک عقب جلو میکرد.تازه به این هم بسنده نکرد و بعد از چند تا تلمبه وحشیانه به دهن مامان اونو به پشت طوری رو تخت خوابوند که گردن و سرش از لبه تخت آویزون شد که در این حالت سینه و گلوی مامان تقریبا تو یه خط قرار گرفت و کیر اون مرد نامرد که در آینده نزدیک به دست خودم و به شکل بدی کشته خواهد شد تا عمق بیشتری تو گلوی مامان فرو میرفت طوری که چیزی نمونده بود مامان بالا بیاره.حقیقتش من خودم چنین ساک زدنی رو حتی تو فیلمهای سوپر خشن هم ندیده بودم.دیگه داشت چشام سیاهی میرفت که منشی بابا بزرگ بلند شد و به داد مامان رسید و رفت تو لبو لوچه بابا بزرگش واون از فرو کردن کیرش تو دهن مامان دست برداشت.ولی اون نامرد هیچ علاقه ای به زن خودش نشون نمیداد بعد از چند تا لب و بوس الکی دوباره اومد سر وقت مامان.با یه دست و با یه حرکت مامان رو به حالت چهار زانو در آورد و کیرش رو بعد از اینکه با آب دهن مامان خیس کرد گذاش تو دهنه کون مامان و با گرفتن موهای پشت گردنش و کشیدن اون به سمت خودش وکیرش رو فشار داد تو کون مامان.مامان از شدت درد جیق بلندی کشید و گفت نامرد چیکار میکنی.فهمیدم که بر خلاف انتظار مامان که انتظار داشت کیرش رو تو کسش بکنه تو کونش کرده بود و اون تنه درخت چنان فشاری به مامان آورد که با همون فشار اول مامان خودشو کشید جلو و نذاشت که اون نامرد ادامه بده. ولی طرف ول کن قضیه نبود که با وساطت منشی بابا بزرگ اون رو از این کار منصرف کرد.بابا بزرگ منشی بابا بزرگ هم قبول کرد و بی خیال کون مامان شد ولی مامان دیگه رمقی براش باقی نمونده بود.با خایه مالی و اصراری که بابا بزرگ منشی بابا بزرگ کرد مامان راضی شد تا ادامه بدن ولی فقط از جلو.من نفهمیدم اون زنیکه جنده منشی بابا بزرگ برای چی اومده بود که اون نامرد فقط گیر داده بود به مامان.البته دیگه فرق زیادی هم نمیکنه.خلاصه مامان به پشت خوابید رو تخت و اون هیکل صد کیلویی هم روش و چنان تلمبه های میزد به این مامان که تخت به لرزه در اومده بود.کیرش چنان برای کس مامان کلفت بود که تا بخواد از کس مامان در بیاد مامان رو نیم متری از تخت بالا میکشید.ولی مشخص بود که حال فراوونی داره میبره.بعد از مدتی حالت رو عوض کردن و مامان زانو زد و مرده رفت پشتش.و شروع کرد به از پشت گذاشتن.نزدیکای ارضا شدن بابا بزرگ منشی بابا بزرگ بود که با دستای کلفتش به کون مامان ضربه میزد با هر دستش یه لپ کون مامان رو مثل لپ یه بچه تو دستش میگرفت و میکشید.انقدر ضریه به کون و کپل و رونای مامان زده بود که تمام بدن مامان کبود شده بود.چن ثانیه ای مونده بود آبش بیاد که کیرش رو در آورد و با دستش موهای پشت گردن مامان رو گرفت و کیرش رو تا ته کرد تو گلوش و نذاشت حتی یه قطره آب هم رو زمین بریزه و همه رو خالی کرد تو دهن مامانو سرش رو چنان محکم تو دهنش گرفت که مامان نتونست آب رو تف کنه بیرون و مجبور شد همه رو بخوره که بعدشم حالش بد شد و بالا اورد.یکی دو بار دیگه هم به اعتبار اینکه من دیر میام خونه و البته این بار با شدت کمتر بابا بزرگ منشی بابا بزرگ مامان رو جلوی چشم من کرد و بعد بلند شدن و همه چیرو مرتب کردن و رفتن.تو فاصله ای که مامان رفت حموم سریع خودمو رسوندم تو حال و وانمود کردم که از سر کار اومدم.الان یک ماهی از این داستان میگذره و اونا به این کارشون همچنان ادامه میدن البته من سعی میکنم تا جایی که ممکنه با مرخصی گرفتن و خونه موندن به بهونه های مختلف جلوی این کارو بگیرم.حالا من نمیدونم چه عکس العملی نشون بدم.نمیدونم مامان مجبور به این کار شده یعنی آتویی یا گزکی دست منشی بابا بزرگ و بابا بزرگش داره یا اینکه خودش به این کار علاقه داره نمیدونم البته بیشتر برام اینجوری مسلم شده که خودش میخواد.ولی من توی سکس ومسایل عاطفی و مالی براش کم نذاشتم.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-2948170393468777077?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/2948170393468777077/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_9863.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/2948170393468777077'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/2948170393468777077'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_9863.html' title='کس دادن مامانم به بابا بزرگ'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-1393411917616432549</id><published>2009-07-10T16:33:00.001+04:30</published><updated>2009-07-10T16:36:12.679+04:30</updated><title type='text'>اولین سکس من</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;اولین سکس من در ۱۶ سالگی بود.من دختری فوق العاده کنجکاو در زمینه ی سکس بودم خصوصا این که در سن بلوغ بودم و از این ور اون ور حرفایی در زمینه ی سکس میشنیدم و کنجکاویم صد برابر میشد. اما چون در خونواده ی محدود و متعصبی بودم هیچ وقت جرات نمی کردم حرفی بزنم چه برسه به اینکه خودم سکس داشته باشم. اصلا جرات دوست پسر داشتن هم نداشتم.من پسر عمویی داشتم ۴۰ ساله که در سوئد زندگی میکرد و همون جا هم با یک زن سوئدی ازدواج کرده بود. و این پسر عمو که اسمش شهیاد بود بعد از ۱۰ سال برای دیدن خونوادش به ایران اومده بود.یک شب مادرم شهیاد رو که تنها به ایران اومده بود برای شام دعوت کرد و من از همون شب متوجه نگاه های عجیب شهیاد به خودم شدم.تعریف از خود نباشه ولی من نسبتا دختر خوشگلی هستم با هیکل لوند و سینه و باسن گوشتی که توجه همه رو جلب می کنه.اون شب بعد از شام شهیاد به من گفت خب پریسا جون چه کارا میکنی؟تا این رو گفت بابام شروع کرد به تعریف از من که پریسا استاد نقاشیه و از این حرفا...و به شهیاد گفت که اگه دوست داری برو زیر زمین کاراشو ببین.شهیاد هم با خوشحالی قبول کرد و به دنبال من اومد زیر زمین.همین طور که داشت به نقاشی ها نگاه میکرد به من گفت پری می دونی خیلی خوشگلی؟!من که جا خورده بودم چیزی نگفتم و سرمو انداختم پایین.دوباره پرسید ببینم دختر به این خوشگلی حتما خاطر خواه زیاد داره نه؟چند تا بوی فرند داری شیطون؟من که حسابی خجالت کشیده بودم گفتم هیچی. اینجا با خارج فرق میکنه. بابای من...د.حرفمو قطع کرد و گفت ای بابا این حرفا دیگه قدیمی شده. دختری به سن تو با این زیبایی، باید هم خودش لذت ببره هم دیگران و سیراب کنه...تو اگه یه بار لذتش رو بچشی میفهمی که تا حالا چه چیزی رو از دست دادی.با من و من گفتم آخه من... چه جوری میتونم؟؟ نمیشه آخه.اومد دستشو انداخت رو شونم و گفت چرا نمیشه خوشگلم؟تو فقط بگو می خوای یا نه؟سکوت کردم....خب پس معلومه جوابت مثبته. همه چیزو بسپار به من. خودم درستش میکنم.ببینم دوست داری که چند ساعتی بغل من بخوابی؟با تعجب گفتم شما؟؟ شما که خودتون زن دارین آخه.با خنده گفت عزیزم این حرفا برای ما معنی نداره. همین الان که من اینجا هستم میدونم که زنم بغل یه مرد دیگه خوابیده!..........خلاصه شهیاد کاری کرد که من چند ساعتی به بهانه ی سوغاتی خریدن برای زن و بچه اش باهاش برم بیرون خب پدرم هم با خوشحالی قبول کرد.سوار ماشین شدیم و جلوی یه خونه نگه داشت گفت پیاده شو همین جاست.گفتم اینجا کجاست؟گفت خونه ی یکی از دوستامه که چند ساعتی در اختیار ماست.گفتم خطری نداره؟ اگه کسی ببینه؟گفت نترس خوشگل خانوم پیاده شو.هر دو با هم رفتیم خونه و بلافاصله شهیاد منو به سمت اتاق خواب برد.مانتو و روسریمو از تنم درآورد همون جور ایستاده محکم بغلم کرد و لباشو چسبوند به لبام من که بار اولم بود لب میدادم خیلی ترسیده بودم و قلبم تند تند میزد.همون جور که ازم لب میگرفت آروم دستشو کشید رو سینه هامو باهاشون بازی میکرد.بعد اون یکی دستشو گذاشت لای پامو با انگشتش میکشید رو چاک کسم. من جدا حشری شده بودمخیلی خوشم اومده بود. اونم آروم آروم با کسم بازی میکرد.همونجور که داشت با همه جام ور میرفت منو خوابوند رو تخت.اول پیرهن و شلوار خودشو در آورد. یه شورت تنگ پوشیده بود که کیر بزرگشو کاملا نشون میداد.یه کم ترسیدم. بعد از اینکه خودش لخت شد شروع کرد به لخت کردن من.اول خجالت می کشیدم و نمیذاشتم اما انقدر آروم همزمان با کسم بازی کرد و لباسامو در آورد که یهو دیدم لخت لخت زیرش خوابیدم.کاملا روم دراز کشیده بود و ازم لب میگرفت. با پاهاش پاهامو از هم باز کرده بود و کیرشو لای پام گذاشته بود. اومد پایین ترو شروع کرد به خوردن سینه هام. میخوردو لیس میزد و گاز میگرفت. با لاله های گوشم بازی میکرد و حرفای حشری میزد. منم که دیگه آه و نالم در اومده بود.بازم رفت پایین تر و شروع کرد به لیسیدن و بوسیدن کسم که حسابی خیس و داغ شده بود.کاملا پاهامو باز کرده بودو میگفت جووووووووووووووون چه کس شیرینی داری....چه قدر نازه.......فدات شمالهی....ااااااااااااااااااااااااه....منم حشری تر میشدم.یه نگاه به کیرش انداختم دیدم اوووووووووووه سیخه سیخ وایستاده چه قدر هم کلفت و درازه.با یه لحن حشری گفت: عسلم دوست داری من زنت کنم؟!با ترس گفتم وای نههههههههههههه...نمی خوام من می ترسم...دوباره گفت عزیزم اتفاقی نمی یوفته...من یه نگاهی تو کست انداختم پرده ت پاره نمیشه.نترس گفتم مگه میشه؟گفت آره جیگر بعضی پرده ها با کیر پاره نمیشه.اگه بذارم تو کست انقدر خوشت میاد که میگی دیگه درنیار.منم که حالم ناجور خراب بود چیزی نگفتم و اونم به حساب قبول کردن گذاشت.کیرشو هی میزد محکم رو کسم.بعد می کشید رو چاک کسم یه کم با زبونش چوچولمو میچرخوند.بعد از سوراخ کسم تا بالاش زبون می کشید. لبای کسمو کاملا باز کرده بود و توش زبون میزد.گفت خب آماده باش که می خوام بکنم تو. اولش یه کم سخت میره. تو خودتو شل کن و اصلا نترس.یه مرتبه احساس کردم دارم از وسط جر می خورم. کیرشو یک مرتبه کرد تو کسم و درد شدیدی تا مغز سرمو گرفت و اشکم در اومد اما اون هی کیرشو عقب جلو میکرد. انقدر این کارو کرد که دیگه برام عادی شد و درد نداشت. تازه داشت خوشم میو مد. تند تند تلمبه میزد و من آخ و آوخم دراومده بود.یه مرتبه یه حال عجیبی بهم دست داد که همه ی بدنم لرزید که شهیاد گفت عزیزم به ارگاسم رسیدی.خوش به حالت ولی من کمرم خیلی سفته .حالا حالا ها آبم در نمیاد!و باز به تلمبه زدن ادامه داد تا اینکه گفت خب داره آبم میاد. دلم میخواست تو کست خالی کنم ولی میترسم شیکمتو بالا بیارم. کیرشو در آوردو همه ی آبوشو رو سینه و صورتم خالی کرد و بی حال کنارم دراز کشید.نیم ساعتی هر دو بی هوش دراز کشیدیم و بعد خودش پا شد لباساشو پوشید و به منم کمک کرد که لباس بپوشم و دوباره یه لب محکم ازم گرفت.ازم پرسید خوب بود؟ و من فقط لبخند زدم. اما میترسیدم که اگه برم خونه از قیافم چیزی معلوم باشه و همه بفهمن. ولی شهیاد اول منو برد یه کم چرخوند بعد رفتیم رستوران شام خوردیم و حال من عادی تر شد و بعد رفتیم خونه و من همش به وقایع چند ساعت قبل فکر میکردم و لذت میبردم....&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-1393411917616432549?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/1393411917616432549/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_5732.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1393411917616432549'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1393411917616432549'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_5732.html' title='اولین سکس من'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-4048321532096384696</id><published>2009-07-10T16:32:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:33:50.933+04:30</updated><title type='text'>آريا و خاله</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سلام من آريا هستم و 20 سالمه. تنها بچه خانواده هستم. يه مامان خوشگلم دارم که 41 سالشه و يه خاله که 3 سال از مامانم کوچيکتره. اسمش ميتراس و بچه دارهم نمي شه. خاله ميترا همه کاراشو با مامانم انجام ميداد از خريد گرفته تا .... خاله ميترا و مامانم خيلي با هم راحتن. مثلا بعضي وقتا مي شنيدم که از سکس به هم صحبت ميکنن که ديشب چه جوري سکس کردن يا دوست دارن چه جوري سکس کنن و ازاين حرفا......اينم بگم که خاله ميترا هيکل سکسي داره بدن جا افتاده سينه هاي گوشتي (سايز85) کون قلمبه و پاهاي تپل. خلاصه هر چيزي که براي حشري کردن يه مرد لازمه. ماجرايي رو که ميخوام براتون تعريف کنم برميگرده به 2 سال پيش وهمش ازاونجايي شروع شد که من بعضي وقتا با مامانم ميرفتم حموم. يعني ازبچگي اين جوري بوده و برام عادي بود. ولي مامان هنوزم فکر ميکرد من همون آريا کوچولوم و جلوم لخت لخت ميشد. راستش تو بچگي اصلا از اين کار خوشم نميومد ولي بزرگتر که شده بودم خوشمم اومده بود. من با مامان خيلي راحت شده بودم. هرسوالي که برام پيش ميومد مي پرسيدم. اونم جواب مي داد. مثلا برام گفته بود که چه جوري به دنيا اومده بودم. يه بار بهش گفتم مامان چرا اينقدر سينه هات بزرگه ؟ آخه واقعا بزرگ بود. تو فاميل تک بود، تو بزرگي وسکسي بودن. اينو از نگاه هاي بچه هاي فاميل تا مرداي فاميل ميشد فهميد. { سايز 95 } خنديد وگفت بزرگتر که شدي مي فهمي.وقتي زياد گير دادم گفت: اينا دلخوشي باباته. فهميدم که بابامم عاشقه سينه هاي مامانمه و فهميدم چرا بعضي وقتا موقع خواب مامان به بابا مي گفت شير نمي خواي؟ هميشه به بهونه ي شستن تن و بدن مامان ميتونستم به سينه هاش وکل بدنش دست بزنم وهميشه وقتي دست به کونش ميزدم خودشو مي داد عقب. فکرکنم از کون خيلي تحريک ميشد. مامانم هيچي نمي گفت ولي وقتي زياده روي مي کردم ميگفت ديگه داري شيطوني مي کنيا! چون دودولم گنده ميشد واونم مي فهميد ولي اينا باعث نمي شد که ديگه با مامان نيام حموم.مي گفت: عيبي نداره عادي ميشه. تو اين سن همه همين جورين ( نديد بديد ) بهم چيزي نمي گفت فقط مي خنديد. يه باربهش گفتم چرا ميخندي ؟ گفت آخه با اين سنت چيزي از بابات کم نداري. نمي دونم همسن بابات بشي چي از آب در مي ياي. خدا به داد زنت برسه. بعد منو محکم تو بغلش گرفت. طوري که کيرم رفت لاي پاش وسينه هاشو فشار ميداد تو صورتم وهمش قربون صدقم ميرفت. اولين باري هم که آبم اومد جلوي مامانم بود. آخه هميشه مامانم موهاي کيرمو برام ميزد و منم براي مامانم اين کارو ميکردم. يعني موهاي کسشو براش ميزدم مامانم خودش اين جوري مي خواست. از اين کار لذت مي برد. پاهاشو باز مي کرد منم با يه دست کسشو صابوني مي کردم و با اون دستم براش مي زدم . مي فهميدم که از اين کار من لذت مي بره ولي به روش نمياورد که من پر رو نشم. منم از قصد همش دست چپمو مي ماليدم رو کسش اونم چشماشو مي بست و حال مي کرد. يه بارکه داشت موهاي کيرمو ميزد دستش رو حسابي صابوني کرد. کيرمو گرفت وشروع کرد به زدن. ولي اينقدر کيرمو اينور اونور کرد تا آبم ريخت تو دستش. من نمي دونستم چي شده. از مامان پرسيدم. اونم گفت هيچي عزيزم ديگه مرد شدي. بعد کيرمو( آخه ديگه مرد شده بودم ) گرفت و بوسيد. بعد از اون روز رومون بيشتر به هم باز شد چون ديگه همش باهام شوخي مي کرد و با کيرم ور ميرفت يا کونشو ميماليد به کيرم. جوري که مثلا اتفاقي بوده. وقتيم که خيلي حشري مي شدم ميگفت راحت باش. اگه مي خواي جق بزن. مي گفت کسمو نگاه کن جق بزن. خودتو خالي کن. ولي من چون عاشق سينه هاش بودم هميشه يه دستم روي سينه هاش بود و جق مي زدم. يه دفه ازش خاستم که اون برام جق بزنه. با التماس قبول کرد. کنارم رو زانو نشست طوري که سرش سمت کيرم بود وکونش طرف من. شروع کرد برام جق زدن. خيلي آروم و حرفه اي اين کارو ميکرد. منم با کونش بازي ميکردم تا آبم اومد. بهترين جق عمرم بود. ولي نمي دونم چرا ازم نمي خواست که باهاش سکس کنم. منم که روم نمي شد. فکر کنم همه اين چيزا رو براي خاله ميترا هم تعريف کرده بود و گفته بود که چه کير مردونه دارم. چون متوجه شده بودم که خالم يه جور ديگه نگاهم مي کنه و حتي رفتارشم با من عوض شده بود. ديگه خودشو انقد جلوي من جمع وجور نمي کرد. برعکس راحت ترم شده بود. مثلا باهم شوخي ميکرديم جلوم خم ميشد تا سينه هاش معلوم بشه يا مي نشست روي پام و...يه روز خاله ميترا و مامان رفته بودن خريد. منم تازه از فوتبال اومده بودم و ولو شده بودم رو کاناپه. حولمو برداشتم برم حموم که مامان وخاله اومدن.من گفتم: ميرم يه دوش بگيرم.مامانمم گفت: منم خيلي عرق کردم بايد يه دوش بگيرم. برو منم ميام.گفتم: باشه. خواستم برم که خاله ميترا گفت: منم ميام !من خيلي جا خوردم.مامانمم گفت لازم نکرده. تو صبر مي کني بعد از ما ميري. خاله هم راضي شد. منم رفتم ولي تو دلم همش به مامان بد و بيراه مي گفتم که جلوي خاله ميترا رو گرفت. رفتم تو حموم. زير دوش بودم که يه دفعه مامان اومد تو. مثل هميشه لخت لخت. همين جوري که داشت ميومد جلو سينه هاش تکون مي خورد. منم که مثل هميشه فوري شق کردم. مامان خندش گرفت. گفت: حالا صبر کن برسم بعد. اومد زير دوش کنار من. منم بغلش کردم وبوسيدمش.با لحني بيحال گفت: برو اونور توام. دارم از گرما مي ميرم. نچسب به من. منو ميگي! کلي ضدحال خورده بودم. کيرم داشت ديگه مي خوابيد که يه دفعه ديدم خاله ميترا با شورت و کرست مشکي که سفيدي بدنشو جذابتر مي کرد اومد تو. فکر کنم مامان از بس هول بود در رو کامل نبسته بود. من که تا حالا خالمو اونجوري نديده بودم کلي کف کردم و دوباره کيرم مثل سنگ شد. مامانم ديگه صداش دراومد: مگه نگفتم صبر کن بعد ما ؟ چرا اومدي ؟خاله ميترا گفت: آخه منم گرمم بود. داشتم مي مردم. ولي معلوم بود که داره دروغ ميگه چون همش نگاهش به کير من بود. منم که يادم رفته بود لخت لخت با کير شق شده جلو خالم وايسادم. فقط داشتم خالمو با شورت و کرست ديد ميزدم. خلاصه خاله ميترا هم خودشو جا کرد. مامانم ديگه چيزي نگفت. خاله ميترا تا اومد کنار من بهم گفت: اين چيه ديگه شيطون ؟ داشتين چي کار مي کردين ؟مامان گفت: خفه شو ميترا ! اين عادتشه. هميشه همين جوريه تو حموم. خاله ميتراهم خنديد و گفت: چه عادت خوبي. خوش به حالت. مامانمم خندش گرفت ولي من ققط تو نخ سينه ها و خط کس خاله بودم. خاله همش به بهونه هاي الکي خودشو مي ماليد به من و به کيرم دست ميزد. منم اولش خجالت مي کشيدم ولي خوشم ميومد. مامان گفت: ميترا بچه ي منو اذيت نکن.خاله هم گفت: کاريش ندارم که توام. من که ديگه داشتم ميمردم از شق درد. وقتي خالم ديد دارم بد جوري نگاش ميکنم به شوخي گفت: مي خواي اينارم در بيارم راحت باشي ؟منم با پررويي گفتم: اگه اين کارو بکني که خيلي خوب ميشه. اونم ازخدا خواسته پشتشو کرد به من گفت: بازش کن. گفتم: چيو؟ خالم گفت بند کرستو ديگه. مگه نمي خواي ببيني؟ واي من عاشق اين کار بودم. هر وقت تو فيلم سوپر اين صحنه رو ميديدم 100 ميزدم عقب و دوباره مي ديدم. بعد خالم برگشت و گفت: بيا ببين چطوره.منم گفتم: عالي. ولي چون مي خواستم نشون بدم که چقد مامانمو دوست دارم گفتم: هرچي که باشه به مامانم که نمي رسه. با اين حرفم خالم شاکي شد ولي مامانم کلي حال کرد. منو بغل کرد و سينه هاشو فشار داد تو صورتم. مي دونست من عاشق اين حرکتم وهمش قربون صدقم ميرفت. خاله ميترا که ديد اينجوريه خواست برگه برنده رو کنه. ديدم خم شد و شورتشو در آورد. واي ديگه نمي شد رو اين کون حرف زد. واقعا حرف نداشت. بعدشم همش خودشو از پشت مي ماليد به من. منم ديگه نتونستم تحمل کنم و از پشت چسبوندم بهش و سينه هاشو گرفتم. خاله ميترا هم يه آه کشيد. معلوم بود اونم خيلي حشريه. همش کونشو مي داد طرف من.... منم که ديگه پر رو شده بودم وحشري. اصلا يادم نبود مامانم داره منو نگاه مي کنه. آخه صداش در نميومد. بعد خالم خوابيد کف حموم و گفت بيا بخواب رو من. منم يه نگاه به مامانم کردم. ( يعني اجازه ) اونم با لبخند گفت برو پسرم. اينم خالته. غريبه که نيست. عيبي نداره. منم رفتم. خالم ازم خواست که سينه هاشو بخورم. منم مثل قحطي زده ها مي خوردم تا اونجا که مي تونستم سينه هاشو ميکردم تو دهنم. خالم داشت آخ و اوخ مي کرد و همش ميگفت بخور... فشارش بده.... نوکشو گاز بگير... بعد کيرمو با دستش گذاشت دم کسش و گفت بکن تو. ولي لازم به گفتن اون نبود. چون قبل از اين که حرفش تموم بشه من کيرمو تا جايي که مي تونستم کردم تو. واي چه کسي ! اولين بار بود مزه ي کس کردن رو مي چشيدم. هيچي نمي فهميدم. فقط وحشيانه تلمبه ميزدم. خالمم مي گفت محکم تر... تندتر... بکن بکن.مني که هميشه تا دستم به کيرم مي خورد مي خواست آبم بياد نمي دونم چي شده بود اصلا انگار نه انگار. انقدر محکم تلمبه ميزدم که خالم گفت: بلند شو کمرم درد گرفت. وقتي بلند شدم ديدم مامانم داره با خودش ور ميره و سرو صداش حمومو برداشته. خاله ميترا بلند شد و دستاشو گذاشت رو ديوار و خم شد گفت: زود باش ديگه شروع کن مردم. از اينکه يه زن 38 ساله داشت به من 18 ساله کس نديده التماس ميکرد حال ميکردم. بعد دوباره کيرمو با يه تف جانانه کردم تو کسش. حالا ديگه من سرپا بودم و راحت تر مي تونستم تلمبه بزنم. خالم همچنان جيغ ميزد که انگار داره پاره ميشه. هم من تلمبه مي زدم هم اون خودشو به طرف من هول مي داد. بعد دستاي مامانم رو روي پشتم حس کردم. فکر کنم اون ديگه ارضا شده بود و اومده بود پيش ما. تو همين حال و هوا بودم که احساس کردم که يه چيزي مثل سيل مي خواد از کيرم بزنه بيرون. ديگه فرصت نشد به خالم بگم. يه آه بلند کشيدم و تمام آبمو ريختم تو کس خاله ميترا. اونم بدترازمن صداش دراومد. انگارداشت ازلذت مي مرد. داد ميزد: واي سوختم... چقد داغه... آتيشم زدي... بريز همشو. بريز تو کسم. منم همه ي آبمو خالي کردم.... مامانمم از پشت منو بغل کرده بود. خودشو مي ماليد به من. بعد خاله ميترا برگشت و کيرمو کرد تو دهنش و تا قطره آخرشم خورد. بعد مامان گفت: بسه ديگه. پاشين بريم. الان منصور (بابامه) مياد. ما رو اينجوري ببينه اصلا خوب نيست. بعدشم همگي يه دوش گرفتيم و رفتيم بيرون. خاله ميترا به مامانم مي گفت: من اگه همچين پسري داشتم ديگه شوهر لازم نداشتم. من که تا يک هفته تو کما بودم که چي به من گذشته. خيلي حال کرده بودم.بعد از اون جريان مامان همش به من مي گفت: ديگه اين کارو با خاله ميترا نکن. يه وقت آبرو ريزي ميشه. به خاله ميتراهم ميگفت که با آريا کاري نداشته باش ولي خاله ميترا دست بردار نبود. فکر کنم خيلي بهش حال داده بود. همش باهام از سکس حرف ميزد و باهام شوخي ميکرد. يه بار يادمه وقتي ما خونشون بوديم توي آشپزخونه گير داد که بايد کيرتو ببينم و مي گفت واقعا بايد به بابات احسنت گفت. بيبين چي ساخته! حالا ديگه بعد از سکس با خاله اونم جلو مامان رابطم با مامان نزديکتر و سکسي تر شده. يعني خودش فهميده بود که چه چيزي هميشه در کنارش بوده ولي استفاده نکرده. يه جورايي به خاله ميترا حسودي ميکرد ولي روش نمي شد بگه. شايدم مي ترسيد. نمي دونم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-4048321532096384696?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/4048321532096384696/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_2535.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/4048321532096384696'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/4048321532096384696'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_2535.html' title='آريا و خاله'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-3387748947105668802</id><published>2009-07-10T16:31:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:32:25.864+04:30</updated><title type='text'>سکس و سکس و سکس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تو بخار سيگار و هاله مشروب دورت که گم می شی اصلا نمی فهمی آهنگ توی مهمونی چيه و با کی می رقصی. اينا همش يعنی تابستون. يعنی مامان و بابا ياد مشرق و مغرب بيافتن و دائم يا جماعت الاف خونت ولو باشن يا تو خونهاشون. شمال و استخر و... يعنی مدرسه نداری. يعنی جز آدم بزرگا شدی حالا به چه قيمتی؟ خدا می دونه!می رقصيدم با يک دختره؟ کی بود نمی دونم. اونقدر مشروب خورده بودم که می تونستم خود به خود آتيش بگيرم. خوب بعد از مشروب چب می چسبه سيگار. معلوم نيست اينهمه سيگار از کجا اومده با طعمای مختلف؛ يکی از يکی مزخرف تر! دستای يکی که با زور می ديدمش هم رقصمو ازم جدا کرد. برم بخوابم؟ اگه يکی تو اتاقم ولو نشده باشه. با نيشگون يکی تمام مستی از سرم پريد. برگشتم يک تو دهنی به اين متجاوز بزنم. جاخالی داد. شايد منتظر بود.-هوو؟گفتم: هو به خودت . عمله مهمونی را با ميدون اشتباه گرفتی!!(( البته خودم بارها اين مهمونيها را با جاهای مختلف مقايسه کرده بودم))- تو کی هستی؟- خودت کی هستی. (( معمولا همه مهمونها را می شناختم. لااقل به اسم. ))خلاصه من که اونو نمی شناختم ولی اون منو می شناخت.- اه تو خواهر فلانی هستی . تا همين چند وقت پيش رو پامون می شستی برامون شعر می خوندی!معلوم شد آقا چند سالی در بلاد فرنگ می چريدن! و حالا اومده بودن به نيابت از خانواده املاکی را بفروشن و برگردن. يک ماهه ديگه از موندنش نمونده بود. ياد رفيق رفقای قديم افتاده بود. برام جالب بود که سنش از برادر بزرگم خيلی بيشتر می خورد!نشستم رو پاش. دلم سکس می خواست. سکس برای دختر مثل من يک جور انتقال نفرت بود! (( اينا را گفتم بگم تا بفمين منظور بعضی کارامو ))مثلا اينکه طرف روتون بالا و پائين می ره عرق می ريزه. التماس می کنه. يک حس قدرت به دخترائی مثل من و با حال اون موقع من می داد. اينکه چقدر مرد می تونه ظعيف باشه!!! (( قراره احساسات من بره تو يخچال !!!))به هر حال سرم کم و بيش گيج می رفت. حوصله وراجيشم نداشتم. نشستم تو بغلش و سرمو گذاشتم رو شونش. دم گوشش نفس می کشيدم.گفت: خسته ای.گفتم آره؟ چيه می خوای برام لالائی بگی؟خنديد. خنده عصبی.- بريم تو تختت؟- گفتم به گمانم قبلا اشغال شده. و زدم زير خنده. شايد خنده مستانه! و شايدم حساب شده.- گفت بريم خونه من.- گفتم ماشينتو بزن بيرون . منم برم به يکی از اين آقايون بگم خونه نيستم!!برادر بزرگم رو پيدا نکردم کوچيکه مشغول ور رفتن با هنگامه بود يک گوشه خونه. گفتم شب می رم خونه يکی!!! حوصلم رو نداشت گفت خوب.بعد يکدفعه انگار بهش جرقه وارد بشه نگاهم کرد. می دونستم منظورش چيه.گفتم قرصام رو می خورم. روپوش روسرمو انداختم روی تنم و رفتم تو حياط. دم در خونه بود.- حاضری؟- آره.- گفتی بهشون .- آره!!- هيچی نگفتن؟- چی بايد بگن؟ تابستونه مدرسه ها هم که تعطيله! چی دارن بگن؟سوار ماشين شدم. خوشحال بودم از اون جنگل می رم بيرون. ديگه شلوغی حالمو بهم می زد. تهران ساکت و مرده بود. حتی ايست بازرسی هم نبود. وارد پارکينگ شديم. وارد آسانسور. طبقه چندم؟ يادم نيست. تو آسانسور خودمو انداختم تو بغلش. بغلم کرد. تو بغلش بودم که درو باز کرد و بردم تو خونه!گفت: حسابی مستيا!- تو نيستی؟- آخه تو ۱۷-۱۸ سالت بيشتر نيست!!! تو دلم خنديدم!! چيزی نگفتم. بايد بود می گفتم بچه تر از اونم که فکر می کنی و با تجربه تر از بقيه اش؟ شقيقه هاش موی سفيد داشت. يک راست بردم تو تخت. اول روپوشمو کند. تو بغلش وول می خوردم. روسريمو خودم در آوردم. موهامو باز کردم. دستشو گرفت زير چونه هام. نگاهش می کردم.گفت: چشمات ترسناکن! خنديدم!!- عادت نداری نگاهت کنن؟گونه هامو بوسيد. و بعد لبامو چشمامو صورتمو. بوسه هاش قاطی پاتی بود. معلوم بود حسابی زده بالا! دستمو زدم به جلوی شلوارش. کيرش داشت شلوارشو پاره می کرد. زیپشو باز کردم و دستمو بردم تو. وحشت زده پريد عقب.گفتم چيه؟گفت: دختر! خجالتی؟ چيزی؟خنديدم. گفتم بايد خجالت هم بکشم؟ فعلا که تو بيشتر خجالت می کشی؟!! و باز خنديدم. قهقه می زدم. با بوسه دهانمو بست. با کير داغش بازی می کردم. بلند شد. شلوارشو در آورد. شرتشم. از نگاهام فرار می کرد. منو به خنده می انداخت. بغلم کرد دوباره. تو بغلش نشسته بودم. از رو بلوزم سر پستانهامو گاز می گرفت. نگاهش می کردم. چشمهاش بسته بود. با کير و بيضه هاش بازی می کردم. حسابی داغ. راست و آماده بود. حتی سرش خيس بود. دامنمو زدم بالا و نشستم رو کيرش . سورتمو زدم کنار و خودمو بهش می ماليدم. باز بهش شک وارد شده بود.يک لحظه ديگه باهام ور نمی رفت. دوباره شروع شد بوسه ها و ور رفتنها با موهام گوشام و زمزمه های آه و ناله اش. چشماش تمام مدت بسته بود. يک آن نگاهم کرد.- چشماتو ببند.- چرا؟- نگاهت داغه منو می سوزونه!گفتم دوست دارم نگاهت کنم ولی باشه.خوابوندم روی تخت. اول دامنمو در آورد و شورتمو زد کنار. با کسم بازی می کرد. شروع کردم آه کشيدن.گفت: خوبه.- آره. بلندم کرد. بلو زمو در آورد روم افتاد. شروع کرد گاز زدن بدنم. يواشکی نگاهش می کردم. از هيجان می لرزيد.در گوشم گفت: برم کرم بيارم؟گفتم: کرم؟ برای چی؟- خوب از پشت بکنم. خشک درد می گيره.گفتم: چرا از پشت؟ جلوم بازه!!! دوباره ساکت شد. شايد شوک آخر!- چی؟- آقا جون باکرده نيستم. دختر نيستم. چه می دونم تو بلاد شما می گن بنده ويرجين نيستم!- آخه...- آخه داره مگه؟بعد بلند شدم.- می خواهی يا نه؟ منو کشتی که .بغلم کرد.- نه عزيزم نرو. مطمئنی.گفتم آره بابا جان. قرصم می خورم.باورش نشده بود برای همين منو که می بوسيد و نوازش می کرد. انگشتم می کرد. انگشت کردن عصبيم می کنه. آخ و اوخم بلند شد. کيرشو با دست گرفتم و ماليدم به سوراخم. ايندفعه رفتم روش. کيرشو گرفتم تو دستم و نشستم روش. دردناک بود. چون اولا مدتی بود سکس نداشتم. بعدم خيلی گنده و شق بود.- آخ درد اومد. صورتم جمع شده بود. از نگاهش فهميدم ترسيده. يعنی که من باکره بودم و ... بيشتر نشستم. کمی بالا و پائين کردم. بازی. برگردوندم. تحملش تموم شده بود عرق می ريخت. افتاد روم. حالت حيوانی. بالا و پائين می رفت. منم آخ و اوخ می کردم.در گوشم گفت: تو رو خدا اون چشما رو ببند. منو کشتی. و من بستم. احساس می کردم رد کيرش تو کسم می مونه. داشت آبش در ميومد. ديگه می فهميدم. در آورد. به پهلو خوابوندم. از پهلو کرد توش. اينطوری حال برای اون بيشتر بود و درد برای من زياد تر. آخ و ناله های جفتمون زياد شده بود. افتاده بودم به چرت گفتن.- بريز توش ديگه آخ منو کشتی. و اونم می گفت : آخ تنگی تنگی. می خوامت با تمام وجودم. می خوامت. و بعد محکم توم نگه اش داشت. فشارم می داد. آب داغش تو کسم منفجر شد. بی حال شده بودم. تا صبح تو بغلش خوابيدم. راحت راحت&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-3387748947105668802?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/3387748947105668802/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_5190.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3387748947105668802'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3387748947105668802'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_5190.html' title='سکس و سکس و سکس'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-3938500165912592964</id><published>2009-07-10T16:30:00.002+04:30</published><updated>2009-07-10T16:31:23.399+04:30</updated><title type='text'>خاطره علیرضا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;اسم من علیرضا و 26 سال سن دارم بچه تهران ( جنوب تهران ) هستم. و مجرد. از اینکه اسم محل رو نمیگم ببخشید ولی اینقدر اینو بدونین که اگه اسم محل رو بشنوید صد در صد یاد شر و شور و زرنگ بودن بچه های اونجا میوفتید. من بی تعارف سکس های زیادی داشتم . اعم از زیدهای خودم کس های فراری دختر همسایه و. . . ولی یکی از این سکسها بقدری برام جالب بوده که تصمیم گرفتم این سوگلی رو براتون بنویسم . من پسری هستم که از لحاظ چهره خدا رو شکر بدک نیستم و همین حسن هم خیلی تو زندگیم تاثیر گذاشته و کارمند یک سازمان دولتی هم هستم. داستان از این قراره که من برای خودم یک مغازه کامپیوتری زده بودم و کار و کاسبی میکردم و هنوز کارمند دولت نشده بودم و از اونجایی که مغازه تو محلمون بود دوستان زیادی همشیه پیشم بودن و تا دلتون بخواد هم زید برای خودم تور کرده بودم که این همه از برکات مرکز پیش دانشگاهیه بالاتر از مغازم بود. یه چند ماهی از افتتاح مغازه گذشت و یه شب که من توی مغازه تنها بودم که کمتر اتفاق میوفتاد که من تنها باشم یه مشتری اومد داخل مغازه که یه دختر بچه 10 ساله بود که یه وی اچ اس رو میخواست تبدیل به وی سی دی کنه و گفت خواهرم گفته اینو تبدیلش کنین لطفا منم گفتم که برای فردا ظهر آمادس بیا ببر خلاصه شب گذشت و فردا صبح من اومدم در مغازه و اولین کار تبدیل فیلم بود من فیلمو گذاشتم و چند دقیقه اولش شو بود که من گذاشتم و از رو بیکاری نشستم به نگاه کردن فیلم که یکدفعه شو قطع شد و یه فیلم سوپر که از قضا فقط پسرها همدیگرو میکردن شروع شد فیلمش خیلی نایاب بود چون پیر زنها و پیرمردها بچه ها و حتی شاشیدن تو دهن هم و خیلی چیزهای دیگه توش بود من همرو برای خودم روی هارد ذخیره کردم تا ظهر که یه خانمی که قد بلند و با یه بچه تو بغلش بود وارد مغازه شد و واقعا به قول معروف تیکه پدر مادر داری بود وارد مغازه شد و خیلی جدی گفت ببخشید فیلم ما آمادس خواهرم دیشب آوردهمن اول موندم چی بگم ولی دلو زدم به دریا و گفتم ببخشید فیلم آمادس ولی فکر کنم اشتباهی شده و فیلمو اشتباهی آوردین . گفت چطور مگه گفتم آخه . . . که یکدفعه حرف منو قطع کرد و گفت میشه بزارین ببینم . منم گفتم باشه ولی مسئله اینه که روم نمیشه که دوزاریش افتاد و گفت آهان پس شو نبود گفتم چرا ولی وسطش قطع میشه و . . . فیلمو بهش دادم و گفت پس فردا براتون فیلم اصلی رو میارم منم گفتم باشه و بعد رفت . این داستان گذشت و اونم دیگه نیومد تا دوباره انگار خدا میخواست یه حالی به ما بده دوباره من تو مغازه تنها بودم که سرو کله این حوری پیدا شد . باور کنین تا اون روز برای مخ زدن این کس هزار و یک نقشه کشیده بودم که هیچ کدوم عملی نشد به غیر از نقشه غیر قابل انتظار اینم بگم مخ زدن این کس مدیون یک جمله بود که رفقام بران فرستاده بودن تو موبایلم منم چون جالب بود برای یکی از زیدام روی کاغد آ5 پرینت گرفته بودم تا وقتی از جلو مغازه رد میشه بهش نشون بدم تا یه کم بخندیم و اون جمله این بود که (( بزرگترین آرزوی دخترها اینه که بتونن بشاشن به دیوار )) این رو میز بود که ناگهان این شاه کس اومد تو مغازه و در حین صحبت کردن با من این جمله رو خوند و زد زیر خنده و گفت حد اقل اینو از جلو چشم بر دارین منم چون خیلی از این حرفش شاکی شده بودم گفتم ببخشید دیگه ساعت 11 شبه و من اگر اجازه بدین داشتم میرفتم در ضمن اگر میخواستم همه اینو بخونن میزدم پشت شیشه در ضمن از فیلمی که شما داده بودین که بدتر نیست . این اتفاقا و این حرفا باعث شد که جو مغزه عوض بشه و یه چیزایی لو برهخیلی راحت و بدون تعارف گفت شما که بدتون نیومد و انگار که یکی از خازنهای مغزم ترکیده باشه تو چشاش نگاه کردم و واقعا قفل کردم و ناخداگاه گفتم کیه که بدش بیاد و لی اون نوعش جالب نبود . اول یه کم ساکت شد ولی بعد شروع کرد و گفت من خودم کارت گرافیکی ورودی دار دارم ولی طرز استفادشو بلد نیستم میشه رو کاغذ بنویسین چی کار کنم تا بتونم خودم فیلمارو وی سی دی کنم . منم گفتم راستش من نمیدونم کارت شما چیه و طرز کارشو باید از نزدیک ببینم بهتره بیاریدش اینجا تا یادتون بدمالبته اینم بدونین که ته دلم راضی نبودم که بهش یاد بدم چون اول دیگه ممکن بود این کس طلا دیگه در مغازه نیاد و دوم اینکه اگه یادش میدادم دیگه خودش همه کارارو میکرد و چیزی جیب ما نمیرفت به هر حال اون شب هم گذشت تا یه روز ظهر. . . اون روز من شب قبلش حسابی نئشه کرده بودم و یه کس سیر با رفقا کرده بودیم و بی حال روی صندلی مغازه نشسته بودم تو خیال خودم غوطه ور که یکدفه کس طلای داستان ما وارد شد البته ایندفه با دو تا از رفقاش که اوناهم الحق بد چیزی نبودن من با اینکه دیشب هم کس کرده بودم ولی با دیدن اینا قلب آقا کیره به تاپ تاپ افتاد و یه جورایی به ما زور گفت کس طلا گفت اگر میشه شما یه ساعت دیگه تشریف بیارین خونه ما و و طرز استفاده کارت گرافیکی رو به ما یاد بدین تا دوباره ابرومون جلوی شما نره. منم گفتم باشه واسه ساعت 3 میام و درستش میکنم اونا هم آدرسو دادن و رفتن. توی این یکی دو ساعت داشتم به این فکر میکردم وای اگر جور بشه کس دومم افتادیم به خاطر همین رفتم یه بسته پسته خریدم و همرو سریع خوردم که یه وقت اگر پا داد کم نیاریم هر چند میدونستم که خیلی دیر شده تا معده کون گشاد ما بفهمه اینا چین و کمر ما رو پر کنه خلاصه تو همین فکرا راه افتادم خونه یارم و زنگ خونشون که یه خونه 4 طبقه بود رو زدم و در باز شد و ما هم رفتیم تو که یکی داد زد بیایید طبقه چهارم ماهم رفتیمهمینکه از در وارد شدم دیدم اون دو تا رفیقش اونجان با 2 تا بچه که با دیدن اونا تا مغز کونم آتیش گرفت و از اینکه 500 تومان پول پسته داده بودم کونسوزیم میگرفت رفتم تو اتاق کامپوتر و نشستم روی صندلی پلاستیکی روی میز که یکدفعه پایه صندلی تا شد و مثل گوه وا شدم رو زمین هر سه تا زنا زدن زیر خنده و منم که حسابی بد آورده بودم بلند شدم و چند تا فحش به شانس کونیه خودم دادم و دوباره با احتیاط نشستم رو صندلیبعد از اینکه کارت گرافیکی رو نصب کردم کس طلا رو صدا کردم تا براش توضیح بدم که در همون حین یکی از اون کسا بچه هارو برداشتو رفت. بعد هردو کسا اومدن تو اتاق و منم شروع کردم به توضیح دادن واسه این دو تا خنگ . یه یه ربعی طول کشید تا اینکه همون فیلم اونروز رو آوورد و گفت حالا یه لطفی بکن همون قسمتای سوپر فیلمو بریز روی هارد من انگار داشتم خواب میدیدم شکه شده بودم از اینکه اینقدر بدون رو دروایستی حرفشو زده بود و میخواستم بگم که من اینو رو سیستم در مغازه دارم که یکدفعه افکار شیطانی اومد سراغم انگار یکی گفت کسخل این فیلم سوپره بزار اینا ببینن شاید یه فرجی بشه از یه طرف هم با خودم میگفتم اگر بخوام اینو بکنم پس اونیکی چه گوهی بخوره و اصلا به این فکر نکرده بودم که ممکنه هر دو رو با هم بکنم چون تا حالا 2 تا کس تو یه مکان بامن تنها ندیده بودماونم کس هایی که واقعا هر یه دونشون کافی بود تا منو پشت و رو کنهبه هر حال فیلمو گزاشتمو صدای اسپیکر رو هم کمی زیاد کردم و مونیتور رو هم چرخوندم سمت این دو تا کس گفتم حالا باید صبر کنین تا تموم بشه جونم براتون بگه که این فیلم رسید به جاهایی که دیدم این دوتا حتی پلک هم نمیزنن و اصلا منو آدم حساب نمیکنن که انگار منم اونجام و داره کم کم چشاشون ژاپنی میشه دیگه اینجا بود که باید از تجربه هام استفاده میکردم . سریع رفتم و نشستم روی تخت پشت سر کنار اونها و کیرم که توی شلوارم مثل لوبیای سحر آمیز رشد کرده بود رو به طور موزیانه به اونها نشون دادم بدونه اینکه اونها خیال کنن از قصدیه تو همین لحظه با خودم فکر کردم که اینا صد در صد با نقشه منو اووردن خونه و کسو کون اینا کلا میخاریده رفتم کنار اون کس طلای اولی و گفتم راستش من روم نمیشه با شما این فیلمو نگاه کنمالبته این رو برای این گفتم که اونا احساس کنن من امل هستم و هر کاری دوست داشته باشن میتونن با من بکونن منم صدام در نمیاد و درست زده بودم به هدف با گفتن این حرف یه دفعه هر دو تا شون گفتن آآآآآآآآآ بچمون خجالتیه و بعد اونیکی کسه که انگار کلا منو شبیه کیر میدید اومد و از پشت به من چسبید و پاهاشو از بغل رون پای من به پایین تخت انداخت وای داشتم با کمرم کس گرمشو احساس میکردم منم دستمو بردم پشت کمرم و اروم اروم کسشو از رو شلوار میمالوندم در همین حین کس طلا که اسمش سولماز بود اومد و جلوی من نشست جوری که من وسط این دو تا بودم و با دست دیگم کس جلویی رو هم میمالوندم ولی از زیر شورتش همین کار باعث شد که تمام دست من خیس بشه و چسبناک یه چند دقیقه ای اینجوری گذشت من گفتم من گرمم شد که مثل وحشیا لباسای منو در آووردن و من کون برهنه روی تخت افتادم و انتظار میکشیدم اول کودوم رو میکنم باور کنین احساس میکردم این واقعیت نیست و الان در حسی هستم که هر لحظه ممکنه ازش بیام بیرون ولی این واقعیت بود با خودم گفتم آخه تا کی فقط تو فیلمهای سکسی یه مرد 2 تا کس بکنه و منم نگاه کنم با کنه بازی لباسهای سولماز و در آووردم و بعد هم لباسهای لیلا رو منظورم کس دومیه وای چه بدن های خوشگلی با اینکه تمام پرده های خونه کشیده شده بود و فقط نور مونیتور بود که اتاقو روشن کرده بود ولی بدن اونا برق میزد مخصوصا بدن سولماز که یه هیکل کشیده سفید با کون توپر و سینه های سیخ که به سختی میشد اونارو بهم بچسبونی. سولماز اومد که کیرمو بخوره نگاه بهم کرد و گفت تمیزه ؟با ناراحتی نگاش کردم گفتم شما رو این کیر کثیفی میبینید بعد شروع کرد خوردن انگار اولین بارش بود ساک میزد چون دندوناش میخورد به سر کیرم و من قلقلکم میومد خوب دست خودم نبود لیلا هم همچنان رو تخت منتظر بود تا نگاش کردم خوابید رو تخت و یه جوری که انگار آمادس برای خوردن به من نگاه کرد من تا اون موقع کس هیچ کسی رو نخورده بودم اول یه کم با دماغم کسشو اینور اونور کردم بعد با کف دستم آبهای اونو تمیز کردم و شروع کردم چوچولشو خوردن یه کم شور بود ولی کم کم نمکش اندازه شد و خوشمزه من چونکه به سمت بغل خم شده بودم و داشتم کس لیلا رو میخوردم کمرم درد گرفت به سولماز گفتم تو هم بیا رو تخت بعد من هر دو رو خوابوندم بغل هم و شروع کردم سینه های هردو رو خوردن اول لب و لوچم که احساس میکردم کثیفه با سینه های سولماز پاک کردم و بعد لیلا رو مجبور کردم برام ساک بزنه من چون هنوز نئشه بودم هر چند دقیقه یه بار کیرم کلا قش میکرد و باید یکی میخوردش همین قضیه برای اونا خیلی جالب بود و ته دلشون حال میکردن از اینکه یه نفرو پیدا کردن با کمر فولادین به هر حال تو موقعیتی قرار گرفتم که باز مجبور شدم با تمام اکراه کس سولماز رو هم بخورم دیگه قید زندگی پس از کس رو زده بودم هنوزم که هنوزه احساس میکنم یه روز لبو لوچم کنده میشه میوفته یه جایی. خوب هر کسی یه اخلاقی داره دیگه به هر حال تایم بخور بخور تموم شد و لیلا اونقدر کیرمو خورده بود که تمام رژ لبش در اومده بود رو کیرم و تمام کیرم توی اون نور کم قرمزیش معلوم بود. ( دیگه ببینید چقدر آرایش کرده بود ) من سولمازو خوابوندم و چون همیشه دوست داشتم اونو بکنم اول اونو انتخاب کردم اینم بگم کیر من مورد پسند زنهاست یعنی نسبتا کلفت و دراز ولی در حد مورد تحمل . به هر حال کیرمو از ته بغل تخمام گرفتم و همینجوری که تخمام دم سوراخ سولماز بود و سر کیرم هم بین ناف و شاشدونش بود همینجوری بالا و پایین میکرد که وقتی دیدم که کم کم داره دیونه میشه کیرمو کردم تو سوراخش و یه آهی کشید که من داشتم دیوونه میشدم دیدم لیلا بیکاره راستش کاری دیگه با اون نداشتم چون داشتم اینو میکردم خدا پدر این فیلم سوپرهارو بیامورزه اگر چند تا از اونا ندیده بودم نمیدونستم با لیلا چه کنم بهش گفتم اومد توریکه مقابل من بود و کونش جلوی دهن سولماز بود روی سینه های سولماز نشست کم کم بهش گفتم اومد قشنگ نزدیک من شد و من اونو بقلش کردم یعنی دو تا کس جلوی من بود من لیلا رو بقل کرده بودم و ازش لب میگرفتم و اونم با کس خودش ور میرفت ولی این کیر زبون بسته ما هر چند دقیقه یه بار میخوابید و لیلا مجبور بود ننه خودشو بگاد تا اون بلند شه بعد از 7 الی 8 دقیقه دیدم سولماز داره داد و بیداد میکنه خفن فهمیدم که داره آبش میاد من پاهاشو چسبوندم به هم و شروع کردم تند تند کردن تو این حالت زن خیلی درد میکشه ولی دوبله حال میکنه منم به تلمبه زدن ادامه دادم یهو دیدم که کیرم تو کس گرم سولماز خیس آب شده با خودم گفتم حالا نوبت لیلا ست لیلا رو دمر خوابوندم لب تخت جوری که کس قلمبه و باد کردش از پشت لاپاش زده بود بیرون وای چه صحنه ای کیرمو که کردم تو کسش روتختیو گاز میزد آروم آروم عقب جلو کردم انگار نه انگار که دارم کس میکنم سولماز از پشت منو بقل کرده بود همین گرمیه سولماز و سینه هاش باعث شده بود که کیرم نخوابه به همین منوال 5 یا 6 دقیقه هم لیلا رو کردم ولی قدرت من خیلی بیشتر بود من انگار اصلا آبم نمیخواست بیاد به لیلا گفتم بیایید یه کاری کنید من خسته شدم آبم نمیاد که سولماز گفت بزار من بیارمش و کیرمو کرد تو دهنش و تند و تند میک میزد بعد در میاورد و برام جق میزد یه چند دقیقه ای اینجوری گذشت احساس کردم دیگه وقتشه و برعکس همه که وقتی آبشون میاد میکشن بیرون من کردم تو کس لیلا که وقتی ارضاء شده بود همونجوری روتخت ولو شده بود و الحق هر چی پسته خورده بودم آب کیر شده بود و همرو خالی کردم تو لیلا و بعد تو همون حالت که کیرم تو کس لیلا بود افتادم روش و سولمازم افتاد رو من بعد آروم دم گوشم گفت که بابا واقعا که مردیا الان 45 دقیقس داری میکنی تا اینو گفت یهو یادم افتاد فیلمه یک ربعه تموم شده ولی دیگه حالشو نداشتم تا اون لحظه احساس میکردم که زنا جلوی هم روشون نمیشه کس بدن ولی حالا فهمیدم که جلوی شهوت زن هیچ کس نمیتونه وایسته مگر ارضا بشه یا بمیره به هر حال تجربه شیرین و موندگاری بود هیچ وقت یادم نمیره هنوزم که هنوزه وقتی سولماز و لیلارو میبینم باهاشون قرار میزارم دو تایی ولی هیچ وقت جور نمیشه اون روز استثنایی بود&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-3938500165912592964?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/3938500165912592964/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_8378.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3938500165912592964'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3938500165912592964'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_8378.html' title='خاطره علیرضا'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-8569880208500368704</id><published>2009-07-10T16:30:00.001+04:30</published><updated>2009-07-10T16:30:48.642+04:30</updated><title type='text'>اون شب چی شد عسل؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;داستان خيلی الکی شروع شد با يک کل الکی و بيخود. توی يک مهمونی با دوستام نشسته بودم که طبق معمول يکی از پسر ها باز خودشو نخود کرده بود و خود شيرينی می کرد. من هم طبق معمول که عادت دارم حال پسر هارو بگيرم زدم تو ذوقه پسره.پسره اسمش عليرضا بود. نمی دونم چرا يهو از کوره در رفت شروع کرد به فحش ناموسی دادند. خوب پسر ها هم که دهنشونو باز ميکنن يا جنده می گن يا مادر جنده. من هم حال نکردم و خيلی بهم بر خورد. جلوی دوستام بد رفت تو حالم. هيچی به عليرضا نگفتم اما تو دلم گفتم من يه کونی از تو بگام. فهميدم که عليرضا هم بد رفته تو حالش. يکی دوستام ميگفت بابا يارو زياد کسی رو تحويل نميگيره چرا اینطوری ريدی بهش که اینطوری بخواد جلو جمع ضايعت کنه گفتم کس ننش. اما ديگه رفته بودم تو نخش. دوستام هم که فهميده بودند هر خبری که از يارو می شد می آوردند ميگذاشتن کف دسته من.تا يک روز ديدم آرزو دوست دختر جنده قبلی همين عليرضا خان پاشد و اومد برای من و دوستام از سکسش با عليرضا تعريف کرد . که آره بابا عليرضا اصلاً کيرش بالا نمی آيد. من هم سر همين موضوع باهاش به هم زدم. آرزو می گفت که هر کاری می کردم کيرشو تا ته تو حلقم می کردم کيرش بالا نمی آمد که نمی آمد. عسل اگر ميخواهی يارو کير کنی الان بهترين وقته. پسر ها بفهمند يارو اینطوریه ديگه تو جمعشون راش نميدن. ميشه بساط خنده يه مدت ما!من هم که دنبال فرصت بودم تا داستانو شنيدم با دوستا نشستيم به نقشه کشيدن. کلی خنديديم با دوستام اون روز. هر يک چيز ميگفت از کير عليرضا. خلاصه بساط خنده ما با این کير معلول عليرضا يه مدتی کلی جور بود. با بچه ها قرار گذشتيم که مهمونی بگيريم و تموم اونايی که من جلوشون ضايع شدم رو دعوت کنيم. و از همه مهم تر به عليرضا کير معلول هم بگيم بياد. نقشه از این قرار بود که تو مهمونی مثلن من مست کنم و با عليرضا يه تيريپ بريم تو اتاق و من مثلا ميخوام يه دست به عليرضا بدم اما وسط کار که معلوم ميشه آقا کيرش مشکل داره به بچه ها بگم که بريزن تو اتاق. خدايش چند تا از پسر ها هم خيلی طلبه بودن که کير شدن عليرضا رو ببيند.نقشه رديف رديف بود. روز مهمونی شد و عليرضا با همون آرزو جنده پاشد امد مهمونی. يک دسته گل کيری هم برداشته بود آورده بود. تو دلم بهش کلی ميخنديم که امشب ما اینجا باهات برنامه ها داريم.مهمونی شروع شد و از هر جای خونه ديگه يک سر و صدای بلند ميشد. من حواسم بود که زياد نخورم از همون اول مهمونی يک ابجو دستم بود و ادا در می آوردم که این مثلا دوميه يا سوميه به همين ترتيب . همينجور که مثلا مست بودم قاتی جمع می رقصيدم تا رسيدم کنار عليرضا.خودم زدم به خريت گفتم عليرضا امشب چه خوشتيپ شدی! خدايش خوش تيپ هم شده بود.گفت چشمات قشنگ ميبينه. ديدم تيريپ خر کنی رديفه، من هم بافتم. خداييش تا حالا چشمای خمارشو نديده بودم اما خوب تو دلم ميخنديدم ميگفتم تابلوه که کونی هستی با این ريخت قيافه زنونه اش. ديگه کم کم رفتم تو بغلش و ادا در آوردم که ديگه نميتونم رو پام واسم . گفتم ببرتم تو اتاق پهلویی يک خورده دراز بکشم. تنهایی ميفتم زشته جلوی بچه ها!!!!اونهم خنده ای کرد و گفت چشم. رفتيم تو اتاق بهش گفتم خيلی گرمه، نه؟ گفت آره ميخواهی این کت رويی رو در بيار يک خورده بهتر ميشه. بعد روشو کرد که از اتاق بيرون بره که بهشگفتم تو لباسات رو در نمی آری؟يه نگاهی کرد و گفت در بيارم؟گفتم آره! بيا باهم دوست باشيم يه چشمک بهش زدم!گفت باشه و خندید. لباساشو توی يک آن در اورد. چشمتون روز بد نبينه! کيرش که راست کرده بود هيچ من تا اون روز کير به اون گندگی نديده بودم.آخه پسر ایرانی کير کلفتش کجا بود. يک آن ديدم چشمام سياهی رفت فقط فهميدم که کيره رو خوردم حسابی.يک خنده ای کرد و گفت چی شد؟ ... اگه ميزدم زيرش که ميگفت يارو کير ديد زد به چاک و ميشد سوژه سال خنده بچه ها ... اگه میگفتم نه بابا این نقشه بود که باز هم کير می شدم.اصلاً نميتونستم فکر کنم فقط ماتم برده بود به کير عليرضا. تو دلم هر چی فحش بود بار آرزو و ننه و خواهر آرزو کردم. عليرضا کم کم امد جلو گفت يالا در بيار! گفتم چی رو؟گفت کس کلک بازی برای من در نيار، حالا بقيه لباساتو در بيار يا خودم در بيارم! گفتم خيلی کسکشی! گفت اره ميدونم قاه قاه خنديد.آروم آروم لباسامو در اوردم همش فکر می کردم چيکار کنم که از زيره این عليرضا در برم که امد در گوشم گفت زياد حرص نخور بايد يکی بهت ياد ميداد که به پسر ها هم حال بدی.اصلاً به روی خودم ديگه نياوردم که چه حرصی می خورم. حرص ميخوردم بيشتر حال می کرد.لخت شدم عليرضا يه نگاهی به هيکلم انداخت و دستی کشيد گفت يالا کيرمو بخور، درست هم بخور تا من هم بهت حال بدم. کيرشو کرد تو دهنم. توی دهنم جا نمی شد. همونی هم که رفت من خيلی حرص ميخوردم. يه گازی ازش گرفتم. موهامو کشيد گفت هوی جنده درست بخور. ديدم نميشه ديگه کسکلک بازی در آورد. مجبور شدم براش کلی کيرشو بخورم. درش که می آوردم، ميگفت نه هر موقعی من گفتم بسه مياريش بيرون!!!باز دوباره کيرشو هل ميداد تو دهن من. اونقدر خوردم که کيرش از ان اون گندگی باز گنده تر شده بود.همش کس آرزو می امد تو ذهنم ميگفتم جنده معلوم بود چرا اینقدر کسش گشاد شده بود هر شب پيشه این کس کش ميخوابيده.که يهو ديدم عليرضا رفته لای پای من و داره کس منو ديد ميزنه. ميگفت کسه قشنگی داری. هر چقدر که بد اخلاقی این کست به آدم ميخنده. دلم ميخواست روش تف بندازم اما ميدونستم هر گهی بخورم بدتر سرم می آره با خودم ميگفتم عسل بد کيری خوردی که ديدم يهو انگشتشو داره رو کسم بالا پايين ميکنه بد جوری قلقلکم می داد يه نگاهی بالا انداخت و ميخواست ببينه چه شکلی ميشم گفت شنيدم خيلی دوست داری برات بليسن. امشب اینقدر کير خوردی دلم سوخته ميخوام برات يک خورده بليسم . که يهو انگشتشو فرو کرد اون تو. انگشتشو تو کسم بد ميتابوند من هم ديگه حالی به حالی شده بودم. نگام می کرد و ميخنديدميگفت دوست داری نه؟گفتم خفه شو، فقط صداتو نشوم. گفت پس اینطورياست. يهو هلم داد عقب و افتدم رو تخت. برم گردوند و گفت به کست زيادی هل دادم بايد کونه تورو فقط گذاشت. که يه تف زد به کيرشو و به کون من فرو کرد تو. من تا اون زمان به کسی کون نداده بودم برای همين تو نرفت آنقدر فشار داد و تف زد که آخر يهو همش باهم رفت تو . هر چی بالشتو گاز زدم که جيق نزنم نشد که نشد.داد زدم عليرضا ترخدا ولم کن نميخام .ميخنديد ميگفت ميگفت مامان هم مامان هم بگو خانم کوچولو. اشکم در امده بود ديگه نمی فهميدم چی دارم ميگم. به آرزو فحشه ميدادم به عليرضا فحش می دادم. ميخواستم ازش در برم اما نميذاشت. خوشش امده بود. گفت ميدونستم بايد سر و صدای تو زير کير اینطوری باشه. خوبه ادامه بده داره آبم می آيد. اونقدر که رفت تو بيرون که ديگه دردش کمتر شده بود که در اورد. گفت داره ابم می آيد جون ميده این کير گهی رو بکنم تو دهنت. که يهو دو تا دستامو با يه دستش گرفت همه کيرشو فرو کرد تو دهنم .آبش امد من هم برای اینکه خفه نشم همه رو قورت دادم. گفت تا تو باشی يکی نازتو ميکشه خودتو گه نکنی ان خانوم که مجبور ميشی اینطوری بعدش گه خوری کنی.گفتم چند دادی به آرزوی جنده که بياد اون داستانا رو رديف کنه.گفت ديگه گه زيادی نخور که هنوز لخت زيره من خوابيدی. این دفعه زر زر کنی می برمت وسط مهمونی جلو جمع ميکنمت. تو دلم گفتم همون خفه شم بهتره. از این بعيد نيست. گفت ديگه کاريت ندارم برو خوش باش.من لباسامو پوشيدم و از اتاق امدم بيرون. دوستام از اون رژ ماليده شده و موهای وز کرده و اون طرز راه رفتن و اون خنده موزيانه عليرضا همه چيز رو گرفتن. هيچکی جرات نکرد بپرسه که چی شد تو اتاق عسل.فرستنده: عسل&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-8569880208500368704?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/8569880208500368704/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_6618.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/8569880208500368704'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/8569880208500368704'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_6618.html' title='اون شب چی شد عسل؟'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-5665727687278682815</id><published>2009-07-10T16:29:00.002+04:30</published><updated>2009-07-10T16:30:18.698+04:30</updated><title type='text'>ماجرای من و ام البنی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سلام خدمت دوستان عزیزم در سایت پرو پا قرص سایت اویزون .اسم من هانی هستش میخواستم یه داستانی رو براتون تعریف کنم که مال اولین سکس زندگی من با یه دختر هستش چون من اصولا یه پسری هستم میتونم خیلی با دخترا جور زندگی کنم ولی از حرف زدن با آنها تا انجان دادن سکس بیشتر لذت میبردم نمیدونم که چرا اینهمه صحبت کردن باهاشون رو به سکس ترجیح میدادم .ولی یک روز که ما باهم در کلاس بودیم اخه من در شهرمون کلاس میرم و ام البنی به کلاس می اومد ما در یکی از شهرهای استان بوشهرزندگی میکنیم که اسمش کنگان هست خونمون هم نزدیک به هم از اونجایی که میخواستم در دوستی رو باهاش باز کنم یه روز که در کلاس بودیم بهش چشمک زدم اونم کوتاهی نکرد و با یه زبونک جواب داد از اونجا بود که ما با هم دوستی رو اغاز کردیم وقتی که کلاس تموم شد به بهونه ی گرفتن دفترش جلو رفتم و اون هم که خودش میدونست علا قه ای به دفترش ندارم و برای چی اومدم به من داد و رفتیم خونه .تو کوچه دیدمش وبهش سلام کردم وجوابم رو داد و کلی احوال پرسی بهش گفتم یه روز می خوام دعوتت کنم خونمون که بیایی که یه جایی از دفترت رو گیر کردم ونمیتونم بخونمش. خلا صه اونم قبول کرد چون این خانم سبزه هست و یه قد بلندی داره یه کونی داره که اگه بهش نگاه کنی سریع ابش راه می افته . ازبس این کون بزرگه کن میشه توی اون چادر زد و تعطیلات رو اونجا گذروند خیلی به حاشیه نرم در موقع عید بود که خانوادم رفته بودن مسافرت من هم شدم بودم خونه پا .یه روز که دیدمش دعوتش کردم به خونمون کلی اصرار کردم اونم کلی بهونه اورد گفت که نمیشه ناجوره باباتینا خونن من هم سریع بهش گفتم که خونمون خالیه اونم با کمال میل قبول کرد. چهرش یه چیزی دیگه میگفت ولی میدونستم که چقدر کفه. بلاخره ظهر شد نهار هم از بیرون سفارش داده بودم . نهار خوردیم همه چیز بدون هیچ حرفی پیش میرفت که نهار تموم شد و با هم سفره رو جمع کردیم و در بین راه که سفره رو میبردیم یه در کونی بهش زدم خودش رو به نفهمی زد. بعد اومدیم تو پذیرایی نشستیم و گفت که کار داشتی باهام گفتم اره رفتم دفترش رو اوردم و یه جایی که برام نا مفهوم بود بهش نشون دادم یه جورایی حرف میزد که من رفته بودم تو حس بعد رفتم کنارش نشتم و خودم رو بهش چسبوندم و اون اول خودش رو کشید کنار بعد من ول نکردم و رفتم دوباره خودم رو بهش چسبوندم و بهش کفتم واسه چی اینقدر به خودت آزار می رسونی لباسات رو درار تا راحت باشی قبول نکرد و با کلی اصرار فقط رو سریش رو در اورد . مو های نرم و خیلی بلندی داشت . خیلی شرم میکرد ولی بعدا براش عادی شد. ماهواره روشن کردم بهم گفت یه کانال فیلم بگیر تا نگاه کنیم گفتم چه فیلمی ، گفت که فکر بد نکنی یه فیلم ایرانی بگیر تا نگاه کنیم .فیلم رو واسش گرفتم همینطور که فیلم نگاه میرد خوابش برد من که دیدم خوابه از موقعیت استفاده کردم و یه کانال سوپر رو گرفتم و صداش رو بلند کردم چه اخ و اوخی تو خونه راه افتاده بود بعد از گذشت نیم ساعت که فهمیدم بیدار شده و خودش رو الکی به خواب زده رفتم طرفش یه لبی ازش کرفتم وای باور نمیکنید دیگه داشتم غش میکردم که چه لبی داشت اولین لب زندگی ام بود چه لب غنچه ای داشت یه نیش خند زد و چشماش رو باز کرد اون به من گفت چیه شیرینه ، گفتم اره حتی شیرینتر از قند . کانال سوپر رو گرفتم یه تو کس زنی هم بود . خلاصه اون کف کرده بود مانتوی کوتاش رو در اورد بهم گفت بقیش رو خودت در بیار یه تاپ مشکی تنگ و قشنگی تنش بود که سینه های هندونه اش رو توی اون به وضوح میشه دید که چه حالی بهم دست داد بزرگترین لذت زندگیم رو داشتم تجربه میکردم سینه های بزرگش رو تو مشتم گرفتم اونا رو فشار دادم تاپش رو در اوردم یه کرست آبی تنش بود کرستش رو در اوردم سرش رو لیس زدم داشتم چه کیفی میکردم جاتون خالی .سینه هاش رو مثل بستنی لیس میزدم شلوار لی تنگ رو پوشیده بود که هر جنبنده ای رو به وجد می اورد شلوار رو در اوردم شرت پاش نبوش وایییییییییییییییییییییی که نمیدونین که اون کون خوشتراش رو دیدم طاقت نیوردم چشمام نمتونست بزرگی و عظمت کون رو تو خودش نگه داره ای وایی چقدر لذت داشت کون یه سبزه بدون مو هیچی لذتبخش تر ازاین نیست که شلوار یه دختر پایین بکشی مو نداشته باشه . سریع رفتم سراغ کسش مال فیلم سکسی غرق اب شده بود اباش رو عجیب میخوردم . بعد رفتم سراغ چوچلش که تا زبونم رو روش گذاشتم و لیس زدم مثل مار به خودش پیچید . همینطور ادامه میدادم که دوباره ارضا شد تمام ابش رو ریخت تو دهنم چقدر خوشمزه بود همش رو قورت دادم . بعد بهش گفتم همین جا بمون تا بیام رفتم بیرون اسپری 30 دقیقه ای زدم اومدم تو دیدم به شکم خوابیده با یه خیار خودش رو اماده میکنه به خودم نیوردم تو نرفتم تا وقتی کارش تموم شد اسپری حسابی بی حس کرده وای نمیدونین کیرم گذاشتم تو دهنش از شدت شهوت کیر بی حس من پا ش دو باره به شکم خوابوندمش کونش رو ژل لیس کننده پر کردم همین که کیرم رو کذاشتم لای کونش سریع رفت تو چقدر گرم بود اونقدر گرم که میشد باهاش کتری رو به جوش رسوند . اولش دردش اومد چون کیرم خیلی بزرگه بعد یواش یواش تلمبه زدم دیگه عادی شده بود داشت مثل خر کیف میکرد . اون که حشری شده بود گفت بیا تو کسم بذار منم کوتاهی نکردم کمیش رو گذاشتم چون میدونستم پرده داره خیلی نکردم تو از تو کسش بیرون اوردم کردم تو کونش این دفعه با یه طرح وحشتناکی تلمبه میزدم که جیغ بلندی کشد فهمیدم کونش رو جر دادم وداره ازش خون میاد این خونا بیشتر منو تحریک کرد بهش گفتم داره ابم میاد گفت خب بریزش تو منم که از شهوت زیاد ابم اومد و اونو ریختم تو کونش چه اه و اویی میکرد نزدیک به 10 دقیقه فقط کیرم بعد از اب اومدنش تو کونش بود بعد که کیرم رو بیرون اورد چقدر اب از کونش اومد بیرون من دو باره همونجا ارضا شدم دوباره ابم اومد ایندفعه ریختم رو سینش به من گفت بابا تو دیگه کی هستی با دیدن این صحنه ابت اومد بعد ازش لب حسابی گرفتم و با هم رفتیم دوش گرفتیم . اونجا هم باهاش حال کردم . بعد از اون خیلی سکس داشتم ولی به مزه اولین سکس با ام البنی حال نداد.امیدوارم که از این داستان خوشتون اومده باشه&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-5665727687278682815?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/5665727687278682815/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_3283.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/5665727687278682815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/5665727687278682815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_3283.html' title='ماجرای من و ام البنی'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-1814444525612050100</id><published>2009-07-10T16:29:00.001+04:30</published><updated>2009-07-10T16:29:44.748+04:30</updated><title type='text'>ژاله دختر همسایه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;راستش ما يه همسايه داشتيم که دو تا دختر داشتن با يه پسر که اين دخترا يکيشون ۲۸ ساله و يکي ديگه شون ۲۳ ساله ومن هميشه تو کف اون دختر بزرگه بودم و هميشه تو عالم مستي به يادش جلق مي زدم گذشت تا اينکه اين دختر بزرگه ( ژاله ) نامزد کرد و ما ديگه خيلي کم مي ديديمش و من هميشه افسوس مي خوردم که چرا هيچ کاري نکردم و اين داستانها ! از خصوصيات اين دختره براتون بگم که قدي حدود ۱۷۰ داشت با هيکلي تو پر و سينه هاي بزرگ که وقتي با لباس تنگاش اونو يواشکي ديد مي زدم منو ديوانه مي کرد و از خصوصيات رفتاريش هم بگم که چادري بود و خيلي محجبه بازي در مي ياورد ! بعد از گذشت ۶ ماه از عقدشون نامزد اين دختره تصادف مي کنه و مي ميره و تا دو ماه بعد از اين ماجرا من ديگه بي خيال اين قضيه شده بودم و مي گفتم ديگه هيچ کاري نميشه کرد تا اينکه يه روز که از خونمون بيرون اومدم و منتظر تاکسي بودم که ديدم اون هم اومد کنارم و منتظر تاکسي موند تا يه تاکسي اومد کنارمون ايستاد و از شانس من دوتا مرد جلو نشسته بودن و يه پيرزن چاق که نصف صندلي پشت رو اشغال کرده بود رو صندلي پشت نشسته بود و من و ژاله ( از اين به بعد با اسم غير واقعي ژاله ) رو صندلي پشت نشستيم و نشستنمان طوري بود که از مچ پاها تا بازوهامون جفت هم بودن و من تو يه عالم ديگه بودم و اين تاکسي هم تو اون ترافيک هي ترمز مي زد و حس ما رو جالبتر مي کرد تو ماشين همينطور مشغول صحبت بوديم و من هي خودم رو بيشتر به اون جفت مي کردم به طوري که ديگه کيرم شق شق شده بود و ديگه داشت شورت وشلوارم رو پاره مي کرد و اون هم هي زير چشمي يه نگاه به شلوار باد کرده ما مي کرد و يه لبخند مشتي ميزد و ما هم افه معرفت اومديم کرايه رو حساب کنيم که ديدم دست من رو گرفت و گذاشت رو پاش و گفت نه اينکار رو نکن و من هم چون نمي خواستم دستم از روي پاش تکون بخوره ديگه بي خيال حساب کردن کرايه شديم تا اينکه رسيديم به مقصدمون ، بعد از پياده شدن از ماشين موقع خداحافظي به من گفت از ديدنت خيلي خوشحال شدم و به ما سر بزن ! ما با اين شق دردمون بعد از رسيدن به کارامون اومديم خونه و يه جق مشتي زديم و هميشه تو کفش بوديم تا اينکه يه روز اينها يه سيستم مي خرن و ما رو هم مي برن براشون بازي و چند تا نرم افزار درست کنيم و ما هم رفتيم و کارشون رو راه انداختيم و موقع برگشت به خونه ژاله گفت بايد بياي کار با کامپيوتر رو به من ياد بدي و من هم گفتم هر وقت خواستي زنگ بزن ميام ۳ روز بعد ديدم زنگ زد و گفت من تنهام ، مياي يادم بدي و من هم گفتم چشم و برقي لباس پوشيدم و ( قبلش از تو وسايل داداشم يه کاندوم گرفتم و به کيرم پماد ليدوکائين هم زدم تا اگه به ما پا داد زود پنچر نشيم ) زود رفتم در خونشون اون هم در رو باز کرد و من رفتم تو ! تنش هم يه دامن بلند و يه پيراهن معمولي و با روسري بود بعد از رفتن به سراغ کامپيوتر گفت من امروز يک کارت اينترنت گرفتم و چون بلد نيستم از تو خواهش کردم بياي و رفت کارت آورد من هم مشغول ساختن يه Connecttion شدم و ژاله رفت شربت بياره و من تو همين اوضاع تو اين فکر بودم که برنامه رو چجوري رديف کنم که چيزي نصيبمون بشه که ژاله اومد و يه صندلي آورد و نشست کنارم و گفت تمومش کردي يا نه هنوز ؟! منم بعد از رديف شدن همه چي وارد اينترنت شدم و بهش گفتم دوست داري تو چه سايت هايي بريم و گفت نمي دونم منم بهش گفتم در چه زمينه اي باشه علمي ورزشي سياسي جوک سکسي و اين برنامه ها و ژاله گفت چه سايتهايي به نظرت خوبن و من باز هم پرسيدم در چه زمينه اي و اون گفت سکسي ( من تو دلم گفتم ديگه رديفه ) و رفتم تو سکاف و گفتم اين سايت خيلي با حاله و من هميشه داستاناشم مي خونم و گفت يکي از داستاناش رو بزار و من هم يه داستان براش گذاشتم و اون همونطور که مشغول خوندن داستان بود يه نگاهي هم به کير صاحب مرده ما هم مي انداخت و يک دفعه دستش رو گذاشت رو کيرم و پرسيد دلت مي خواد اين داستان براي ما هم اتفاق بيفته من هم گفتم چرا نه و هميشه منتظر اين لحظه بودم ، ژاله گفت پس صبر کن من الان ميام و من هم رفتم رو تختش نشستم و ميگفتم چجوري و از کجاش شروع کنم که ديدم بايه شورت وکرست سفيد در اتاق رو باز کرد و اومد توي اتاق واي داشتم ديوانه مي شدم تا چند لحظه اصلا مات و مبهوت بودم که گفت مگه نمي خواي شروع کني و من هم با يک صداي لرزان گفتم چرا و بلند شدم رفتم پهلوش و دو تا دست رو از زير بغلش بردم ولي اون دستم رو رد کرد وگفت لباسات رو در بيار و من هم سريع شلوار و تي شرتم رو در آوردم و با يه شورت رفتم پهلوش وقتي کير باد کردم رو ديد گفت چه شود ! من به پشت سرش رفتم و مشغول نوازش مواهاي سرش شدم واز پشت بهش جفت جفت شدم بطوري که کيرم رو بين خط سوراخ عقبش مي مالوندم و اون سرش رو برگردوند و من لبام رو بردم به سمت لباش و اون لبهاي که براي من مثل قند بودن رو شروع کردم به خوردن و من لب پايينش رو مي خوردم واون لب بالاي من رو من رفتم سراغ گردنش و شروع کردم به بوسيدن وليسيدن گردنش ديدم آتيشش خيلي تنده هنوز هيچي نشده رفت سراغ کيرم و آخو اوخش در اومد ومن هم رفتم پشتش و کرستش رو باز کردم و سينه هاش رو آزاد کردم عجب چيزي بودن سفيد مثل برف وبا نوکهاي قهوهاي روشن و من مشغول خوردن سينش شدم و هر وقت يکي از سينه هاش تو دهنم بود با دست ديگم نوک سينش رو فشار مي دادم نوک سينه هاش به اندازه يک بند انگشت متورم شده بودند و اون گفت تحملم ديگه نموم شده و بزار تو ديگه ( هم من از کس ليسي بدم ميومد و هم اون از ساک زدن ) گفتم بشين رو تخت و دراز بکش و شورتش رو در آوردم و با يه کس خوشگل و بدون حتي يه خال رو به رو شدم ، کسش خيس خيس بود سريع شرت خودم رو هم در آوردم وبهش گفتم خشک که نميشه گذاشت تو ! گفت صبر کن و از ميز کنار تخت يه کرم نيوا آورد و مالوند به کيرم و گفت بزار تو ديگه ! من هم ازش پرسيدم که تو کدوم سوراخش بزارم ؟! ( آخه هنوز عروسي نکرده بودن و بعد از فوت نامزدش نصف مهريه اش رو گرفته بود ) کيرم رو بردم سمت کسش و ديدم هيچ عکس العملي نشون نداد و من (تازه به ياد کاندوم افتادم ) و يکدفعه بلند شدم و رفتم سراغ شلوارم و گفتم اصل کاري رو فراموش کردم و کاندوم رو از جيب پشت شلوارم در آوردم و گفتم بکش روش و اون هم گفت بدون کاندوم ! ما هم گفتيم خطريه ها ! گفت اشکالي نداره مواظب باش ! کاندوم رو پرت کردم يه گوشه و دو تا پاش رو رو با دستام بلند کردم گذاشتم رو شونه هام و کيرم رو با يه فشار کوچک کردم تو کسش و يواش يواش فشار مي دادم تا کيرم خوب بره تو کسش که يک دفعه اختيار از دستم خارج شد و محکم فشار دادم ديدم جيغ کشيد و گفت يواش کسش تنگ تنگ و داغ داغ بود داشتم ديوانه مي شدم همينطور يواش يواش عقب جلو ميکردم و وقتي ديدم ديگه راحته ، رفت و برگشتم رو تندتر کردم و همينطور تلمبه مي زدم و اون با صداي آخو اوخش حشر من رو بيشتر مي کرد تا اينکه ديدم آخ و اوهش خيلي زياد شد و من سرعتم رو کمتر کردم که گفت تندتر تا ته بگا و من سرعتم را خيلي تند کردم و ديدم يه دفعه بدن خودش رو با چند تکون شل کرد و من متوجه شدم به ارگاسم رسيده ولي من هنوز آبم نيومده بود گفتم مي تونم بزارم تو کونت گفت نه گفتم چرا گفت نه ديگه ومن هم بي خيال شدم و به گاييدن کسش با شدت بيشتري ادامه دادم تا احساس کردم آبم داره مياد و سريع کيرم رو از کسش کشيدم بيرون و تمام آبم رو رو سينه هاش خالي کردم و خودم رو انداختم تو بغلش و گفتم ازت متشکرم ، اونم گفت همچنين ! اين اولين و آخرين باري بود که ژاله رو گاييدم چون دو هفته بعد با خانواده اش به محل ديگري اسباب کشي&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-1814444525612050100?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/1814444525612050100/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_48.html#comment-form' title='3 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1814444525612050100'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1814444525612050100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_48.html' title='ژاله دختر همسایه'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>3</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-1974879886647867190</id><published>2009-07-10T16:28:00.002+04:30</published><updated>2009-07-10T16:29:11.335+04:30</updated><title type='text'>سارا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;حدوداً یکسال پیش بود که دوستم ازدواج کرد. زنش یه دختر لوند و خوش هیکل بود. یکی دو بار اول که خونشون رفتم سینه و کپلش خیلی چشمم رو گرفت. من با دوستم و خانمش ارتباط دوستانه و رفت‏وآمدی خوبی داشتیم و کلاً با هم راحت بودیم. دوستم به اقتضای کارش مجبور بود ماموریت خارج از شهر بره و زنش، سارا تنها می موند. یکی از دفعاتی که دوستم ماموریت بود و سارا تو خونه تنها بود به موبایلم زنگ زد و گفت بوی گاز خونه رو ورداشته، ظاهراً گاز ایراد پیدا کرده؛ من که از حموم اومدم بیرون متوجه شدم. گفتم پنجره‏ها رو آروم باز کن و هیچ وسیله برقی رو روشن نکن تا من خودم رو برسونم. من تازه از سرکار برگشته بودم و می‏خواستم برم دوش بگیرم. سریع لباسهامو پوشیدم و رفتم خونشون. درب رو که باز کرد داشت موهاشو با حوله خشک می کرد. بوی شامپو تو فضای خونه پیچیده بود و رایحه زیبائی داشت. یه تاپ آستین کوتاه تنگ پوشیده بود و برجستگی سینه‏هاش از زیرش مشخص بود. یه دامن کوتاه هم پاش بود که ساقهای زیباش رو نمی پوشوند. تو تخیلم رنگ شورتش رو هم قرمز فرض کردم. باهاش دست دادم و سریع رفتم آشپزخانه. بوی گاز با وجود باز بودن پنجره ها به خوبی به مشام می رسید. سریع رفتم سراغ گاز آشپزخانه و با یه بررسی متوجه شدم شلنگ گاز ترک برداشته و نشتی دارد. فلکه گاز رو پیدا کردم و بستمش. به سارا گفتم من میرم تا شلنگ بخرم و بیام. نیم ساعت بعد برگشتم. سارا هنوز همون لباس خونگی تنش بود. ده دقیقه‏ای طول کشید تا من شلنگ رو عوض کنم. دیدم بساط شام رو روی میز آماده کرده و منتظره تا من گاز رو درست کنم. بهش گفتم خوب این درست شد. مشکلی نداره و می تونی غذات رو بپزی. اگه با من دیگه کاری نداری من برم. یه مقدار خستم و باید دوش بگیرم. با حالتی شاکی گفت من برای شام تدارک دیدم و باید حتماً شام بمونی. ضمناً اینجا هم حموم می تونی بری. من برات حوله و لباس زیر می‏زارم. یالا زودباش معطل نکن. خب وقتی خودش اصرار می کرد من چرا باید مقاومت می کردم. برام حوله و شورت و زیرپوش آورد و من رفتم حموم. نمی دونم یادش رفته بود یا عمداً اینکار رو کرده بود که شورت و کرست خیسش رو تو حموم جا گذاشته بود. رفتم تو و لباسامو درآوردم. دوش رو باز کردم تا آب تنظیم شود. چشمم به تیغ اوفتاد و دیدم که خیسه. مشخص بود که تازه ازش استفاده شده و باهاش موی کس و کون و ساق پا زده شده. من هم با افکار حشری، تیغ رو برداشتم و پس و پیشم رو زیر آب گرم تراشیدم و صاف و صوف کردم. انصافاً کیرم خوردنی شده بود. سر و تنمم شستم و خوشبو کردم. شورت و زیرپیراهنی که داده بود کوچک بود و بزور تنم رفت. لباس پوشیدم و اومدم بیرون. تو آشپزخانه داشت شام رو تهیه می‏کرد. شورت تنگ بدجوری به کیرم و تخمام فشار می آورد. بهش گفتم می تونم از شسوار استفاده کنم؟ گفت تو اتاق خواب روی دراوره. اتاق خواب طوری بود که از لای درش می‏شد آشپزخونه رو دید. رفتم داخل اتاق و درو نیمه باز گذاشتم. گفتم تا فرصت هست بزار شورتم رو عوض کنم چون بدجوری عذابم می‏داد. پشت به در گوشه اتاق شلوارم رو درآوردم و سریع شورت رو از پام کشیدم بیرون. زیرپوشم هم به زیربغلم فشار می‏آورد اون رو هم خواستم عوض کنم. دکمه‏های پیرهنم رو که داشتم باز می‏کردم یکهو درب رو باز کرد و اومد تو. من ناخودآگاه برگشتم و اون هم دو متری من با تعجب داشت نگاه می کرد. چند ثانیه‏ای خشکمون زده بود. بالاخره از خجالت دستم رو جلوی کیرم گرفتم و با لکنت گفتم که شورت خیلی تنگ بود و اذیتم می کرد و گفتم بیام و عوضش کنم. با آرومی درب اتاق رو بست و اومد طرف من. گفتم الان یه سیلی تو صورتم می خوابونه. اومد جلو و تو چشام نگاه کرد. برق شیطنت رو تو چشاش می شد خوند. جلوی پام زانو زد و دستم رو کنار زد. از ترس کیرم خوابیده مونده بود. با دستش کیرم رو گرفت و بازی داد. بهش گفتم سارا من منظور نداشتم. الان لباسم رو می پوشم و می رم. بدون اینکه چیزی بگه زیر کیرم رو بو کرد. یه آهِ عمیق کشید و من رو به سمت تخت هدایت کرد. هیچ مقاومتی نمی کردم چون بدم نمی اومد حالی با سارا برده باشم. من رو لبه تخت نشوند و پاهامو باز کرد و نشست لای پام. کیرم دیگه بلند شده بود و آماده خوردن بود. اول سر کیرم و بعد تا ته کرد تو دهنش و شروع کرد با سر و صدا به خوردن. تو کیرخوری آماتور بود و گاهاً دندوناش کیرم رو اذیت می‏کرد. خیلی می چسبید. موقع خوردن سینه هاش رو از روی تاپش بازی می دادم و خوشش می اومد. در یک آن بلند شد و تاپ و دامنش رو درآورد. نه کرست تنش بود نه شورت پاش. منو رو تخت خوابوند و شروع کرد دوباره به ساک زدن. خیلی حشری شده بودم و به سختی خودم رو نگه داشته بودم. نیم خیز شدم و رفتم پشتش طوریکه کونش بطرفم باشه. با فشار دست از پشت بهش فهموندم که سینه اش رو بده پائین و کونش رو بده بالا. درست حدس زده بودم کس و کونش کاملاً تمیز و بی مو بود و آماده خوردن. کسش از فرط هیجان کمی خیس شده بود که حرارت آدم رو بالا می برد. شروع کردم به اشتیاق دوروبر کونش رو خوردن. همچین آه و ناله می کرد که حکایت از لذت فراوانش رو می داد. اصلاً بوی بد از لای پاش و کونش نمی اومد و در عوض خیلی هم خوشبو و خوشمزه بود. از همون جا گاهی نوک زبونم را به کسش هم می زدنم. کس سفیدی داشت که رنگ صورتی ناب لبای داخلی کسش هر کیری را بیتاب می کرد. حالت سرم رو 180 درجه عوض کردم و زیر کسش قرار گرفتم. چقدر نرم و لطیف بود. کیر توی اون کس چه احساسی که پیدا نمی کرد. یه مقدار کس و کونش رو خوردم و نوازش دادم که دیگه داشت با جیغ و داد ناشی از لذت بیحال می شد. دوباره بلند شدم و پشتش قرار گرفتم. آب از سر کیرم جاری بود (البته آب اولیه) و سر کیرم حسابی لزج شده بود. طوری چمباتمه زده بود که کیرم مقابل سوراخ کونش بود. سر کیرم رو گذاشتم رو سوراخ کونش. سریع سرش رو برگردوند و گفت تو کونم نه. بکن تو کسم. منم از خدا خواسته با دست سر کیرم رو کمی پائین تر جلوی کسش قرار دادم و با یک فشار کم تا ته تو رفت. کسش حسابی لزج شده بود و کیرم خیلی راحت عقب و جلو می رفت. حدود 10 دقیقه ای تلمبه زدم که دیدم با تکونهای عجیب و غریب و آه و ناله به ارگازم رسید. من هم معطل نکردم و کیرم رو درآوردم و ریختم رو کمرش. عجب کیفی کردم. انگار تو دنیا نبودم و رو ابرا پرواز می‏کردم. نمی‏دونم چند دقیقه بیحال روی تخت افتاده بودم. به خودم که اومدم دیدم سارا لباس پوشیده جلوم وایستاده و با خنده داره نگام می کنه. گفت شام آماده‏اس بیا شام بخوریم که شب درازی رو در پیش داریم و بایستی تجدید قوا بکنیم. با زحمت بلند شدم و لباس پوشیدم و رفتیم تا شام بخوریم و برای ادامه اون شب نیروی کافی رو ذخیره کنیم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-1974879886647867190?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/1974879886647867190/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_7372.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1974879886647867190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1974879886647867190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_7372.html' title='سارا'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-3978061627341744033</id><published>2009-07-10T16:28:00.001+04:30</published><updated>2009-07-10T16:28:27.065+04:30</updated><title type='text'>همجنس بازان کنگان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سلام خدمت دوستان عزیزم در سایت پرطرفدار آویزون من رو حتما میشناسید اسم من هانی هست که یکی از داستان های من که با ام البنی داشتم رو براتون نوشتم من در شهر کنگان در استان بوشهر سکونت دارم امروز یکی از داستانهای من که میشه اونو همجنس بازی نامید رو براتون مینویسم خیلی داستان کوتاهیه فکر نمیکنم خیلی بشه داستان همیشه باید کوتاه باشه خوب داستان من با یه پسری هست که اسمش مهدی هست ماجرای ما از اینجا شروع شد یه روز که رفته بودم خونه مهدی اونا هم چندتا دعوت کرده بودن آخه خونشون خالی بود ما یه پنج تایی میشدیم .مهدی رفت یه فیلم سوپر از تو کمد کتاباش در اورد اومد گذاشت تو ویدئو سی دی و بزن وبکوب شروع شد یکی از دوستامون که کیر و ارضا و چطوری بچه بوجود میاد رو نمی دونست واقعا داشت از هوش میرفت نمیدونست که چه خبره اون از این چیزا هیچی نمیدونست اون توی خانوادشون جوری بار اومده بود که فرهنگ ضعیف خانوادش اجازه ی همچین کاری رو نمی داد که بدونه تو دنیا چه خبره . خلا صه یکی بچه ها که که شده بود ساقی محل که خوب کون میداد تا که این رو شنید جا خورد چون اون دوست نافهم ما کیر سفید بزرگی رو داشت . خلا صه اون کونیه نتونست خودش رو بگیره سریع رفت کیرش رو گذاشت تو دهنش براش با مهارت خاصی ساک میزد اونم که تا حالا ارضا نشده بود یه طور عجیبی کیف میکرد فکرهم نمیکردم که اینقدر اب دوست ما زیاد باشه خوب دهنش پر اب کیر شد خیلی لذت بخش بود وقتی این صحنه تحریک برانگیز رو میدیدی . ما چهار تاییمون مال اون کون ده رو کردیم اون شب تموم شد مهدی که من و یه جور دیگه ای تصور میکرد و فکر میکرد من از همون بچه مذهبهیه هام کا سرم تو نماز و دعاست اونم اونشب که فیلم سوپر اورد گذاشت می خواست منو امتحان کنه ببینه اهلش هستم یا نه بعد از چند روز تلفن زنگ خورد. عصر بود و خونه هم خالی. خونه هم حال میداد و مهیا بود واسه حال کردن و همجنس بازی . تو تلفن به من گفت می خوام بیام خونتون نماز نشون بدی . گفتم باشه قدمت روی چشم . صدای در زدنش اومد سریع رفتم درو باز کردم اره مهدی بود با چندتا سی دی . ازش پرسیدم این سیدی ها چیه گفت که اینا سی دی اموزش نماز شب هست اومدم با حضور خودت بهم یاد بدی . مهدی یه بچه ی ناز تپلی و سفیده که تا میبینیش اب از لب و لوچت جاری میشه . اومد تو خونه همینطور که میرفتیم دستی زد به سر کیرم و کیرم رو گرفت و زود ول کرد نمیدونم من رو می خواست تحرک کنه؟ دلیلش از این کارم نفهمیدم چی بود شاید این دوست ما اونقدر شهوتی شده بوده که نتونسته جلوی خودش رو بگیره . سی دی رو گذاشتم تو دستگاه اولی خوب سی دی اموزش نماز بود بد بخت راست گفته بود. بهش گفتم این چیه اوردی. گفت که مگه پای تلفن بهت نگفتم . گفتم چرا ولی من یه چیز دیگه فکر میکردم مرتب نگاه کردیم سی دی تموم شد تو تلویزیون نوشته بود لطفا سی دی دوم را بگذارید دست کرد تو جعبه سی دی ها یه سی دی در اورد گذاشت همین گذاشت . دو تا پسر همجنس باز رو نشون میداد که حدود شونزده هیفده سال بیشتر نداشتن به صورت زنا باهم حال ملکردن سوراخ کون همدیگه رو لیس میزدم تخمای همدیگرو می خوردن خلاصه کلی کار دیگه . ما هردوتا مون به نهایت شهوت رسیده بودیم . بهش گفتم این سی دی دومش نه؟ . گفت : اره. خب بقول اون یارو که میگفت : چون اخرین دکمه پیرهن باز شد یا علی گفتیم و عشق آغاز شد. به شکم خوابوندمش و همون کارهایی رو که تو همون فیلم میکردن ما با هاش کردم . نمیدونین که مهدی چه کون قلبه ای داشت صاف ، بدون مو ،خوش تراش، تنگ ، همه ی ویژگی های یه کون لذت بخش رو داشت . نمی دونین از لب گرفتن باهاش چه کیفی میکردم وای وای وای وای . مثل یه دختر چاره ساله تازه هم بلوغک زده بود و سینه هاش شده بود مثل سینه ی دختر چارده ساله اون سینه رو جوری میخوردم مثل اینکه لوله ابه و دارم ازش اب می خورم . خوب به کمر خوابوندمش . دیگه کیرم داشت می ترکید . کیرم رو گذاشتم تو دهنش تا خوب چرب و لیس کنه من چون کیر بزرگی داشتم دیگه دهنش طاقت کیرم رو نداشت دهنش رو داشت پاره میکرد حتی نفس به سختی می کشید . در همین لحظه مامانم اومد تو خونه ما از خجالت داشتیم اب میشدیم مامانم از دیدن این صحنه سخت متعجب شده بود بهمون گفت که این کارت رو تموم کن هانی ولی دیگه انجام نده . با شنیدن این حرف ما هر دو یه نور امید تو دلمون بوجود اومد کیرم طوری در سکوت بسر میبرد که دیگه نمیتونست حرف بزنه اما یه لحظه جونی گرفت بلند شد مامانم رفت وما دو باره دست به کار شدیم . کیرم رو گذاشتم تو دهنش و خیس خیسش کرد به شکم خابوندمش و گفتم که می خوام کونت رو پاره کنم اجازه میدی ؟ اون از دیدن کیر من ترسیده بود گفت که نه من فقط لا پام رو می فشارم بزن همون جا . من که ناراحت شده بودم گفتم باشه . این لا پا خیلی حال نداد و قهر کردم ونشستم اومد گفت : تو خودت به کیرت نگاه کن اگه بره تو کون من چی میشه . محلش نذاشتم . بعد اومد گفت که بیا مشکلی نداره فقط تا سرش بیشتر نکن تو من هم جون دو باره ای گرفتم و رفتم کیرم رو با ژل لیس کننده خیس کردم کذاشتم دم سوراخ کونش کمی فشار دادم نرفت چون که خودش رو خیلی سفت گرفته بود بعد بهش گفتم : خودت رو شل کن تا بره تو همین کارش باعث شد که سر کیر من در کوره ی داغ مهدی فرو بره یه کمکی جلو عقب کردم صدا داد وجیغ کشید بعد آروم آروم در دقیقه شش تا هفت تا تلمبه بیشتر نمی زدم . تا اینکه هی سریعترش کردم دیگه روون شده بود و جا کرده بود ولی نه به خوبی هنوز کونش پاره نشده بود از فرط درد داشت صدا میداد فریادش تا فلک میرفت داشت دیگه التماس میکرد تمومش کن ولی این اسپری لعنتی نمی ذاشت تخمام درد گرفته بود دیگه داشت ابم می اومد گفتم که چرا کونش رو پاره نکنم اخه اون نمی ذاشت کیرم تا ته بکنم تو بهش گفتم داره ابم میاد کیرم محکم تا ته فشار دادم تو. یه جیغ بلندی گشید کیرم اوردم بیرون گذاشتم تودهنش اشکش در اومده بود نمیدونست گریه کنه یا لذت ببره . ابام رو همش ریختم تو دهنش حکمش کردم که همش رو بخوره اخه من از خوردن اب کیر خیلی خوشم میاد مخصوصا اگه ماله خودم باشه بد بخت همش رو خورد فکرمیکنم تا یادشه دیگه کون نده. فردای اون روز ممانم بهم گفت چیه باهم دعوا میکردین زدین سر همدیگه رو شکستین گفتم واسه چی ؟ گفت که آخه رو ملحفه تخت خون زیادی ریخته بود . گفتم اره دعوامون شد، البته به شوخی یه چشمک زد و گفت خدا رو شکر که تو سالمی سرت نشکسته. بعد از اون روز خیلی بهم پا میداد دیگه سوراخ کونش شده بود مثل کس زنی که بیست ساله داره کس میده. دیگه گاییده شده بود . حتی دستمم توش میرفت. .اینم از داستان امروز امیدوارم خوشتون اومده باشه . منتظر داستان های دیگه باشین &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-3978061627341744033?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/3978061627341744033/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_6685.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3978061627341744033'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3978061627341744033'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_6685.html' title='همجنس بازان کنگان'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-6837791591427137187</id><published>2009-07-10T16:27:00.001+04:30</published><updated>2009-07-10T16:27:54.893+04:30</updated><title type='text'>سکس با زن آقای مدیر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;یک سال بود که از شرکت به خاطر شکایت برخی از نسوان اخراج شده بودم .متاسفانه در اوایل کار ناشی بودم و به هر زن و دختر خوشگل پیشنهاد سکس می دادم .این شد که نسوان دست به دست هم دادن و زیرآب مارو زدن و ازشرکت اخراج شدم .یکی دوماهی بیکاربودم تا به پیشنهاد یکی از دوستان زدیم توی کار لوازم ارایشی و شدیم سرخاب و ماتیک فرو ش!! ولی شغل خوبی بود .اگرچه زیاد اوایل کار سودی نداشت ولی در عوض از صبح تا شب با زن و دخترای کونی و خوشگل سر و کار داشتیم .تقریبا یک ماه بعداز شروع کار بهروز دوستم اولین کوس رو تور کرد و دو روز بعد هم برد خونه ی یکی از بچه ها و کرد...البته بهروز وارد بود و چن تا کاندوم بیشتر از من پاره کرده بود! یه روز توی مغازه تنها بودم دیدم یه خانوم محجبه با چادر عربی وارد شد.اول فکر کردم اشتباه اومده ولی درست بود .کلی اسم های خارجکی بلغور کرد که مارک های معروف لوازم ارایشی بود .نمی دونم چی شد که همون شروع کاررفتم توی کفش که یه جوری باهاش ارتباط داشته باشم ...این شد که سر حرف رو باز کردم که اصلا به قیافه تون نمی یاد این اسامی رو به خوبی بلد باشین ..اون هم گفت به خاطر شغل شوهرش مجبوره این تیپی بگرده و در دلش باز شد و کلی از کشور و شوهرش و نظام بد وبیراه گفت !! من که حسابی دنبال فرصت می گشتم گفتم : ببخشین مگه شوهرتون چی کاره ن ؟ و ایشون گفت : مدیر شرکت ..... که برق از کونم پرید .وای این حاج خانوم زن رییس خودمون اقای مهندس ...بود !! زیر لب گفتم کوس کش چه کوسی می کنه و چشم دیدن ما رو نداره !با اون خانوم گرم صحبت شدم و گفتم من هم توی یه شرکتی کار می کردم که به خاط ارتباط با یه زن اخراج شدم . اون خانوم پرسید : برای چی ؟ گفتم نمی دونم یه رییس بد اخلاق داشت که حسابی گیر می داد .اخه خانوم شما قضاوت کنین ما جوونا واقعا باید چه خاکی به سرمون کنیم ؟ پول که نداریم زن بگیریم .با یه خانوم هم که صحبت می کنیم بهمون بدبین می شن .ولی من واقعا زن ها رو دوس دارم و از مصاحبت با اون ها لذت می برم نه به خاطر سکس بلکه بیشتر به خاطر عشق و کلی شعر و کوس شعر هم بلغور کردم ....خانومه که حسابی رفته بود تو کف حرفای من گفت : معلومه جوون سر به راه و اهل حالی هستی .و حیف از تو که این قدر تو مضیقه ای ....و گفت سعی می کنم با هم بیشتر دراین مورد صحبت کنیم ..کارت مغازه رو گرفت و خداحافظی کرد و رفت .یکی دوهفته گذشت و تقریبا فکر خانومه از سرم رفته بود بیرون.یه روز نزدیک ساعت 10 صبح بود که تلفن زنگ زد .یه موبایل بود .گفت سلام کارمند خانم باز اخراجی !! من گفتم ببخشین شما ؟ گفت : منو به این زودی فراموش کردی ؟ گفتم : اوه ببخشین ..اخه نه اسمتونو بلدم نه فامیلتونو ..گفت : منو روشنک صدا کن .الته این اسم واقعی من نیست .گفتم چشم ..روشنک ادامه داد من نزدیک مغازه ت ایستادم ..جای پارک گیرم نیومد ..بیا نزدیک ماشین من یه لیست بهت بدم ...من هم مغازه رو دادم دست بهروز و رفتم به سوی روشنک ....سوار یه ماشین بنز الگانس بود ..پیش خودم گفتم ..ای رییس خار کوسده با ظاهر سازی به اینجاها رسیده ..ببین این بنز رو اخه با ماهی 500 تومن می شه خرید؟؟ . و فهمیدم اقای مهندس از اون دزد های حرفه ایه ...دررو باز کردم و رفتم توی ماشین .روشنک خانوم با همون ظاهر محجبه پشت فرمون بود ولی یه نمه آرایش کرده بود و حسابی خوش بو و عطر شده بود ...سلام کردم ..جواب سلام منو داد و گفت راستی اسمت چیه ؟ گفتم کوچیک شما مسعود .گفت اقا مسعود چن سالته ؟ گفتم : 28 سال .روشنک گفت : اگه دهنت قرص باشه می خوام ببرمت یه جایی ..گفتم ببخشین کجا ؟ گفت : یه جای خوب که بهت خوش بگذره فقط دهنت قرص باشه و جایی هم نگو منو دیدی یا می شناسی ...من هم گفتم چشم هر چی شما بگین .. یه دنده کرد تو کون ماشی و راه افتاد ...توی راه گفت : شوهر من به خاطر موقعیت شغلیش اصلا به من می رسه و تازگی ها فهمیدم با یه زن رابطه داره و من از این موضوع خیلی ناراحتم ...نمی دونم چی کار کنم .من بلافاصله وقت رو غنیمت دونستم و گفتم : اخه کسی که زن به این خوشگلی و خوش اندامی و باحالی داره می ره با یه زن دیگه ؟ واقعا که چه ادمای پستی پیدا می شن ...روشنک گفت : من واقعا خوشگلم ؟ من گفتم : من روزی صد تا زن و دختر می یان توی مغازه م ..همه شون به زور ارایش خوشگلن ولی شما ذاتا زن زیبا و جذابی هستی ...روشنک که حسابی از این حرفا خوش حال به نظر می رسید گفت : مسعود با من دوست می شی ؟ من هم گفتم : چرا که نه ..ولی شما که شوهر دارین..تازه با این موقعیت شغلی ایشون که اصلا نمی شه ...روشنک گفت : اره چه فایده ..من هم از یه را های دیگه توی مضیقه هستم ....گرم صحبت بودیم که پیچید توی یه کوچه و ایستاد و گفت : توی کوچه پشتی یه خونه دو طبقه هست که رنگ درش زرشکیه و پلاکش هم ..... برو اونجا و بی این که به جایی توجه کنی برو طبقه بالا ..من هم از خدا خواسته بی این که فکر کنم کجا می رم رفتم و چن دقیقه بعد توی همون اپارتمان بودم .روشنک از در حیاط وارد شده بود و در اپارتمان رو باز کرده بود ..رفتم تو ...دررو بستم و نشستم روی مبل .خونه رییس از نظر لوازم لوکس و شیک هیچی کم نداشت ...من نمی دونم این همه پول رو از کجا اورده بود ؟ روشنک رفت توی اتاق خواب و با یه تیپ نیه سکسی وارد شد و درحالی که دوتا لیوان شربت البالو توی دستش بود نشست کنارمن ...و گفت ..بخور خنک شی ..راستش یه کم ترسیده بودم ..فوری خوردم و گفت : می دونم که اهل حالی پس پاشو و ست منو گرفت و برد توی اتاق خواب و انداخت روی تخت و افتادروی من و شروع کرد لب بگیره من که حسابی قاطی کرده بودم کم کم کیرم شروع کرد بلند شه .عطر فرانسوی روشنک بسیار تحریک کنند بود ..فکر کنم اون داشت منو می کرد !! پیرهن منو دراورد و شروح کرد به مالیدن و خوردن سینه های پشمین من !! بعد هم رفت سراغ شلوارم و بی مقدمه کیرم رو در اورد و شروع کرد بماله و گذاشت دهنش و شروع کرد ساک بزنه ..من که داشتم می مردم ...التماس می کردم که اروم باش روشنک خانوم ....روشنک با ولع خاصی کیر می خورد و می گفت : می ری زن می گیری هان ..من هم می رم کوس می دم !! نشونت می دم ! تازه فهمیدم که داره انتقام اقا ی مهندس رو می گیره ..من هم که دل خوشی از مهندس نداشتم تصمیم گرفت حسابی زنش رو بکنم تا انتقام دو طرفه بشه و لذت بخش ....کیرم رو از توی دهن روشنک در اوردم و افتادم روش و شروع کردم به خوردن سینه هاش حسابی برجسته و نرم بودن ...و لباس روشنک رو دراوردم ....حالا روشنک لخت لخت توی بغل من بود ..شروع کردم لب بگیرم و بدن نرم و معطر این لعبت اسمونی رو ببوسم ....فکر می کردم خواب می بینم ...من کجا و گاییدن زن رییس کجا ؟ اروم رفتم سراغ چوچوله ی روشنک و شروع کردم به لیسیدن اون گل زنبق خوش بو ....پول دارها کوس هاشون هم خوش بو تر از ما بدبختاس !! و اروم با انگشت سبابه م کردم تو کوسش ..جیغ روشنک رفت هوا و گفت زود باش بکن توش مردم ..گفتم چه خبره عجله داری ؟ گفت اره : سه ماهه کیر نخوردم ....من هم گفتم چشم فقط من خیلی محکم و سریع تلمبه می زنم ..گفت : من هم همینو می خوام .... زود باش ...اروم سر کیرم رو گذاشتم در کوس روشنک و محکم تا ته فشار دادم ..یه کم صبر کردم تا ماهیچه های کوسش در گیر بشن و شروع کردم به تلمبه زدن اون قدر ماهرانه می زدم که فکر نمی کنم مهندس به اون خوب یمی تونست کوس بکنه ..روشنک داشت جیغ می کشید و خودش رو این طرف و اون طرف می انداخت ....یه دفه احساس کردم منو محکم گرفت و باسن هامو فشار داد ... و فهمیدم ارضا شده ..ولی من تاز اول کارم بود ..کیر رو در اوردم ..و گفتم زود باش قمبل کن .روشنک قنبل کرد و اروم کیرم رو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم ..ولی کون تنگی داشت و توش نمی رفت به وزر نصفش رو فرستادم تو ..داشت از درد می مرد و جیغ می زد که تمومش کن مردم ...من که بهترین فرصت برای گفتن حقیقت گیرم اومده بود ..گفتم : می دونی شوهرت رییس من بود و دو تا باسن های روشنک رو گرفتن و شروع به کون کردن کردم ... حیف این کون نرم و درجه یک که مدت ها بود کیر نخورده بود ..روشنک گه حسابی گیج شده بود گفت : پس از اینه که عقده داری ؟ پس با فشار بزن و بریز توی کونم ..بکن کیرت توی کوسم ...بکن قربون ابت برم ..بکن ...بکن ...بکن ....بکن ...اینقدر گفت بکن که تموم اب منی ها رو با فشار ریختم توی کونش و کیرم رو اروم در اوردم و بی حال افتادم روی تخت ....روشنک از این که از شوهرش انتقام گرفته بود احساس پیروزی می کرد .. ومن هم از این که زن رییسم رو کرده بودم احساس غرور...فرستنده: رامین&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-6837791591427137187?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/6837791591427137187/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_1943.html#comment-form' title='6 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/6837791591427137187'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/6837791591427137187'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_1943.html' title='سکس با زن آقای مدیر'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>6</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-6863110295392516284</id><published>2009-07-10T16:26:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:27:21.675+04:30</updated><title type='text'>تعطیلات عید در سربازی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;تحمل روزهای پایانی سال در دوره خدمت سربازی خیلی سخته. عده زیادی از بچه ها مشغول جمع و جور کردن اسباب و لوازمشون بودن و خودشون رو برای رفتن به خونه در تعطیلات نوروز آماده می کردند. ولی متاسفانه من و عده کم دیگری از هم دوره ای ها مجبور بودیم چند روز اول عید رو سرخدمت بمونیم و نیمه دوم تعطیلات به خونه بریم. این اولین باری بود که هنگام تحویل سال در کنار خانواده ام نبودم و از این بابت خیلی غصه میخوردم. البته من افسر وظیفه بودم و به خاطر رشته تحصیلیم موقعیت خوبی در پادگان داشتم و بهم بد نمی گذشت ولی دوری از خانواده در عید نوروز چیزی نیست که بشه راحت از کنارش گذشت.من با چند افسر دیگه با هم در یک آسایشگاه بودیم. یکی دو روز به آخر اسفند باقی مانده بود که یک سرباز به اسم فرشید رو به عنوان « امربر » به ما معرفی کردند تا کارهای آسایشگاه ما مثل نظافت و آشپزی و ... رو انجام بده. فرشید در همون نگاه اول به دل من نشست. پسر مودب و آرامی بود که صدایی نازک ، با هیکلی ظریف و پوست سفید و کم مو داشت و در یک کلام ظاهرش کمی دخترانه به نظر می رسید. فرشید منو حسابی جذب خودش کرد. بیچاره خیلی بدشانس بود که آخر سال به پادگان اومده بود. نمیدونم تحت تاثیر حس ترحم یا حس شهوتم یا شاید هم حس همشهری گری بود، که از افسر مربوطه خواستم که برخلاف امربر قبلی، فرشید در خوابگاه خودمون باشه و همونجا یه تخت بهش بدیم. افسر مافوق که احترام زیادی برای من قایل بود با تقاضام موافقت کرد. آسایشگاه ما زیاد شلوغ نبود و ما چند نفر افسر وظیفه بودیم که اونجا اقامت داشتیم، تازه الان نصفمون هم باید برای تعطیلات به مرخصی میرفتن، به همین خاطر اقامت فرشید میتونست ما رو از تنهایی در بیاره. تازه برای اونهم خوب بود، بجای اینکه به آسایشگاه سربازهای معمولی بره با ما در یک آسایشگاه پنج ستاره اقامت میکرد!فرشید رو به آسایشگاه بردم و به بقیه بچه ها معرفیش کردم. طفلکی کمی احساس غریبی و دلتنگی میکرد و در اون جمع همه امیدش به من بود. منهم ناخودآگاه بهش احساس علاقه میکردم. همون روز اول، من و فرشید دوستان صمیمی شدیم.روز28 اسفند بچه ها یکی یکی از ما خداحافظی کردن و به مرخصی رفتن و پادگان خلوت شد. دل همه ما گرفته بود و حوصله هیچ کاری نداشتیم. من تصمیم گرفتم بعد از ظهر به حمام برم تا شاید از اون حالت کسالت و رخوت بیرون بیام. وقتی مشغول آماده کردن لوازمم بودم فرشید هم حوله و لباسهاش رو برداشت و همراه من به حمام اومد. پیش خودم فکر کردم چون تازه وارده، میخواد با من بیاد تا راهنمائیش کنم. در راه بین آسایشگاه و حمام من قسمتهای مختلف پادگان رو بهش نشون دادم و چیزهایی که باید میدونست بهش گفتم. ولی فرشید در جواب من گفت که شاید او مدت زیادی اونجا نمونه و بعد از تعطیلات عید و تشکیل کمسیون پزشکی از سربازی معاف بشه. با کنجکاوی ازش پرسیدم مگه چه بیماری داری که میخوای معافیت بگیری؟ فرشید سکوت کرد و چشماش پر اشک شد. منهم دیگه چیزی ازش نپرسیدم. وارد حمام شدیم. پادگان خلوت بود و غیر از ما فقط دو سه نفر دیگه توی حمام بودن.به رختکن رفتیم و لباسهامون رو در آوردیم و داخل کمد مخصوص گذاشتیم. هیکل نیمه لخت فرشید رو که دیدم خیلی تعجب کردم. خیلی شبیه دخترها شده بود. بدنش موهای ریز کم پشتی داشت، دستهاش کمی از حالت عادی درازتر بود و سینه اش حالت برجستگی مخصوصی داشت. عجیب بود که شورتش اصلا" برجستگی کیر و بضه ها رو نشون نمیداد. ترسیدم اگه زیاد بهش نگاه کنم ناراحت بشه. سعی کردم خودم رو عادی بگیرم. به سمت حمام حرکت کردیم. چون حمام خلوت بود در نمره حمام رو باز گذاشتیم. زیر دوش که رفتم همش بیاد بدن فرشید بودم. طرز راه رفتنش عشوه خاصی داشت و بدجوری منو تحریک کرده بود. از بس در این مدت هیکلهای ضمخت و پشمالو دیده بودم حالا با دیدن بدن فرشید حسابی حشرم بالا زده بود. از درز بین آهن های دیواره نمره نگاهی بهش انداختم. یک آن تصور کردم در نمره بغلی دختری زیر دوش ایستاده! کم کم داشتم بین این ظاهر فرشید و معافیتش از خدمت سربازی ارتباطی رو کشف میکردم.دل به دریا زدم، لیفم رو برداشتم و به نمره بغلی رفتم. از آمدن من تعجب کرد ولی به روی خودش نیاورد. خودم رو به اون راه زدم و بهش گفتم ممکنه پشت و کمرم رو لیف بزنی؟ لیف رو از من گرفت، تماس دست لطیفش با نوازشهایی که به بدن من میکرد باعث شد حسابی شق کنم.مثل اینکه خودش هم بدش نیومده بود، چون غیر از کمر، همه جای بدن منو لیف زد! خیلی تحریک شده بودم. البته نیازی به گفتن نبود و او با دیدن کیرم که از توی شورت خیس میخواست بیرون بزنه همه چیز رو فهمید. احساس کردم فرشید هم توی حالت نرمال نیست و حسابی تحریک شده. حالا داشت سینه و جلوی بدنم رو صابون میزد، منهم خودمونی شدم و با دستام شونه و گردنش رو نوازش میکردم. یه دفعه همینطور که بدنم رو صابون میزد دستش رو به کیرم زد. نگران عکس العمل من بود...من با لبخند بهش گفتم: پس در نمره رو ببند تا کسی ما رو نبینه! انگار دنیا رو بهش دادن! در رو بست و جلو من ایستاد. همینطور که به چشمام نگاه میکرد کیرم رو از روی شورت توی دستش گرفت و میمالید. با دستم کمرش رو نوازش میکردم. بعدش کیرم رو از توی شورت آزاد کرد. مدتها بود که به این درازی ندیده بودمش! وقتی فرشید کیرم رو میمالید آهسته آه میکشید. خواستم منهم بهش حال بدم، دستم رو خیلی آروم توی شورتش بردم تا کیرش رو بمالم.ولی هرچی دستم رو توی شورتش حرکت دادم اثری از کیر نبود! یعنی چی؟...کش شورتش رو پایین کشیدم...خیلی تعجب کردم...فرشید کیر نداشت...زیر شکمش یک برآمدگی گوشتی با یک شکاف بود، بالای اونهم یه چیزی شاید بشه گفت شبیه کیر ولی کوچولوتر از هسته خرما، همین!با حیرت بهش نگاه کردم. فرشید سرش رو روی شونه ام گذاشت. با خجالت گفت علت معافیت من همینه. من پسر نیستم و مشکل کروموزومی دارم. خیلی دلم بحالش سوخت.از تن صداش فهمیدم داره گریه میکنه. ازش پرسیدم بالاخره تو پسری یا دختری؟ گفت هیچکدوم ... یه کیر کوچولو دارم که هیچ حسی نداره و فقط باهاش ادرار میکنم و یه اندام جنسی دخترونه هم زیرشه. دکترها گفتن با عمل جراحی پلاستیک میتونن درستش کنن، ولی اول باید معافیت سربازیم رو بگیرم. خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم. بوسیدمش و بهش گفتم: انشاالله همه چیز درست میشه.حالا دیگه از کرده خودم پشیمون بودم. میخواستم از اونجا خارج بشم و به نمره خودم برگردم ولی فرشید دستم رو گرفت. متوجه منظورش نشدم. بهش نگاه کردم. با من و من گفت من به پسرها و کیرشون خیلی علاقه دارم و ازش لذت میبرم.. میشه بمن کمک کنی؟با خوشحالی گفتم هر کمکی بخوای درخدمتم! فرشید خودش رو بمن چسبوند و کیرم رو با شکمش لمس کرد بعد اونو بین پاهاش گذاشت و پاهاش رو محکم بهم چسبوند. کیرم رو بین پاهاش عقب و جلو کردم خیلی خوشش اومد. بعدش فرشید جلوی من نشست و کیرم رو با اشتیاق توی دهنش برد. احساس میکردم تمام خونم در سر کیرم جمع شده. ماهها بود که سکس نداشتم و بهمین خاطر خیلی زود آبم اومد و روی گردنش ریخت. هر دومون میخواستیم بیشتر حال کنیم و از اینکه به این زودی من آبم اومده بود ناراحت شدیم. از طرف دیگه ممکن بود کسی به حمام بیاد و برامون دردسر ایجاد کنه.توی رختکن از فرشید پرسیدم چطوری و با کجات حال میکنی؟ جواب داد با سوراخ جلوییم. دهنم از تعجب باز مانده بود. گفتم مگه تو سوراخ جلو هم داری؟ حوله رو از دور خودش کنار زد، برآمدگی گوشتی زیر شکمش رو با انگشت باز کرد... یک شکاف کوچک وسطش بود. بی اختیار ازش پرسیدم:یعنی میشه کرد توش؟! فرشید درحالیکه شورتش رو می پوشید با خنده گفت: بله،چرا که نه!!در راه بازگشت به آسایشگاه، فرشید برایم توضیح داد که او به یک نقص کروموزومی مبتلاست که در نتیجه ماهیت جنسیش بطور دقیق مشخص نشده. دکترها به او گفته بودن که در آینده با عمل جراحی، اندام جنسی او را تا حد امکان به یکی از دو جنس نزدیک میکنند. البته در آینده، فرشید چه مرد و چه زن بشود در هرصورت عقیم خواهد بود.با وجود اینکه شناسنامه اش را با اسم پسرانه گرفته اند ولی خود فرشید تمایل زیادی به زن بودن داشته و از حالا خودش را برای تغییر جنسیت آماده میکند. او برایم توضیح داد که گاهی با فرو بردن انگشت در سوراخ جلویش(که مثلا" کس بود!) خودارضایی میکند.با تردید ازش پرسیدم آیا تا قبل از عمل جراحی و روشن شدن آینده جنسیت، تمایل داری سکس کنی؟ و او با صداقت جواب داد که همیشه در آرزوی سکس با پسرها بوده و میخواهد زودتر آنرا تجربه کند.دیگه بهتر از این نمیشد. یک کس با پای خودش به پادگان اومده بود تا نوروز اون سال در سربازی به من بد نگذره! اول میخواستم خودم شبانه و تنهایی ترتیب فرشید را بدهم، ولی هر چی فکر کردم دیدم اینطوری کار پیش نمیره و بقیه اگر بفهمن برام دردسر درست میکنن. هر روز هم که نمیتونستم با فرشید به حمام برم! پس یک راه بیشتر باقی نمانده بود: تقسیم فرشید با بقیه بچه های آسایشگاه.البته ما از اوایل خدمت با هم در لویزان بودیم و به همشون اطمینان داشتم.همه اونها بچه های خوب و با معرفتی بودند. فقط یک مسئله بود: ما با هم کمی رودرواسی داشتیم و همین مسئله کار را مشکل میکرد.دیگه به نزدیکی آسایشگاهمون رسیده بودیم.از فرشید پرسیدم:از نظر تو ایرادی نداره که موضوع رو به بقیه هم بگم و آیا از اینکه توی آسایشگاه با من و بقیه افسرها سکس داشته باشی، ناراحت نمیشی؟او با خجالت جواب داد : هرجور شما صلاح میدونید ستوان!یک هفته ای میشد که سرباز امربر قبلی رفته بود و آسایشگاهمون حسابی بهم ریخته بود. فرشید همه جا رو تمیز و مرتب کرد و بعدش با ظرافت و هنری که فقط در وجود دختر خانمها دیده میشه برامون سفره شام رو چید. در کنار هم از خوردن شام لذت بردیم. بعد از شام من وضعیت فرشید رو برای بچه ها تشریح کردم و بهشون گفتم اگه آقاپسرهای مودب و آرامی باشید میتونید باهاش سکس کنید. فریاد شادی بچه ها بلند شد. انگار یادشون رفته بود که همه شون افراد تحصیل کرده و محترمی هستن! سیل بوسه بود که به سمت فرشید روانه شد! از همه طرف احاطه اش کرده بودن. به زور اونو از دست بچه ها خلاص کردم و بهشون گفتم خونسردیتون رو حفظ کنید و صبر داشته باشید! اول این موضوع باید بین خودمون پنج نفر بمونه و به جایی درز نکنه. دوم اینکه ما مجبوریم نیمه های شب و وقتی همه خوابیدن با فرشید حال کنیم، اونهم بصورت گروهی! این قدر شهوت زده شده بودن که مثل بچه مدرسه ایها حرف منو قبول کردن. دیگه کسی اجازه نداد فرشید سفره رو جمع کنه.دورش رو گرفتن و سعی کردن سرحالش بیارن. خودمون هم سفره رو جمع کردیم و ظرفها رو شستیم، انگار حالا دیگه ما پنج نفر «امربر » فرشید شده بودیم!ساعت خاموشی فرا رسید و ما سعی کردیم مثل همیشه به رختخواب بریم. قرارمون برای نیمه شب بود. مطمئن بودم هیچکس از ذوق خوابش نبرده! نیمه شب فرارسید. به نظر میومد که خواب همه پادگان رو گرفته. به آهستگی از روی تشک بلند شدم. همراه من پنج تا کله دیگه هم از روی بالش بلند شد! فقط فرشید بود که خوابیده بود. یکی از بچه ها بالای سرش رفت و خیلی آروم اونو از خواب بیدار کرد. امیر که ظاهرا" قبلا" هم تجربه سکس گروهی داشت، یکی از تختها رو وسط سالن کشید و به فرشید گفت روی تخت دراز بکشه. بعد رو به ما کرد و گفت: دیگه معطل نکنید، زودباشید لخت شید!کار مشکلی بود، لخت شدن جلوی چهار نفر که کیرهاشون شق کرده بود و با چشماشون حریصانه همدیگه رو نگاه میکردن! غیر از امیر، بقیه خجالت میکشیدن و جرأت درآوردن لباسهاشون رو نداشتن.امیر از این فرصت استفاده کرد و با شیطنت گفت: بسیار خب، اگه شما نمیخواید، خودم به تنهایی با فرشید جون حال میکنم!با شنیدم این حرف همگی دست پاچه شدیم، شرم و حیا و ادب و نزاکت و خلاصه همه چیز رو کنار گذاشتیم و کشیدیم پایین! عجب منظره ای بود.پنج تا کیر قد کشیده اطراف یک تخت! فرشید که از یک طرف احساس زنانگیش به شدت غلیان کرده بود و از طرف دیگه در تمام عمرش اینقدر کیر ندیده بود با چشمان از حدقه در اومده به ما نگاه میکرد.بچه ها دیگه معطل نشدن، امیر داشت ازش لب میگرفت، کامران سینه های فرشید رو میمالید، افشین هم بالای سرش رفته بود و کیرش رو دهن فرشید گذاشته بود، اون یکی هم پاها و ران فرشید رو نوازش میکرد.خلاصه همه مشغول بودند. منهم به پایین تختخواب رفتم. روی زانوهام نشستم و شورت فرشید رو پایین کشیدم. نور سالن کم بود و چیز زیادی دیده نمیشد. اول با انگشتم لایه گوشتی رو از هم باز کردم تا سوراخ وسطش معلوم بشه و بعد یواش یواش انگشتم رو وارد کسش کردم (البته اگه بشه اسمش رو کس گذاشت!). فرشید پاهاش رو از هم باز کرد. حالا دیگه وقتش بود...بچه ها عقب رفتند، همه با کیرهای افراشته داشتن منو تماشا میکردن! کیرم رو جلو بردم و به دستگاه تناسلی عجیب فرشید مالیدم.از تماس کیرم با بدنش خیلی خوشش اومد. پاهاش رو دورکمرم حلقه کرد... کیرم رو جلو بردم و آروم فشار دادم... سوراخش زیاد تنگ نبود و با کمی فشار، سرکیرم واردش شد.فرشید آه بلندی کشید. آهی از درد و توام با لذت. با دو دستش کیرهای امیر و کامران رو گرفته بود و میمالید. لباش رو از شدت درد دندون میگرفت.کمی مکث کردم. فرشید ازم خواست ادامه بدم. بیشتر فشار دادم. احساس عجیبی داشتم. کردنش لذت کردن کس واقعی رو نداشت، ولی شب عید و توی پادگان، همین هم غنیمت بود! خودم رو عقب و جلو کردم. حالا دردش کمتر شده بود و لذت بیشتری میبرد. فقط تونستم دوسوم کیرم رو وارد سوراخش کنم. احساس کردم که تهش مانعی وجود داره و بیشتر از این نمیشه واردش کرد. آهسته لگنم رو تکون میدادم. سوراخش خیلی خشک بود و هردومون اذیت میشدیم. به بچه ها گفتم: خیلی خشکه، یه کم کرم بیارید.افشین از توی کمدش یک قوطی کرم آورد، کیرم رو بیرون کشیدم، افشین با دستش کیرم رو چرب کرد، هیچ وقت فکر نمیکردم کیرم رو دست یک مهندس الکترونیک بدم تا برام چربش کنه! بقیه بچه ها هم کیرهاشونو چرب کردن. دوباره کیرم رو وارد کردم. این دفعه خیلی نرم و راحت شده بود. کمی تلمبه زدم. دلم میخواست بیشتر ادامه بدم ولی بقیه عجله داشتن که زودتر نوبتشون برسه! کیرم رو بیرون کشیدم و بلند شدم. همه به سمت پایین تخت هجوم آوردن! امیر گفت به نوبت بکنید و قبل از اینکه آبتون بیاد جاتون رو به یکی دیگه بدید تا حسابی حال کنید. دو تا بالش زیر باسن فرشید گذاشتیم تا بتونیم ایستاده بکنیمش. افشین کیرگنده اش رو جلو برد.بهش گفتم: مواظب باش، کیرت خیلی گنده ست، همه اش رو فرو نکنی، بنده خدا جرمیخوره! بچه ها یکی یکی پایین تخت می ایستادن و فرشید رو میکردن و بعد جاشون رو به اون یکی میدادن و میچرخیدن. سکس باحالی بود. از دیدن منظره سکس گروهی خیلی لذت بردم.دقیقا" نمیدونم بار چندمی بود که میکردمش که احساس کردم میخواد آبم بیاد. با عجله کیرم رو بیرون کشیدم و با دست مالیدمش. آبم روی شکم فرشید ریخت. با دستش آبم رو پخش کرد. بلافاصله بعد از من افشین کیرش رو وارد کرد. دیگه صدای ناله فرشید بلند شده بود. برای اولین بار در عمرش به ارگاسم رسیده بود. بچه ها یکی یکی آبشون اومد. کارمون که تموم شد سینه و شکم فرشید مثل حوض آب شده بود! با دستمال سینه اش رو پاک کردیم. میدونستم کمرش درد میکنه. اونو برگردوندم و براش کمرش رو ماساژ دادم. وقتی میبوسیدمش فرشید بمن گفت: بچه ها ازتون ممنونم، شما بهترین لذت زندگیم رو بمن دادید.فردای اون روز هیچکس به فرشید اجازه نمیداد در آسایشگاه کار کنه، همه بهش میرسیدن، یکی براش میوه پوست میکند، اون یکی بهش شکلات میداد تا بدنش تقویت بشه و نیرو بگیره. خلاصه او تنها سرباز ارتش بود که پنج افسر « امربر » در اختیار خودش داشت!عید اون سال به برکت وجود فرشید، ما دوری از خونه رو احساس نکردیم. در واقع اصلا" دلمون نمیخواست به خونه برگردیم. اواخر فروردین بود که پرونده فرشید به کمیسیون پزشکی رفت و چند روز بعدش فرشید از سربازی معاف شد.لحظه خداحافظی از او برای همه مون سخت بود. در این چند هفته خیلی با هم صمیمی شده بودیم. چند ماه بعد سربازی من هم به پایان رسید و به خونه برگشتم. یک روز در بین لوازمم عکسی رو پیدا کردم که دست جمعی با فرشید گرفته بودیم. آدرسش رو داشتم، تصمیم گرفتم که به بهانه دادن عکس، به دیدنش برم.زنگ خونه شون رو که فشار دادم، دختر جوانی در رو بروم باز کرد. فکر کردم حتما" خواهرشه.بهش گفتم:من از دوستان دوره خدمت سربازی آقا فرشید هستم و براشون چیزی آوردم، اگه ممکنه صداشون کنید بیان دم در.با کمال تعجب دیدم که اون دختر خانم دست منو گرفت و به داخل کشوند و با صدای بلند گفت: مامان یکی از دوستام اومده! با تعجب و ناباورانه وارد خونه شدم. مادرش به استقبالم اومد و بعد از سلام و احوال پرسی به من که هاج و واج مونده بودم گفت: مشتاق دیدار شما بودیم، فرحناز از محبتهای شما خیلی برامون تعریف کرده ستوان! من که هنوز گیج بودم روی مبل نشستم و اونها برای من شرح دادن که فرشید بعد از معاف شدن از سربازی، یک عمل جراحی موفق داشته و حالا دیگه توی خونه فرحناز صداش میکنن!بعد از گذشت سالها هنوز هم باورکردنش برای من خیلی مشکله!!&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-6863110295392516284?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/6863110295392516284/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_866.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/6863110295392516284'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/6863110295392516284'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_866.html' title='تعطیلات عید در سربازی'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-436706689763753413</id><published>2009-07-10T16:25:00.002+04:30</published><updated>2009-07-10T16:26:38.522+04:30</updated><title type='text'>من و منشي شركت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;داستاني كه مي خوام براتون تعريف كنم كاملا واقعي هست و براي خود من اتفاق افتاده . من در يكي از شركتهاي دولتي كار مي كنم كه تو اداره يك منشي خيلي خوشكل كار مي كنه . يادمه اولين باري كه ديده بودمش اصلا خجالت مي كشيدم تو روش نيگا كنم ديگه چه برسه به اينكه... درباره ش فكر كنم . همون ابتدا درباره ش تحقيق كردم بچه ها گفتن كه طلاق گرفته و الان با پدر و مادرش زندگي مي كنه . بدجوري تو راگوزم خورده بود . واقعا دوستش داشتم و همش به اون فكر مي كردم . مدتها بود تو كفش بودم تا اينكه يه روز بهم زنگ و گفت چند تا عكس منظره مي خواد كه پروژه خودش رو تزئين كنه . منم هر چي عكس منظره و گل و گياه داشتم جمع كردم و گذاشتم كه بهش بدم يه دفعه يه فكر عجيبي به سرم زد دو تا عكس سكسي خيلي قشنگ رو انتخاب كردم و گذاشتم لاي اون عكسها . و همه عكسها رو باهم گذاشتم روي يك ديسكت و بهش دادم . هر چند سعي كردم خودم رو عادي نشون بدم نتونستم خيلي ترسيده بودم . روز بعد اول صبح به بهانه يك كار اداري رفتم اتاقش و بهش سلام كردم اونم خيلي عادي جواب سلام منوداد نمي دونستم عكسها رو ديده يا نه منم سئوال نكردم يعني نمي شد سئوال كنم . چند روز گذشت و هيچ حرفي از اون عكسها نزد منم موضوع رو فراموش كردم تا اينكه نزديكهاي ظهر دوباره بهم زنگ و گفت كه درباره يه موضوعي مي خواد مقاله تهيه مي كنه و از من خواهش كرد كه تو اينترنت براش بگردم و پيدا كنم . منم سريع ده دوازده تا مقاله پيدا كردم مرتبشون كردم و بهش دادم خيلي از من تشكر كرد . كم كم بهش نزديك شدم و روز به روز بيشتر باهم حرف مي زديم . روزي سه چهار بار مي رفتم تو اتاقش يا بهش تلفن مي كردم و باهاش حرف ميزدم . خيلي دلم مي خواست بدونم چرا از شوهرش جدا شده ولي مي ترسيدم بپرسم. مدتها گذشت تا اينكه يك روز يكي از بچه ها اداره اومد بهم گفتم كه كيوان همه مي دونن تو با اين خانم رابطه داري و مي بينن كه هر روز چند بار مي ري پيشش منم خودم رو زدم به اون راه و گفتم من با هيچكس رابطه اي ندارم . بعد از اينكه فهميدم همه چيز رو مي دونه بهش گفتم ببين من فقط با اين خانم حرف مي زنم همين . بعضي وقتا كه دلم مي گيره زنگ مي زنم باهاش صحبت مي كنم . گفت مي خوام يه چيزي بهت بگم ولي قول بده به كسي نگي منم گفتم باشه نمي گم . گفت اين خانم وقتي اومد تو اين اداره متاهل بود ولي با يكي از كارمندهاي اينجا رابطه نامشروع داشته وقتي هم كه شوهرش فهميد اونو طلاق داد . بعد از طلاقش هم چند بار گفتن كه با مردها رابطه داره . من كه اصلا حرفهاش رو باور نمي كردم بهش گفتم اينها همش دروغه اون خانم خيلي پاك و محجوب هست و اينها همش شايعه هست . من نمي دونم چرا از شوهرش طلاق گرفته ولي مي دونم كه اينكاره نيست . گفت تو خيلي ساده هستي و همه چيز رو با چشم خودت مي بيني بعدش گفت اصلا يه چيزي خودت يه روز كه اينجا خلوت شد برو تو اتاقش و در رو قفل كنم ببين اون چيكار مي كنه . آن شب تا نصفه هاي شب همش به اين فكر مي كردم كه آيا اون واقعا .... روز بعد تصميم گرفته بودم كه بهش تلفن كنم و همه چيز رو بهش بگم . اول صبح بهش تلفن كردم و گفتم مي خوام درباره يه موضوع مهمي باهات صحبت كنم گفت خوب بگو گفتم تلفني نميشه وقتي اداره خلوت شد و رئيس رفته تو اداره نبود مي يام اتاقت و بهت مي گم گفت باشه . نزديكهاي ظهر بود بهم زنگ و گفت رئيس نيست مي توني بياي منم سريع بلند شدم رفتم تو اتاقش و در رو قفل كردم . بهم گفت چرا در رو قفل كردي ؟ گفتم نمي خوام وسط حرفها كسي بياد داخل . تو چرا از شوهرت جدا شدي ؟ گفت همينو مي خواستي بپرسي از صبح تا حالا دلم هزار راه رفت گفتم آره همينو مي خواستم بپرسم . گفت شوهرم معتاد بود و هر كاري كردم ترك نمي كرد . گفتم تو خواستي ازش جدا بشي يا اون خواست گفت نه من خواستم . وسط حرفهاش بلند شدم و رفتم روي ميز پيشش نشستم دستم رو گذاشتم روي سرش و آروم صورتش رو بوسيدم يه دفعه دلم ريخت ولي اون هيچ عكس العملي نشون نداد . منم پر رو شدم و دوباره بوسش كردم . خودش رو عقب كشيد و گفت خوب ديگه بلند شو برو الان همه مي فهمن تو اينجا هستي گفتم خوب بفهمن . بلند شد در رو باز كرد منم مجبور شدم برم بيرون . تا نصفه هاي شب خوابم نمي برد و همش به صحنه امروز فكر مي كردم با خودم گفتم كه واقعا اينكاره نيست چجوري منو راه داد تو اتاقش اجازه داد كه در رو قفل كنم . روز بعد دوباره بهش تلفن كردم و گفتم ميشه امروز هم بيام اتاقت ؟ گفت براي چي ؟ گفتم همين جوري بشينيم باهم حرف بزنيم گفت باشه اگه خلوت شد بهت زنگ مي زنم . دو ساعت بعدش زنگ زد و گفت رئيس نيست مي توني بياي اينجا منم از خدا خواسته دويدم رفتم اتاقش و در رو قفل كردم . مستقيم رفتم پشت ميزش بوسش كردم و بهش سلام كردم . بهم گفت خيلي شجاع شدي روز اول خجالت مي كشيدي سلام كني ولي حالا ... منم تودلم گفتم كجاشو ديدي . آروم دست كردم مقنعه اش رو كشيدم گفت چيكار مي كني ديووونه گفتم هيچي مي خوام موهات رو ببينم . موهاي طلايي و گردن بلوري سفيدي داشت زير گردنش رو نيگا كردم سينه اش مثل پنجه آفتاب سفيد بود . بهم گفت خوب ديدي حالا مقعنه ام رو بده گفتم نمي دم . صورتم رو بردم جلو و لبهاش رو بوس كردم . دستام رو گذاشتم دور كمرش و محكم بغلش كردم بهش گفتم دوستت دارم . گفت ديووونه مي دوني اگه كسي بفهمه چي ميشه ؟ گفتم نترس هيچكس نمي فهمه . لبام رو گذاشتم رو لباش و محكم مك زدم . بعد از چند لحظه اونم شروع كردم مك زدن . مثل تشنه ها لبام رو مك مي زد . دست كردم دكمه هاي مانتوش رو باز مي كردم و لباش رو مك مي زدم . مانتوش رو در آوردم . واي چي داشتم مي ديدم ... بدنش مثل لامپ مهتابي سفيد بود يه كرست و شورت فيروزه اي پوشيده بود داشتم ديوونه مي شدم . كيرم داشت شلوارم رو سوراخ مي كرد دست گذاشتم رو شورتش از رو شورت كسش رو مي ماليدم لباش رو مي خوردم . گفت خوب واستا منم در لباسات رو در بيارم كمكش كردم و سه سوت لباسام رو در آوردم .كير شق شده ام رو از رو شورت ديد گفت اوووه چقد بهش فشار اومده . گفتم مي شه يه خورده بخوري ؟ گفت چيو بخورم ؟ بهش گفتم كيرم .... اون گفت نهههه خوشم نمي ياد يه خورده كه اصرار كردم قبول كرد . يه جوري مي خورد انگار صد ساله كارش همينه . دقيقا حركاتش مثل فيلمها بود . اول همشو مي كرد تو دهنش بعد تند تند عقب و جلو مي كرد يا زيرش رو زبون مي كشيد . ديگه مطمئن شده بودم كه من در موردش اشتباه مي كردم . بهش گفتم رو ميز دولا شو مي خوام بكنم . روي ميز خوابيد طوري كه پاهاش رو زمين بود من رفتم عقب اول يه خورده با دست ماليدم كيرم رو گذاشتم لاي پاش و ماليدم به كسش . آه و ناله ش بلند شده بود گفت زود باش بكن تو زود باش ديگه ... منم كيرم رو محكم فشار دادم تو كسش يه دفعه داد زد آه آه من دستم رو گذاشته بودم رو كونش و عقب و جلو مي كردم . كيرم رو كشيدم بيرون دوباره محكم فشار دادم داخل و شروع كردم به تملبه زدن . بعد بهش گفتم بكنم تو كونت ؟ گفت نه اصلا خوشم نمي ياد اگه اينكار رو بكني ديگه اصلا باهات حرف نمي زنم . منم همينجوري تو كسش عقب و جلو مي كردم يه دفعه كيرم رو تا ته كردم تو كسش و روش خوابيدم آبم رو تا ته ريختم تو كسش يه خورده از پشت سينه هاش رو گرفتم ماليدم و بلند شدم . دوباره لباش رو بوسيدم بهش گفتم نمي ترسي حامله بشي ؟ گفت نه بابا مطمئن باش نمي شم . بعد از اون هم چند بار رفتم اتاقش و باهم حال كرديم كه دفعه بعد براتون تعريف مي كنمفرستنده: کیوان&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-436706689763753413?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/436706689763753413/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_483.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/436706689763753413'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/436706689763753413'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_483.html' title='من و منشي شركت'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-1257894470126787604</id><published>2009-07-10T16:25:00.001+04:30</published><updated>2009-07-10T16:25:50.658+04:30</updated><title type='text'>ساسان حشری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;ببينيد من هميشه دوست داشتم قبل از سكس - براي بيشتر تحريك شدن ٿيلم پورنو نگاه كنم - مخصوصا با شريك سكسيم - (چه همسر چه دوست دختر) ولي همسرم هيچ وقت با من همراهي نداشت و طوري وانمود ميكرد كه گويا اصلا از سكس شرعي و عرٿي با همسرش هم زياد دل خوشي نداره و صرٿا به خاطر من و شايد هم انجام وظيٿه زناشويي تن به سكس با من ميده.به اين ترتيب خيلي به ندرت و زماني كه يه كمي حشريش كرده بودم با من ٿيلم سوپر نگاه كرده بود ولي ٿقط سكس هاي عادي رو. يعني اگه به همجنس بازي زنها ميرسيد يهو از حالت سكسي خارج ميشد و ميگٿت اين كثاٿت كاريها رو بزن بره منم كه حقيقتا يكي از ٿانتزيهاي ذهنيم و ايده آل هام ديدن همجنس بازي دو تا زن از نزديك بود - حتي تو ٿيلمهاي سوپر از ديدن لزبين ها بيش از سكس هاي معمولي تحريك ميشدم- الهه هميشه تو اين جور موارد ضد حال بود ميدونين واسه امتحان الهه يه بار بهش گٿتم الهه ديشب خواب ديدم با سارا (دختر دايي زيبا و لوند همسرم) داري همجنس بازي ميكني يهو خيلي آشٿته شد - و مني كه بعضي وقتها با خيال همجنس بازي همسرم با زيبا روي ديگر خودم رو تحريك ميكردم - از اين آشٿتگي برام مسجل شد بي نهايت از همجنس بازي بدش ميادو منزجرهتا روزي كه گٿت دوست جديدي به نام تينا پيدا كرده كه از مشتري هاي آرايشگاهشه و وقتي عكسهاي عروسي ما رو ديده به همسرم گٿته حيٿ تو كه با اين (منو گٿته) ازدواج كردي و شوهرت اصلا بهت نمياد و تو خيلي ازش سر تري ( البته همه اينها رو الهه به من گٿت) - و الهه هم گٿت ساسان منم جوابشو دادم ولي راستشو بخواين حس كردم يه جورايي دچار غرور شده و خودش رو گرٿته - از تعريٿ تينا خودش رو گم كرده - مثلا هميشه تو سكس هامون واسم ساك ميزد ديگه بازي در مياره و به نوعي مثل قبل به من حال نميده حدس زدم همه اين آتيشا داره از تو کوره تينا بلند ميشه - شروع كردم به صورت غير مستقيم از تينا پرسيم - ٿهميدم از همسرش طلاق گرٿته و 29 سالشه و تو باشگاه محلمون مربي آيربيكه و خانواده درست و حسابي هم نداره - مادر ناتني و اينكه تينا رو تو 15 سالگي مجبور به ازدواج كردن - و تنها داره زندگي ميكنه و خونه مجردي داره يه حسي به من گٿت شيرازه زندگيم در خطره و بايد بيشتر حواسم رو جمع كنم تا اينكه يه روزي كه من وقت دندونپزشكي داشتم و قرار بود ديرتر سر كارم (كه پيش پدرم تو كارخونش - توليدي گرده هاي آْلومينيومي براي ظرٿهاي تٿلون- هستم) برم - الهه از من خواهش كرد زودتر برم از خونه بيرون - تعجب كردم گٿتن چرا؟گٿت تينا قرار بياد آرايشگاه (در ضمن يكي از اتاق خواب ها رو الهه كرده آرايشگاه) گٿتم خوب بياد - گٿت ميخواد اپيلاسيون كنه - منم با شيطنت پرسيدم همه تنش رو؟ (البته چون ميدونستم الهه از اين كارا نميكنه نهايت ٿقط دست و پا روانجام ميده)الهه هم گٿت آره همه تنش رو - چون با هم صميمي هستيم و اونم خواهش كرده - منم قبول كردم حالا زودتر برو كه تو رو ببينه معذب ميشه - منم با بيميلي و يه طوري كه سرش منت بذارم (چون منو از نعمت ساك زدن كيرم توسط همسرم محروم كرده بود) گٿتم باشه ولي اين جور مشتري ها و رٿيق ها رو آدم نداشته باشه به نٿعشه - الهه هم با شيطنت گٿت چيه چون گٿته خوش قياٿه نيستي ازش دلخوري؟منم بهش گٿتم : منم صد تا رٿيق دارم كه ميگن من از تو سر ترم- حالا منم بيام واسه تو قياٿه بگيرم؟ يا اصلا چه دليلي داره كه بخواي اين حرٿا رو مطرح كني؟ تو همين حين آيٿون زنگ زد - گٿتم بيا اينم همونيه كه ريده به زندگي مون- اومدم بيرون در محكم پشتم كوبيدم - موقع پايين اومدن ديدم تينا داره مياد بالا - يه نگاه كشداري به هم كرديم و سلام كرد - منم بدون جواب از كنارش رد شدم - ولي نگاهش آنچنان گيرا بود كه من تو يه لحظه تو ذهنم باهاش تا تو رختخواب هم رٿتم - تو يه لحظه ٿكر اينكه تينا اومده كس شو مومك بندازه- كلاٿم كرد- تصور كس مو دارش يا كس بي موش يه لحظه رهام نميكرد تو همين ٿكرا بودم كه الهه در و باز كرد و از بالاي راه پله ها پايين نگاه كرد ببينه من اونجا هستم يا نه؟ احتمالا زاغ سياه منو چوب زده بود و ديده بود كه من از در ساختمون بيرون نرٿتم - بعدا به من گٿت ٿكر كردم واستادي بياي بالا جلوي تينا به من چيزي بگي من ضايع شم- به تينا هم بر بخوره و بره پي كارش-ولي تو يه لحظه ديدن اپيلاسيون كس تينا بزرگترين هدٿ زندگي من تو اون لحظه شده بود - و اين ٿكر سمج ولم نميكرد كه صورت به اين زيبايي و گيرايي ببين عورتش چيه؟ و دائم اين آيه شريٿه رو زمزمه ميكردم كه: كس كسه بي مو ، با آب ليمو گٿتم تا كار و شروع نكرده به بهانه اي برم بالا و كليد رو ذره اي از تو مغزي خارج كنم تا بتونم از بيرون با كليد خودم در و باز كنم شايد بتونم به آرزوي بزرگ اون لحظم جامه عمل بپوشونم دويدم بالا در زدم الهه در و با اخم و سردي باز كرد- گٿت چيه؟(با حالت عصباني)منم خودم رو زدم به غد بازي گٿتم اگه دوست محترمتون تو هال نيستن ميخوام برم از تو كشو پول بردارم - پول تو جيبم كمه-اونم با سردي گٿت واسا الان خودم ميارم – همينكه رٿت آروم كليد رو به اندازه دو سه ميليمتر از مغزي خارج كردم - به اميد اينكه شايد بتونم صحنه نابي از كس تينا رو شكار كنم - و به آرزوي بزرگ اون لحظم برسم(ميدونين آدمها در موقع عصبانيت و شهوت تصميماتي ميگيرن كه تو حالت عادي به قدري ملاحظات هست كه انسان حتي بهشون ٿكر نميكنه- حالا يكي نيست به من بگه بابا كس كسه ديگه چه كسه الهه كه هر روز زيارتش ميكني چه كسه تينا كه اينطوري در حسرت ديدارش ميسوزي از خود بيخود شدي!الهه با يه دسته پونصدي برگشت - منم گرٿتم و از پله ها پايين اومدم و از درب حياط هم خارج شدم و متوجه بودم انگار الهه داره از پشت پنجره رٿتن منو چك ميكنهيه چند دقيقه اي صبر كردم تا الهه خيالش از رٿتن من راحت شه - ديگه دندونپزشكي تخمم هم نبود - ٿقط ٿكر كس تينا بود كه برام آروم و قرار نذاشته بود - با سلام و صلوات اومدم و در حياط رو باز كردم - و اومدم بالا پشت درب منزل - گوشام رو تيز كردم - ديدم صداي موهومي از داخل به گوش ميرسه - ولي قابل ٿهم نبود - منم مستاصل نشستم رو پله ها - با خودم گٿتم چي كار كنم؟ ٿكر كسه تينا( در حين اپيلاسيون) ديوونم كرده ! وقت دندونپزشكي رو چيكار كنم؟ - خلاصه با اكثريت آرا به اين نتيجه رسيدم برگشتن به منزل حماقت محضه و احتمالا چيزي هم نصيب كيرم نميشه - به قول شاعر: دست بردم به ابول ديدم شده چوب طغور - گٿتم يه راه كٿ دستيه رو بريم ٿكرمون آزاد شه ؟ چون طبقه آخر هستيم خيالم از اينكه كسي منو ببينه راحت بود القصه - گرٿتم دستمو و لحظه هاي اپيلاسيون كس تينا رو با جزييات كامل به تصوير كشيدم - كه مثلا من كليد انداختم تو در و رٿتم تو و الهه و تينا هم كه حشري شده بودن - الهه از لمس كردن كس تينا و تينا از لمس كردن كسش توسط الهه - همين كه منو ديدن اومدن سراغم - تينا كمربندم رو باز كرد - كيرم رو در اورد گذاشت تو دهنش و د بخور - چون وقتم كم بود ديگه زود ميخواستم تو ذهنم بكنمش برم برسم به دندونپزشكي - ( مي دونين تصورات سكسي واسه جلق زدن انقدر بعضياش احمقانه ست كه ٿقط به درد كٿ دستي ميخوره و بس) آقا اٿتادم رو تينا و گذاشتم نو كسش ( حالا انگار الهه اونجا برگ چغندره - اصلا الهه كيرمم نيست) داشتم تو ذهنم جلو عقب تينا يكي ميكردم كه.....- يهو صداي جيغ هاي كوتاه و شيطنت آميز از داخل خونمون به گوشم رسيد - كه حس كردم دارن دنباله هم ميكنن - منم كه ٿكرم دنبال كس و كون وسكس بود هيچ ٿكري به ذهنم نيومد جز اينه حتما قضيه سكسيهتو دلم گٿتم جووووووون_ همونجا سجده شكر به جا آوردم - كه انگار دارم به آرزوم ميرسم..........(گوشم رو تيز كردمو منتظر موندم - صدا بعد از مدتي قطع شد - همينطور داشتم با خودم كلنجار ميرٿتم - كه خدايا چي كار كنم ؟- برم تو؟ - نكنه اون چيزي كه من ٿكر ميكردم نباشه؟ - ولي حشر چنان قالب شده بود كه اگه نمي رٿتم تو ، مطمئن بودم كه تا آخر عمر حسرت مي خورم- با تمام حشري كه كس تينا برام به وجود آورده بود ، بازم يه ملاحظاتي نميذاشت بي پروا عمل كنم - اگه ميرٿتم تو و الهه ديوونه بازي در ميورد؟ اگه تينا جيغ و داد ميكرد؟ و خيلي اگه هاي ديگه ولي........ - ولي مطمئن بودم اون تو يه خبر هايي هست - ولي ممكن بود با اين كار زندگيم از هم بپاشه - دل رو به دريا زدمو ........ خودم رو واسه عمليات استشهادي آماده كردم - (به هر حال ممكن بود تو اين راه به مقام رٿيع شهادت نايل بشم .........) شهادتين رو بر زبان جاري كردمو- با رمز مبارك و مقدس يا باب الحوائج - عمليات رو آغاز كردم كليد رو با احتياط كامل وارد مغزي كردمو - آروم چرخوندم - در قٿل نبود ٿقط بسته بود - تقريبا بدون صدا در باز شد - نٿسم تو سينم حبس شده بود - خدا خدا ميكردم تيرم به سنگ نخوره - وارد خونه شدم - كسي تو هال نبود - اومدم پشت در آرايشگاه ( همون اتاق خواب وسطي) - گوشم رو چسبوندم به در - خبري نبود - از سوراخ كليد نگاه كردم همينطور - بازم خبري نبود - يه لحظه به خودم اومدم و خواستم اگر ديده شدم ( كه قطعا ديده ميشدم ) ورودم عادي به نظر بياد - ٿقط اونقدر حول بودم كه حتي نمي تونستم درست ٿكر كنم و يه دروغ واسه برگشتنم بسازم - مخم كاملا از كار اٿتاده بود - رٿتم به سمت اتاق خوابمون - همينكه در و باز كردم - در دم خشكم زد - الهه روي تخت به صورت طاقباز خوابيده بود و تينا تو لاپاش بود - سرش لاي كسه الهه بود - ولي تنها چيزي كه سريعا توجه منو جلب كرد - كسه خوش استيل و مو دار تينا بود - كه به صورت چهار دست و پا خم شده بود - و كس استخونيش تو بين لاپاش جلب توجه ميكرد - نميتونستم چشم از روش بردارم - البته همه اينها در كسري از ثانيه اتٿاق اٿتاد تينا يهو مثل برق گرٿته ها كسو كونشو جمع كرد - الهه هم كه سكس از سرش پريده بود با پررويي گٿت تو اينجا چه غلطي ميكني؟ منم با خونسردي رو كردم به تينا گٿتم انگار شما داشتين كسه الهه رو اپيلاسيون ميكردين؟ الهه گٿت برو گم شو بيرون - منم يهو قاطي كردم - گٿتم بي پدر - تو حين هرزگي مچت رو گرٿتم دوقورت و نيمت هم باقيه؟ لاشي تينا به سرعت لباساشو پوشيد و خواست بره كه من دستم رو اوردم جلوش گٿتم تشريٿ داشته باشين - باهاتون كار دارم - با عصبانيت دستم رو كنار زد و رد شد - منم همچين هولش دادم كه محكم خورد به در اتاق خواب - يهو با صداي بلند، آخي گٿت كه همراه با گريه بود ( يه لحظه دلم سوخت براش )گٿتم حرومزاده يه بار ديگه ببينمت مادر تو به عزات ميشونم ها - با گريه در وا كرد و به سرعت خارج شد كه الهه هم با بي شرمي اومد جلو ( همينطور كون برهنه) گٿت كثاٿت چيكارش داري؟ منم كه كيرم رو صابون زده بودم واسه كسه تينا - با اين پيش آمد شديدا عصبي شده بودم - يهو الهه خواست به من تعرض كنه ( احتمالا بزنه تو صورتم ) - كه ناخودآگاه هولش دادم ناگهان يه ٿكري مثل برق از ذهنم گذشت - الهه كه از اول ازدواجمون منو تو حسرت گاييدن كونش گذاشته بود - حالا بهترين ٿرصت بود - ازش آتو هم داشتم - اگه بازي درميورد - خوارش رو ميگاييدم - خواست با عصبانيت از كنارم رد بشه كه گرٿتمش - محكم هولش دادم رو تخت - تو يه چشم به هم زدن شلوار و شورتم رو در اوردم و با زور زيرم نگهش داشتم - دائم به من ٿحش ميداد - ولي كيرمم نبود - از پشت اٿتادم روش - يه لحظه حس كردم خودشو شل كرد - حتما پيش خودش گٿته يه راه كس بهش ميدم خرش ميكنم - ولي كور خونده بود سريع تٿ زدم سر كيرم - و گذاشتم در سوراخ تنگ كونش - يه حركتي به خودش داد و كيرم رٿت تو چاك كسش - سريع در اوردمش- و دوباره دستم رو تٿي كردم ماليدم به سوراخ كونش و كمي هم زدم به سره كيرم - تو اين مدت لاينقطع ٿحش ميداد و ميگٿت كثاٿت ولم كن و آشغال.........- من كه گوشم اصلا بدهكار نبود - همينكه تٿ زدم دم سوراخ كونش دوزاريش اٿتاد كه چه خوابي براش ديدم گٿت احمق چيكار ميكني؟ منم كه تو بدترين لحظات دست از لودگي بر نميدارم - گٿتم بايد تنبيه بشي - همچين كونت ميذارم كه ديگه از اين غلط ها نكني - حالا واسه من ٿيلم بازي ميكني؟ همجنسبازي رو خاموش كن يا بزن بره؟( موقع ٿيلم سكسي ديدن)همينكه متوجه شد چه خيالي تو سرمه - عضلات كونش و سوراخ كونش رو شديدا منقبض كرد - منم ديدم اينجوري ديگه محاله بتونم كونش بذارم - يهو بي هوا گذاشتم تو كسش - جا خورد و يهو شوك زد - تو همين حال خودش رو يه كم رها كرد - منم وحشيانه كيرم رو دراوردم و گذاشتم سر سوراخش - يه ذره رٿت تو - ديگه با ٿشار وزنم سعي كردم نذارم بياد بيرون - يهو انگار كه يه كوچه بن بست تهش باز شده - جر خورد و رٿت تو سوراخش - چنان جيغي زد .... مامان مامان مامان - آخ نميدونين چه حالي داد - كيرم تا دسته تو كون الهه رٿته بود و آرزوي ديرينم برآورده شده بود- طٿلي الهه با دستش تمام رو تختي رو چنگ زده بود و مچاله كرده بود - آروم داشت اشك ميريخت- حالا وقتش بود كه آروم تلمبه بزنم تو كونش - باورتون نميشه وقتي كيرم رو ميكشيدم بيرون انگار سوراخ كونش هم چند ميليمتري به سمت بيرون كشيده ميشد - چون من حالت تلمبه زدن رو حس نميكردم - ٿقط سوراخ كونش به بيرون كشيده ميشد و برمي گشت سره جاش طٿلك به التماس اٿتاده بود - تو رو خدا - تو رو خدا - مردم - پاره شدم - پاره شدم - بسه ديگه .......... گٿتنش بي وقٿه ادامه داشت - ٿكر كنم طٿلك از درد داشت زمين و گاز ميگرٿت ولي...... ولي بالاخره بايد تنبيه ميشد - به هر حال از نظر شرعي هم كه حساب كنيم - تنبيه زن يه وقتهايي لازمه - حالا من اين تنبيه رو در نظر گرٿته بودم - البته مطمئنم كه شما هم حق رو به من ميدين - مگه نه؟ خلاصه اونقدر عجز و ناله كرد كه زودتر از هميشه به اوج لذت جنسي رسيدمو به سرعت آبم اومد - منم ريختم تو سوراخ كونش - خيلي حال داد - خيلي ....... همينكه در آوردم - مادرشو گاييدم - ديدم سره كيرم اني شده - خاركسده انش قهوه اي بود - گٿتم ريدي رو كيرم - اونم با صداي بلند شروع كرد به گريه كردن......(دلم واسش سوخت)ولي همينكه چشمم دوباره به كير اني شدم اٿتاد شاكي شدم مي خواستم به زور كيرم رو بكنم تو دهنش ساك بزنه - ولي............ ولي گٿتم خدا رو خوش نمياد و از مسلماني هم به دوره رٿتم به سمت حموم واسه نظاٿت و غسل جناب&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-1257894470126787604?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/1257894470126787604/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_4881.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1257894470126787604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1257894470126787604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_4881.html' title='ساسان حشری'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-5412634172875105776</id><published>2009-07-10T16:24:00.002+04:30</published><updated>2009-07-10T16:25:09.264+04:30</updated><title type='text'>اس ام اس با برکت - قسمت سوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;جاتون خالی سارا بازم سنگ تموم گذاشت ویه صبحونه ی عالی و مقوی خوردیم من تو تمام مدت به بدن بی نقس مریم نگاه میکردم و با اینکه شب یه سکس کامل داشتم برای سکس با این فرشته ی زیبا لحظه شماری میکردم از سر میز که بلند شدیم حس کردم مریم از من فرار میکنه و می ترسه منم منتظر فرست بودم که سارا با زیرکی این فرست رو برام فراهم کرد و به مریم گفت تو نمی خوای لباست رو عوض کنی مریم منو منی کرد که سارا امون نداد و گفت می خوای تا شب با این لباسها باشی دختر برو خودتو راحت کن مریم رفت تو اتاق خواب تا لباسش رو عوض کنه که سارا به من فهموند که پشت سرش برم تو اتاق و کارو تموم کنم وقتی اروم وارد اتاق شدم دیدم مریم فقط یه تاب صورتی تنشه با یه شرت توری که نمای کوس توپلش رو نشون میداد و حتی یه مو هم رو بدنش نبود و معلوم بود صبح رفته حمام داشتم میترکیدم از پشت نزدیکش شدم وتا خواست دولا شه شلوار بپوشه محکم گرفتمش تو بغلم و کونش کامل روکیرم بود ترسید و تا خوست بگه نه حولش دادم رو رختخواب لباس و کرستش رو سریع در اوردم خواستم شرتشو در بیارم که محکم گرفته بودش از عطر بدنش مست شده بودم و واقعا نمی دونستم دارم چکار میکنم سرش داد بلندی زدم و گفتم ولش کن اینو وزدم رو دستش شرت رو ول کرد فقط التماس می کرد اخه ترسیده بود دفعه ی اولش بود مثل بید می لرزید منم سراغ هیچ جاش نرفتم و مستقیم شیرجه زدم رو کسش مثل دیوونه ها کسش رو میخوردم و با دستاهم پاهاش رو قفل کردم رونهایه نرم و زیباش روی صورتم بود و من داشتم اون کس زیبا که از بین پاهاش زده بود بیرون رو میخوردم زبونم رو فرو می کردم تو کسش عجب عطر و مزه ای داشتن گریه ها و التماسهاش به جیغ تبدیل شده بود منم چوچولش رو گرفتم تو دهنم و میک میزدم ایقدر این کارم رو ادامه دادم تا ارضا شد ابش اومد منم اب کسش رو که خیلی هم زیاد بود با دست به کونش می مالیدم تا کونش اماده بشه واسه پاره شدن برش گردمندم رو سینش و حالا کونش رو به من بود اون باسنهای حالت دار و شهوت بر انگیز تا چند لحظه ی دیگه باید از یه مهمون عزیز پذیرایی میکرد من داشتم کار خودم رو می کردم که دیدم سارا هم لخت تو اتاقه با اشاره بهش فهموندم من رو لخت کنه اونم سریع این کار رو کرد وشروع به ساک زدن واسه من کرد واقعا حرفه ای این کار رو میکرد منم با سوراخ کون مریم سرو کله میزدم تا باز بشه ولی مگه باز میشد تا اینکه دیکه حوصلم سر رفت از سارا پماد چرب کننده رو گرفتم و کیر خودم و کون اون رو کامل چرب کردم مریم متوجه سارا شد و با التماس از سارا خوست که نذاره من بکنمش می گفت سارا دردم میاد من طاقت ندارم میمیرم از درد ولی خبر نداشت که سارا طرف منه سر کیرم رو گذاشتم جلو سوراخش وبا یه فشار سر کیرم رفت تو که از جا پرید ولی فایده نداشت من و سارا محکم گرفته بودیمش شروع کرد به گریه وجیغ زدن که من با یه فشار زیاد کیرم رو تا ته کردم تو و بی حرکت موندم مریم هم نفسش بالا نمیومد و مثل جنازه ولو شده بود که یکدفه داد زد پاره شدم اخخخخخخ وایییییییی سرم جرم دادیییییییییییی بیارش بیرون سارا بگو بسه میدم بهش ولی بگو الان در بیاره. مردم. دارم جر میخورم مامان .مامان مردم کمکم کنبعد از 4 دقیقه بی حال شد و دیگه به وجود این مهمون کلفت تازه وارد عادت کرده بود منم که کم کم و اروم اروم تلنبه میزدم وقتی دیدم ارومه شروع کردم به تلنبه زدن مورد الاقم سریع و محکم و سارا هم داشت با سینه های مریم بازی میکرد و براش سینه هاش رو میخورد صدای ناله های مریم به جیغ تبدیل شد ولی جیغی که از روی لذت بود مریم به اوج شهوت رسیده بود هی میگفت بکن بکن جرم بده اخخخخ جووون پارم کن همچین جرم بده که دفعه بعد دردم نیاد جرم بده سارا ببین من دارم کون میدم منم جر خوردم مثل تو جرمممم بده وااااای چه کلفته ولی این حالت 8 دقیقه بیشتر طول نکشید و اون بازم ارضا شد و بعد از چند لحظه بی حالی بازم التماس میکرد که بسه درد تمام بدنم رو گرفته دیکه نمیتونم رو کونم بشینم جر خوردم بسهو یکدفعه چیزی که من می خواستم بگم از دهن خودش خارج شد و زحمت من رو واسه کس لیسی کم کردگفت بکن تو کسم مردم از درد کون منم امون ندادم قبل از اینکه پشیمون شه برش گردوندم . اب کسش کارم رو راحتر کرده بود سارا هم سریع اماده عملیات امداد شد منم بعد از کمی ور رفتن با کسش کیرم رو گذاشتم دم سوراخش از ترس داشت میلرزید ارمم فشار دادم تو خم شدم روش ولبم رو گذاشتم رو لباش کسش خیلی تنگ بود منم داشتم ازش لب می گرفتم تا اروم بشه لباش واقعا سکسی و شیرین بود زبونش رو کشیدم تو دهنم و کیرمو فشار دادم تا پردش پاره شد از درد بدنش رو جمع کرد و جیغ ارومی کشید کسش خیلی داغ و تنگ بود منم خسته شده بودم مریم هم خسته شده بود ولی با حرفاش من رو تشویق به تلنبه زدن می کرد منم با تمام نیرو این کار رو می کردم که یکدفه حرکت ابم رو احساس کردم مریم هم برای بار سوم داشت ارضا می شدداد بلندی زدم و تمام ابم رو خالی کردم تو کسش که داد زد واییی سوختم تمام بدنم اتیش گرفت بی حال افتادم روش و تا مدت نیم ساعت تکون نخوردم و کیرم هنوز تو کسش بود سارا از روش منو حل داد کنار کیر من کس مریم پر خون بود سارا کیر من رو تمیز کرد کس مریم رو هم بعد تمام کیر من رو کرد تو دهنش و شرو به ساک زدن کرد که کیرم بازم راست شد کیر رو داد دت مریم و بهش گفت بخور مریم شروع به ساک زدن کرد و سارا نشست رو من و شروع کرد لب گرفتن از من این کار ادامه داشت تا ابم باز اومد به مریم گفتم داره میاد که سارا گفت مریم همشو بخور خوش مزس حیف این اب به این با ارزشی هدر بره مریم هم همشو خورد بعد کمی تو بغل هم خوابیدیمو بعدش سه تای رفتیم حمام و همدیگه رو شستیم شب من برگشتم کرج از این ماجرا سه ماه می گذره و من با این دختر خاله ها هفته ای دو یا سه بار سکس دارم و از هم لذت میبریم ولی هفته ی پیش خبری شنیدم که من رو به سارا نزدیکتر کرد بله من هفت ماه دیگه پدر میشم سارا از اولین سکسمون باردار شده بود و قرار شد این راز بین من و اون بمونه اینم داستان من که از یه اس ام اس شروع شد و من رو وارد دورهای جدیدی از زندگی کرد بچه ها ببخشید &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-5412634172875105776?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/5412634172875105776/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_4976.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/5412634172875105776'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/5412634172875105776'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_4976.html' title='اس ام اس با برکت - قسمت سوم'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-1858927790362629061</id><published>2009-07-10T16:24:00.001+04:30</published><updated>2009-07-10T16:24:26.285+04:30</updated><title type='text'>اس ام اس با برکت - قسمت دوم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بلاخره روز موئد فرا رسید سارا زنگ زد و گفت شب برم خونشون اخه بازم شوهرش رفته بود مسافرت منم شب راه افتادم و رفتم وقتی رسیدم دم در سارا میخندید پرسیدم پس مریم کو که جواب داد اول من بعد مریم مگه میزارم مریم تو رو تک خور کنه مریم فردا صبح میاد فهمیدم بازم رو دست خوردم رفتم تو خونه تو خونه یه بوی عطر مخصوصی میومد که ادمو حشری می کرد تا به خودم اومدم دیدم سارا لخت جلوی منه منم امونش ندادم و شروع کردم به لب گرفتن و خوابوندمش رو کاناپه وگردنشو می خوردم و اروم اروم میومدم پاینتر تا به سینههاش رسیدم سفت شده بود و نوک تیز از سینه هاش گاز میگرفتم و انم اخو اوخش شرو شده بود بعد از چند دقیقه که حسابی سینه هاش رو خوردم شرو به لیس زدن شکمش کردم تا رسیدم به نافش و زبونمو کردم تو نافش مثل مار هی به خودش می پیچید فهمیدم خوشش میاد منم چند لحظه به بازی با نافش ادامه دادم و اروم اروم امدم پایین تا به کسش رسیدم ناله هاش به داد زدن تبدیل شده بود منم کسشو لیس میزدم بوی خیلی خوبی داشت دیوونم میکرد چوچولش رو میک میزدم و یه گاز ازش گرفتم که بلند گفت اخخخخ کشتیم سریعتر کوسشو لیس زدم که بدنش به لرزه افتاد و با یه جیغ اورگاسم شد بازم باهاش ور میرفتم که از زیرم بلند شد و گفت نمیزارم بلای اون بار رو سرم در بیاری منو گایدی اونبار با شوهرم که سکس کردم هنوز درد داش تو تنم بود به زور جلوی گریمو گرفتم که لو نرم تا نقشمو عملی کنم منم داشتم بهش می خندیدم که حمله کرد و مثل وحشیها داشت لباسامو در میوورد میگفت من ارضا شدم و تو هنوز لخت هم نشدی تمام لباسهای من رو در اورد ومثل کیر ندیده ها تمام کیرم رو کرد تو دهنش و با میکهای قوی کیرمو میخورد جوری که نزدیک بود مغزم از کیرم بزنه بیرون بهش گفتم یواش همش واسه خودته سرش رو بلند کرد و با احن حشری گفت ای کاش بود ولی فردا مریم صاحب این لعبت میشه و شرو به لیس زدنه خوایه هام کرد و دوتا تخمام رو هر جور بود تو دهنش جا داد تمام بدنم داغ شده بود خیلی حرفه ای بود البته منم بی کار نبودم و با سوراخ کونش ور میرفتم تا باز بشه سوراخش خیلی تنگ بود اخه فقط یه بار کون داده بود اونم که کار خودم بود افتتاحش کیرم رو از تو دهنش در اوردم و با کیرم با کس و چوجولش ور میرفتم ولی تو کسش نمی کردم اخه میخواستم از کون بکنمش منم داشتم به کارم ادامه میدادم که داد زد لعنتی بکن تو مردم جر بده کسمو من داشتم با سوراخ کونش ور میرفتم با اب کسش خیس کردم سوراخش رو تا سر کیرمو گذاشتم تو کونش مثل برق گرفته ها پرید و گفت نه نه نه هنوز درد میکنه نه کون نمیدم پاره میشم منم چیزی نگفتم بلند شدم و شروع کردم لباسامو پوشیدن شرتمو پام کردم که گفت داری چکار میکنی و با دست شرتمو گرفت و به التماس افتاد منم کارمو بلد بودم احساس به سکس تو چشماش موج می خورد با حالت پر از التماس گفت نرو خواهش میکنم. گفتم پس نه نداریم قنبل کن .گفت دردم می گیره نه منم حلش دادم و سریع شلوارمو پوشیدم که داد زد باشه لعنتی میدم و زود کونش رو گرفت جلوی من و گفت بیا بکن مال خودته جرش بده منم با یه حرکت سریع لخت شدم و کمی با کس و کونش ور رفتم بهش گفتم الان همچین جرت میدم تا دیگه به من نه نگی کیرمو گذاشتم جلو سوراخش و تا اومد حرف بزنه با تمام فشار کیرم رو تا خایه هام کردم تو کونش و محکم گرفتمش تا از زیرم در نره 10 ثانیه همه جا رو سکوت گرفت و من داشتم گردنشو میخوردم تا ارومش کنم که یکدفه جیغ وحشتناکی زد اخخخخخخ جر خوردم واااییییی مامان پارم کرد پاره شدم دارم میمیرم حالم به هم میخوره دارم از وسط نصف میشم درش بیار مردم ولی من محکمتر گرفتمش و شرو کردم اروم کیرمو تو کونش حرکت دادن خیلی تنگ بود خیلی هم داغ بود اروم اروم به این حالت عادت کرد منم با دستم چوچولش رو میمالیدم بعد از مدت کمی کونش شل شد و من شروع کردم به تلنبه زدن همونجور که مورد الاقم بود محکم و سریع به هن هن افتاده بود ولی داشت لذت میبرد چون التماسهاش به خواهش تبدیل شده بود و میگفت بکن مال خودته جرش بده تو بلدی چکار کنی پارش کن ببینم چجوری جرم میدیی ای مممامان من دارم کون میدم بکن کونمو جر بده با این حرفاش منم دیوونه شده بودم و محکمتر ضربه میزدم تا اینکه بازم بدنش به لرزه افتاد و برای بار دوم ارضا شد منم کیرمو از کونش در اوردم و دادم بازم برام ساک بزنه خیلی از ساک زدنش خوشم میومد بعد از اینکه ساک زد گفت کونمو جر دادی دردم میاد .هنوز سوراخ کونش باز بود دلم به حالش سوخت نشستم بین پاهش و کیرمو سر دادم تو کسش که خیس خیس بود و کیرم راحت رفت توش خیلی داغ بود عرق تمام بدنمو گرفته بود نتونستم زیاد طاقت بیارم و بعد از 5 دقیقه تلنبه زدن صدای هر دومون در اومده بود ابم داشت میومد اونم پاشو دور کمرم حلقه کرده بود منم ضرباتم رو تا اونجا که میتونستم محکم میزدم صدای ضربات من صدای نفس نفس زدن من وصدای ناله های سارا تمام خونه رو گرفته بود که با لرزش و جیغ سارا منم تمام ابمو خالی کردم خالی کردم تو کسش و خوابیدم روش که سارا گفت سوختم ابت خیلی داغه اتیشم زدی حدودا 10 دقیقه همونجوری خوابیدم روش و جم نخوردم که سارا گفت عزیزم تمام بدنم درد می کنه میشه از روم بلند شی منم که حاله بلند شدن نداشتم از روش غلت خوردم و گرفتمش تو بغلم در گوشش گفتم ممنونم خیلی حال داد اونم گفت مرسی عزیزم تا حالا ایقدر حال نکرده بودم تو لذت واقعی سکس رو به من چشوندی ولی بیچاره مریم دفه اولشه تو پارش میکنی میمره اگه ایجوری بکنیش و بعد خندید خیلی زیبا شده بود توی بقل هم خوابیدیم ساعت 11 شب بود که بلند شدیم و با هم رفتیم حمام من اون رو شستم و انهم من رو شست حسابی ما ساز دادمش تا سر حال اومد گفت میکنیم باز گفتم نه بقیش مال مریمه امدیم بیرون رفتیم سر یخچال تدارک همه چیز رو دیده بود شیر موز و خرما و برای شام هم مرغ بریون کرده بود تو فر جاتون خالی همشو خوردم اخه خیلی گرسنه بودم بعد از اون سکس یه گاو رو می تونستم بخورم شب با هم خوابیدیم صبح ساعت 5 بیدارش کردم و گفتم سارا کمرم رو بمال اونم بلند شد و رفت یه روغن اورد ریخت رو کمرم و شرو به مالیدن کرد وگفت کمری برات بسازم که کون مریم رو جر بدی خیلی وارد بود تا ساعت 6 کمرم رو مالید و بعدیه لب ازش گرفتم به نشونه تشکر لباسام رو اورد کرد تنم و مرتبم کرد و یه عطر خشبو هم زد بهم و خودشم اماده شد تا مریم بیاد . و انجوری مریم به چیزی شک نمی کرد . من رفتم نشستم رو مبل و سارا رو صدا کردم . اومد تو بقلم نشست . بهش گفتم سارا باید کمکم کنی گفت چه کمکی هر کاری تو بخوای می کنم .گفتم نه نداریما و خندیدم با خنده گفت چشم اقا هر چی شما بگی منم گفتم میخوام مریم رو زن کنم و تو باید کمکم کنی خندید و گفت میخوی بکنی تو کسش و من گفتم اره گفت چشم از خداش هم باشه تو پردشو پاره کنی ساعت 8 بود که زنگ خونه به صدا در اومد سارا در رو باز کرد مریم بود وای که چه خوشکل شده بود مغزم از دیدنش صوت می کشید صدای ضربان قلبم رو میشنیدم تالاپ و تلوپ میکرد نزدیک بود سینم رو بشکافه و بیاد بیرون . مریم اومد تو من خشکم زده بود مریم از دیدن من تعجب کرد و گفت تو از کی اومدی که سارا پرید وسط وگفت مریم جون اقا اتیشش خیلی تنده الان 1 ساعته منتظره تو خدا به دادت برسه و خندید و رفت تا صبحانه رو حاضر کنه و من و مریم رو تنها گذاشت به مریم گفتم چه خشکل شدی دختر با لکنت گفت بودم پریدم و محکم بقلش کردم و یه لب حسابی ازش گرفتم و دستم بی مقدمه رفت لای پاش و شروع کردم به مالیدنش که سارا با خنده گفت بابا در نمیره همه ی در ها رو قفل کردم تو چرا انقدر حولی اول یه چیزی بخورید بعد با شکم خالی نمیشه کاری کرد ضعف میکنه همش مال خودته اصلا سند میزنیم به نامت رفتیم برای خوردن صبحانه و من داشتم نقشه ی سکسم رو تو سرم مرور میکردم که چجوری این اهو رو جرش بدم ......ادامه دارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-1858927790362629061?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/1858927790362629061/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_958.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1858927790362629061'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1858927790362629061'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_958.html' title='اس ام اس با برکت - قسمت دوم'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-474935844456828434</id><published>2009-07-10T16:23:00.001+04:30</published><updated>2009-07-10T16:23:54.694+04:30</updated><title type='text'>اس ام اس با برکت - قسمت اول</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;نمیدونم از کجا شروع کنم این ماجرا با یه اس م اس اشتباه شروع شد. 18/1/85 اصلا حال نداشتم که صدای موبایلم منو به خودم اورد . یه اس م اس امده بود . که اشتباه فرستاده شده بود. منم زنگ زدم ببینم این که اس م اس داده کی بوده. ولی جواب نمیداید . منم تصمیم گرفتم حالشو بگیرم. از شرکت از تلفون کارتی خلاصه هر تلفونی جلو دستم بود زنگ میزدم.این کار 3 روز تمام و بی وقفه ادامه داشت تا یه روز دیدم یکی از کارگرا داره گوشیمو میاره دیدم همون شمارس که زنگ میزنه منم تلافی کردم جواب ندادم کارگرم تعجب کرد و گفت مهندس ..... چرا جواب ندادی منم اخم کردم و اون رفت من ادم مهربونی هستم ولی تو محیط کار خیلی جدی هستم مشغول کار شدم که بازم گوشیم زنگ خورد همون بود اینبار جواب دادم وای چه صدای نازی بودگفت:سلام حال شما خوبهخیلی جدی گفتم مرسی شما البته ناگفته نمونه با شنیدن اون صدا حول کردم ولی باز این زبون به دادم رسید خودمو زدم به زبون ریختن گفت: نمیشناسی گفتم نه اخه دیشب یه چیز محکم خورد تو سرمبا ناراحتی گفت چی چیزیتون که نشدهخندیدم و گفتم درد بلای تو بود دیگه خندید و گفت با زبونی که تو داری باید چندتا دوست دختر داشته باشیمنم گفتم ممکنه که باز خندید و گفت اشتباه گرفتی من دختر خالشم خودش روش نمیشه حرف بزنهمنم گفتم یه چیز بکش روش تا بشه از حاضر جوابیم خوشش امد وگفت که مریم مشکله گفتاری داره و نمیتونه خوب حرف بزنهمنم به شانسم لعنت گفتمبا بی میلی با مریم حرف زدم و اون روز تموم شدمریم هر روز زنگ میزد منم با بی میلی باهاش هرف میزدم تا اینکه قرار شد من مریم وسارا دختر خالش همدیگرو ببینیم قرارمون پارک گیشا بود البته من کرجی هستمرفتم سر قرار و منتظر شدم من میخواستم مخ سارا رو بزنم و مریم رو بپیچونم چون پیش خودم سارا رو خوشکل و مریم رو بی ریخت تصور کردم اونا امدن وای برق از سرم پرید دوتا هولو یکی از یکی خوشکلتر ولی سارا تو خوشکلی یک صدم مریم هم نبود مریم خیلی خوشکل بود قدش 170 وزنش 65 ابروهای کمونی لب کشیده موهای مشکی و بلند و سینه هاش که نگو دیوونم کرد یه دختر کامل هیچی کم نداشت ولی سارا به زیبای صداش نبود زیبا بود ولی معمولی اون روز کلی با هم حرف زدیم منم تا تونستم خندوندمشون راستی تا یادم نرفته سارا ازدواج کرده بود ولی با شوهرش مشکل داشت از اون ماجرا یک هفته گذشت من که هیچ دوختری بیشتر از دو ساعت جلوم دووم نمیورد و میکردمش نتونسم مریم رو تو یک هفته بکنم اخه از سکس میترسید اینم از شانس من بود من با سارا هم خیلی خوب بودم ولی اون خیلی حشری بود همیشه از نگاهش کیرم راست می شدتا یه روز سارا زنگ زد و ادرس خونش رو داد و گفت مریم منتظر منه منم سری رفتم دو ساعت طول کشید تا رسیدم وقتی رسیدم دیدم سارا تنهاس و به نم میخنده با لحن حشری کفت مریم فکر میکنه میزارم این لعبت تنها مال اون ترسو باشه خوستم برم که از پشت دسشو گذاشت رو کیرم وشروع کرد به التماس کردن من تازه متوجه شدم اون لخته و چیزی تنش نیست زدم زیر گوشش و خواستم برگردم که دیدم پامو گرفت و شروع کرد به گریه کردن و التماس کردن خلاصه خرم کرد و نشستم اما چه سینه های داشت اجب کسی بود آب از لبم راه افتاد اون قول داد اگر با اون سکس داشته باشم مریم رو راضی کنه که به من کون بده منم قبول کردم با اکراه ولی از خدام بود اون کس بی مو که معلوم بود واسه من اماده شده رو بکنم رفتیم تو اطاق خواب تا رسیدیم تو با یه چشم به هم زدن من رو لخت کرد و سریع اسپره زد به کیرم پیشه خودم خندیدم و گفتم کونت پارس اینم بگم من خیلی دیر آبم میاد حالا که بی حس هم بود من شروع کردم به ور رفتن باهاش تو کارم وارد بودماز نوک سر تا نوک پاشو لیس زدم وبعد از 15 دقیقه رسیدم به اصل ماجرا شرو کردم به خوردن کسش دیگه داشت داد میزد که دیدم شل شد ارضا شده بود برگشت و کیر من رو گرفت تو دستش اول یه بوس از سر کیرم کرد اخه کیرم هنوز خواب بود سارا با مهارت شرو به ساک زدن کرد بعد از چند دقیقه کیر کلفت و 23 سانتی من دهن سارا رو پر کرد و به ته حلقش خورد کیرمو از دهنش در اورد و نگاهش کردبا شهوت گفت تو با این منو جرم میدی کیر شوهرم نصف این هم نیست که من خوابوندمش با کیرم میزدم رو کسش و با دست دیگم با چوچولش بازی میکردم صداش در امد میگفت بکن بکن تو میخوام جرم بدی ببینم بلدی یا نه منم صبر نکردم کسش خیس بود منم یکدفه و با فشار کیرمو تا ته کردم تو جیغ بلندی کشید و گفت جرم دادی ولم کن پاره شدم الان از وسط نصف میشم تو بغلم محکم گرفتمش وشروع کردم با تمام وجود تلنبه زدن داشت گریه می کرد بعد از چند دقیقه بازم حشری شد و میگفت اخخخخ جرم بده تو بلدی کارتو منم میکردمش و همزمان گردنشو میخوردمبازم لرزید وشل شد بازم ارضا شده بود منم عرق کرده بودم ولی هنوز خیلی مونده بود تا ابم بیاد همنجورکه میکردمش داشتم با انگشت با کونش بازی می کردم کیرمو از کسش در اوردم و برش گردوندم کیرمو با تف خیس کردم کونشو با انگشت باز کرده بودم خواستم بکنم که برگشت و با التماس گفت نه من تا حالا کون ندادم من گوش نکردم محکم زدم رو کونش تا امد حرف بزنه سر کیرم رو گذاشتم جلو سوراخش و سر کیرمو کردم تو کونش جیغ کشید و گفت جر خوردم منم امون ندادم و تا ته کیرمو کردم تویه لحظه صداش نیومد محکم گرفته بودمش و تکون نمی خوردم تا ماهیچه هاش شل بشه ترسیده بودام اخه تکون نمیخورد یه صدای اروم گفت جرم دادی من تا حالا کون ندادم دارم میمیرم کیرتو بیار بیرون من گوش نکردم و شروع کردم به تلنبه زدنخیلی تنگ بود کیرم داشت میترکید.سارا هم اه و ناله میکرد که جر خوردم اخخخخخ پارم کردی بسه دیگه من با این حفاش دیوونه شدم و ضرباتم رو محکم تر وسریع تر کردم عرق از سرو بدنم مثل اب میریخت اونم داشت دیگه لذت میبرد و منو تشویق به کردن سریع میکرد و میگفت اره دارم بهت کون میدم آخ جون جرم بده مال خودته هر کاری میخای بکن ولی از اب کیر من خبری نبود که نبود با یه جیغ بلند شل شد و شرو کرد به التماس که دیگه بسه دارم میمیرم از درت برای بار سوم ارضا شده بود ولی من نه دلم به حالش سوخت از تو کونش در اوردم برش گردوندم کیرم رو گذاشتم تو دهنش شروع کرد به ساک زدن خیلی وارد بود منم با سینه ها و کسش بازی میکردم و کسش رو لیس میزدم کیرمو ول کرد به پشت خوابید و پاشو داد بالا بازم حشری شده بود گفت یالا جرم بده باز منم باز کردم تو کسش وشرو کردم به کردنش دیگه خسته شدم ولی من تو سکس مغرورم و زن باید زیرم باشه روشای دیگ رو دوست ندارم انقدر تلنبه زدم که احساس کردم پوست کیرم داره میره احساس کردم ابم داره میاد بهش گفتم اونم گفت حیفه خیلی زحمت کشیدم واسه این اب کیر همشو بریز توم منم گفتم به چشم و همشو خالی کردم توش ولی تا 5 دقیقه کیرم تو کسش بود تمام ابم خالی شد نا نداشتم از روش بلند شم یک ساعتی روش خوابیدم بعد از روش بلند شدم تا با هم بریم حموم از درد پا نمی تونست راه بره بغلش کردم بردمش حموم و شستمش تو حموم بازم کردمش ولی اینبار زودتر ابم اومد بازم خالی کردم توش خیلی ازم تشکر کرد و گفت میخواد ازم بچه دار بشه منم برام مهم نبود بهش گفتم قولت که یادت نرفته گفت اگه قول بدم بازم باهاش سکس داشته باشم مریم رو برام راضی می کنه تا بکنمش منم قول دادم و تا صبح بازم کردمش و صبح راه افتادم رفتم سر کار ولی لختی سکس تمام بدنمو گرفته بود تا حالا اینجوری کسی رو نکرده بودم ولی منتظر سکس با مریم بودم روزها می گذشت و من منتظر لحظه موعود بودمادامه دارد........&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-474935844456828434?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/474935844456828434/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_7669.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/474935844456828434'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/474935844456828434'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_7669.html' title='اس ام اس با برکت - قسمت اول'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-1677957731128320537</id><published>2009-07-10T16:22:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:23:21.583+04:30</updated><title type='text'>حميد و مهناز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سلاممن حميد هستم و قبلا داستان شيرين رو براتون نوشته بودم . اين دفعه داستان مهناز رو كه سكس من با زن همسايه مون است رو براتون نوشتم . ما 1 همسايه داريم كه 1 خانوم حدود 45 ساله و سفيد (مثل برف ) ، تپل با چشاي آبي و كون گنده كه اسمش مهنازه .خلاصه من خيلي تو كف اين پري بودم . مهناز خيلي به خونه ما ميومد و با مامانم خيلي دوست بود .هر موقع كه ميومد خونمون و من درو باز ميكردم تا وارد ميشد با دستم 1 كوچولو كونشو لمس ميكردم طوري كه متوجه نشه . 1 روز بعد ازظهر كه مامان و بابام رفته بودن شمال مهموني خانوادگي و قرار بود 1 روز اونجا بمونن تو خونه نشسته بودم و داشتم فيلم سوپري كه از دوستم گرفته بودم و مي ديدم كه يهو صداي زنگ اومد . از تو آيفون ديدم مهنازه . خيلي خوشحال شدم در و باز كردم .ديدم رنگ و روي خوبي نداره . بعد از سلام گفت : حميد جان مامانت هست ؟ گفتم نه با بابام رفته شمال . گفتم :چيزي شده ؟حالت خوب نيست ؟؟ گفت : فكر كنم فشارم افتاده ! اومدم كه اگه زحمتي نيست فشارمو بگيري ! (ما چون دستگاه فشار داشتيم و من بلد بودم با اون كار كنم اون دور و بر هر كي مي خواست فشار خونشو بگيره مي اومد پيش من ) منم كه ديدم شانس دره خونمونو كنده گفتم : نه اختيار داريد ! بفرمائيد تو .اومد تو بهش گفتم كمك كنم ؟؟ گفت : نه ميام خودم . بردمش تو اتاق و روي تختم نشست . گفتم : اين جوري كه نميشه ؟ !! دراز بكش ؟!! 1 ذره خجالت مي كشيد ! ‌چادرش كاملا افتاده بود و 1 لباس نازك با يقه كاملا باز پوشيده بود . كيرم داشت مي تركيد ، ولي هنوز زود بود . دستگاه فشار و آوردم و خودم آستينشو زدم بالا !! نمي دونيد چه حالي داشت ؟ دستش نرم نرم و سفيد بود . تا جايي كه جا داشت آستينشو زدم بالا . خودم هم بغلش نشسته بودم جوري كه پشتم با پاش در تماس بود . دستشو گرفتم و مي خواستم نبضشو پيدا كنم .دستشو گذاشتم روي رون پام ، اصلا نمي فهميدم چه كار ميكنم ؟! اونم هيچي نمي گفت ! اينقدر دستشو ماليدم كه با 1 خنده موزيانه گفت : زود باش ديگه چي كار ميكني ؟!!!!! گفتم : باشه ولي نبضت پيدا نيشت مجبورم از روي ضربان قلبت فشارتو بگيرم (الكي گفتم ) اونم گفت : زود باش . برام جالب بود كه هيچي بهم نمي گفت . دستمو گذاشتم روي سينه اش . واااااااااااااااي چون يقه پيرهنش باز بود دستم پوستشو لمس ميكرد .داشتم ديونه ميشدم . 1 لحظه اومدم تا جابجا بشم دستش كه روي پام بود خورد به كيرم . تا اومدم جمعش كنم ديدم كيرمو با دستش گرفت !!!!! منم كم نياوردم و افتادم روش . خيلي بدن نرمي داشت . من رو بودم و اون زيرم. كيرم كه حالا كاملا سيخ شده بود رفته بود لاي دامنش و قشنگ كسشو با كيرم حس ميكردم چون زيرش فقط 1 شرت داشت . اون فقط آه ه ه ه و اووووف ميكرد و من لب و گوش وگردنشو مي خوردم تمام صورتشو ليسيدم . صورتش از آب دهنم خيس شده بود . خيلي خوشمزه بود .بلندش كردمو پيرهنشو در آوردم وااااااااي چه سينه هاي گنده اي داشت ؟؟!!!!! سوتينشو در آوردم و افتادم به جون سينه هاش .سر سينه هاش شق شده بود همين جور كه سينه هاشو مي خوردم رفتم پايين تا رسيدم به دامنش . كشيدمش پايين چه رونايي داشت تپل و سفيد . دست كه مي زدم رد دستم مي موند .از روي شرتش شروع به ليسيدن كسش كردم . شرتش خيس شده بود . خودش شرتشو در آورد . چه كسي بود تپل و سفيد .دهنمو گذاشتم روش و مي خوردمش مهنازم كه تو آسمونا بود و هي قربون صدقم مي رفت . انگشتامو كردم تو كس خيسش و با زبونم چوچولشو مي ليسيدم . جيغ مي كشيد .1 دفعه بلند شد و منو خوابوند روي تخت وتمام لباسامو در آورد و به حالت 69 روم خوابيد . تمام كيرمو كرده بود تو دهنش و مي خوردش . تخمامو مي كرد تو دهنش و مي ليسيد .بلندش كردمو نشوندمش روي پاهام و كيرمو گذاشتم دم سوراخ كسش . كسش تنگ نبود و با 1 فشار تا ته رفت تو . 1 آه ه ه ه بلندي كشيد و شروع به تلمبه زدن كرد . از پشت سينه هاشو گرفتم و و اونم خودشو بالا و پايين مي كرد . چندتا پوزيشنو امتحان كرديم .گفتم مي خوام بكنم تو كونت ؟ اونم گفت مال خودته عزيزمممم . كير خيس مو گذاشتم رو سوراخ كونش . معلوم بود كه شوهرش فقط از كس كردش . سوراخش آكه آك بود . با 1 خورده زحمت تمام كيرمو فرستادم داخل . چه حالي داشتم !!! چند تا تلمبه كه زدم ديگه طاقت نياوردم و مي خواستم آبمو بريزم همون تو كه فهميد و گفت : تو كسم !! گفتم خطر ناك نيست ؟؟؟ گفت : لوله هامو بستم !!!منم با خيال راحت تمام آبمو ريختم تو كسش و همونجوري تو بغل نرمش خوابيدم .بعد از چند دقيقه با 1 لب بيدارم كرد . لباساشو پوشيده بود و ميخواست بره . گفت : دست درد نكنه خوشگلم خوبه خوب شدم . منم گفتم : ميشه دوباره فشارتو بگيرم ؟؟؟ خنديد و گفت: حتما ميام پيشت عزيزممم و پريدم تو بغلش . 1 لب ديگه ازم گرفت و رفت . ولي از اوون روز به بعد هر چند وقت 1 بار مهناز عزيزم فشارش مي اوفته و من فشارشو مي گيرم !!!!!فرستنده: حميد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-1677957731128320537?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/1677957731128320537/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_3187.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1677957731128320537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/1677957731128320537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_3187.html' title='حميد و مهناز'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-4235848257038883251</id><published>2009-07-10T16:21:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:22:44.816+04:30</updated><title type='text'>دوست دختر حجت</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سلام به دوستان عزیز چند سالی که داستانهای شمارو گهگاهی دنبال می کنم این دفعه تصمیم گرفتم منم یکی اَز داستانهای سکسی مو براتون تعریف کنم امیدوارم خوشتون بییاد من بچه زرند کرمانم الان که این داستان دارم واستون مینویسم 2سال ساکن کرمانم ماجرا اَز اُنجا شروع شد که دوستم (حجت)آمد پیش من گفت می خواد به دوست دختر قدیمیش خیانت کنه.من از این کارا خوشم نمی یاد تا حالا هیچ وقت به دوست دخترام خیانت نکردم ولی با اسرار حجت من تو رو دربایسی گیر کردم قبول کردم رفتم از پسر عموم موتورش قرض گرفتم رفتم در خونه خانمی قرار مدارا گذاشتیم.اومدیم که حجت گفت مکان (خونه خالی)از کجا پیدا کنیم! من هم نداشتم واسه همین این قدر این درو اُن در زدیم تا حسن رو دیدیم اوُن بیشتر وقتا مکانش ردیف بود رفتیم سراغش بعد از تعریف کردن ماجرا قرار شد که ببریمش خونه مادر بزرگش خونه مادر بزرگش یه خونه ویلایی بزرگ بود که دو تا اُتاق داشت که به عنوان انباری بودند ولی حسن اونا رو تمیز کرده بود و توشون خلاف می کرد!بماند حسن یه شرطم گذاشت به شرط اینکه دایی شم باشه حجت قبول کرد هر چی باشه دوست دختر اوُن بود بستگی به غیرت خودش داشت که فکر کنم نداشت بعد از ظهر شد حجت رفت دنبال دوست دخترش و اُونو آورد آنها رفتند تو اتاق شروع به کار شدن ما هم یه خرده از پشت پنجره دید زدیم حجت داشت دختر رو میکرد اما خیلی بی حال بود اصلاً با دختره حال نمی کرد فکر کنم داشت عقده مترکوند نمی دونم وقتی کارش تموم شد ماجرای ما سه تارو هم گفت اما دختر مقاومت می کرد و قبول نمی کرد که در همین حین حسن پرید تو اتاق شلوار وشرتشون کشید پایین و گفت من تا خودم خالی نکنم اجازه نمی دم کسی از تو این اتاق بیرون بره دختره هم ناچار شد و رفت زیر حسن اما با چشمای گریون در همین لحظه حس انسان دوستی من گل کرد یا بقول بچه ها گفتنی غیرتممون گل انداخت رفتم تو اتاقو دختر رو از زیر دستای حس بیرون کشیدم حسن رو پرت کردم یه گوشه!وقتی دختر خودش جمع جور کرد دستش گرفتم از اون خراب شده بردمش بیرون بردم سر یه 4 راه پیادش کردمو 2000تومنم پل بهش دادم که کرایش بشه بره خونش که در حین رفتن که ازم تشکر می کرد گفت اگه تونستی به من سر بزن.نمی دونم اُون بنده خدا تعارف کرد یا جدی گفت که من جدی گرفتم! بعد از چند وقت رفتم در خونشون منو دید خیلی گرم برخورد کرد که من انتظارشو اصلاً نداشتم به قول بچه ها گفتنی خرش از آب گذشته بود دیگه کاری به کار من نداشت بلاخره یه قرار گذاشتیم بعد از چند بار که منو سر کار گذاشت اُونم همش بخاطر تجربه تلخ اولی بود و یه سکس کوتاه تو یه محل ناجوراُونم واسه اینکه ترسش بریزه روزه موعود فرا رسید من اون تو خونمون تنها شدیم وقتی وارد خونه شد ترسو می شد تو چشماش دید بیچاره منتظر بود هر لحظه یه نفر از تو اتاقها بییاد بیرون بردمش تو اتاق خودم بعد رفتم مشروب بیارم گفت که نمی خورم منم واسه اینکه راحت باشه منم نخوردم بعد رفتم سمت دستشویی میلاد کوچولو رو در اَوردم یه خورده نوازششش کردم یه خورده اسپری به دور برش زدم با آب شستمش رفتم تو اتاق بیچاره مثل یه گنجشک خودش جمع کرده بود و روی تخت نشسته بود منم رفتم نشستم کنارش نشستم گفتم دوست داری با هم یه حالی بکنیم اَنم یه سر به علامت رضایت تکون داد که من لبامو چسبوندم به لباش شروع کردم به خوردن اونم کم کم ترسش ریخت داشت لبهامو می خورد زبونشو می خوردم در مین حینم دست چپم داشت سینه های لیمویشو نوازش می کرد یه لحظه دیدم مثل برق گرفته ها افتاد بجونم شروع به در اوردن لباسم کرد من هم بیکار نموندم دکمه های مانتوشو باز کردم یه تیشرت زیر مانتوش داشت اونو در آوردم سوتینشم باز کردم دیدم دو تا لیموی خیلی ناز با یه سر براممده ظریف نمایان شد دیگه کنترل خودم اشز دست دادم شروع کردم دیوانه وار اونارو خوردن بعضی وقتا یه گاز کوچیک ازش می گرفتم که با داد فریاد خانمی همراه بود این داد فریاد باعث تحریک بیشتر من می شد که یه دفعه من کنار زد رفت سمت میلاد کوچلو داشت با دستش نوازشش می کر د یه دفعه مثل وحشی ها شلوارمو از پام در آورد شرتم پاره کرد می خواست میلاد جونو بکونه تو دهنش یه زد حال بهش زدم اونو از دستش رها کردم گفتم من اَز ساک خوشم نمییاد ناراحت شد که دوباره پریدم تو بغلش شروع به خوردن اون صورت کوچیک وفرشته گونش کردم از پیشونییه زیباش شروع کردم تا رسیدم به لبهای نازش بعد از یه خوردن سیر به گردنش حمله کردم وشروع به خوردن رگ گردنش کردم دیدم آخ ناله هاش داره تبدیل به جیغ میشه یهو دیدم داره داد میزنه من بکون من کیر می خوام جا خوردم گفتم مگه تو اُپنی میگفت وقت بکن توش منم با اکراه سر میلاد جونو گذاشتم در ب ورودی بهستشو آروم فشار دادم تو وایییییی عجب حالی داشت تنگ به سختی میلاد کوچلو راه خودش باز کرد بعد از چند لحظه میلاد کوچلو تو بهشت جا گرفته بود منم شروع به تلمبه زدن کردم خودم انداختم روی خانمی هم لباشو می خوردم با دستمم داشتم سر سینشو نوازش می کردم اونم با آه وناله هایی که می کرد لذت بیشتری به من می داد منو برای تلمبه زدن محکم تر ترغیب می کرد بعد اَزچند دقیقه دیدم یه جیغ کوتاه کشید یه رعشه تو بدنش اَفتاد بیهال شد احساس گرمای ملایمی رو روی میلاد جون احساس کردم موتوجه شدم ارضاءشده منم تلمبه زدن تند تر کردم تا اینکه میلاد جونم اشکش در اُمد منم اوُنارو ریختم روی زمین و بیحال روی تخت کنار خانمی اُفتادم بعد از چند دقیقه با چند تا بوسه به خود اُمدم دیدم خانمی بالای سرم نشسته دوباره پریدم تو بغلش همین که با بوسه نوازشش می کردم ازش تشکر می کردم اُنم اَز من تشکر می کرد بلند شدم رفتم اَز آشپزخانه دو تا لیوان شیر موز آوردم تو اُتاق با هم خوردیم بعد خداحافظی کردیم من هیچ وقت اَز چگونگی openشدنش سوال نکردم اُونم چیزی نگفت بعد اَز این ماجرا چند بار دیگه هم با هم یه حال چسب با هم کردیم به امید اینکه همیشه حال کنین اُونم اَز نوع چسب&lt;br /&gt;مخلستون علی &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-4235848257038883251?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/4235848257038883251/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_2272.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/4235848257038883251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/4235848257038883251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_2272.html' title='دوست دختر حجت'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-480006282357743606</id><published>2009-07-10T16:19:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:20:20.746+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خانوادگی'/><title type='text'>ماجراي آمپول زدن زن دايي - 3</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;بازم زن دايي همون لباس ها رو پوشيده بود. اما لباسش فرق ميكرد. يه پيرهن قرمزكه يكم چسبون تروتنگ تر از ديشبي بود وسينه هاش از تو پيراهنش زده بودند بيرون. كونشم كه هنگام راه رفتن همش بالا و پايين مي شد و من امشب تصميم گرفته بودم كار اين كون را تموم كنم. لحظه موعود فرارسيد و زن داييم امپول رو به دست من داد و خودش روي تخت دراز كشيد . من سريع امپول را اماده كردم و رفتم سراغ الهام جونم. مثل شب گذشته دامنشو كشيدم پايين تا روي روناش . همون شلوار چسبون صورتي پاش بود اونم كشيدم پايين البته اين دفعه كامل از توي كونش كشيدم پايين و تونستم كونشو كامل ببينم واي چه كون بزرگي . اين سري يه شورت زرد رنگ خيلي تنگ پاش بود. نمي دونم شرتش براش كوچيك بود يا اينكه مدل شرتش اين جوري بود اخه لمبرهاي كونش از پايين شرتش يكمي زده بود بيرون . الهام با اين كار من جا خورده بود. ديگه حال خودمو نفهميدم دست انداختم توي شرتش و شرتشو سريع كشيدم بيرون البته اين دفعه تمام شرتشو كشيدم پايين . واي حالا داشتم كونشو كامل ميديدم. وقتي شرتشو با اون سرعت كشيدم بيرون كونش مثل يه هلوي درشت بيرون افتاد و خيلي پهن تر از اون چيزي بود كه فكرشو بكنيد فكر كنم اون شرت تنگ لمبرهاي كونشو به هم فشرده بود كه با در اوردنش يهويي پهن تر شد. وقتي الهام ديد كه من شرتشو كامل از پاش كشيدم بيرون غافل گير شد وگفت داري چيكار ميكني . اينهمه لازم نبود. منظورش اين بود كه چرا كامل شرتشو بيرون كشيدم و خواست شرتشو بكشه بالا ولي مگه من اجازه بهش مي دادم گفتم شرتت تنگ بود يكدفعه در اومد حالا كه چيزي نيست الان تموم ميشه . گفت زود باش ديگه. سوزن امپول رو گذاشتم روي كونش . خودشو سفت كرد و پاهاشو جمع كرد . گفتم شل كن. اما چون مي ترسيد كسشو ببينم پاها و لمبرهاي كونشو جمع مي كرد. دوباره حرفمو تكرار كردم. ديدم گوش نميده منم دست انداختم لاي روناش تا پا هاشو از هم باز كنم . گفت چرا اين جوري ميكني. خجالت بكش من زن دايي تو هستم . اميد: خوب حرف گوش كن ديگه. الهام: زود تمومش كن. تا پا هاشو رها كردم دوباره خودشو جمع ميكرد كس صورتي رنگش هم تا حدودي وسط اون لمبراش ميزد بيرون. منم سوزنو گذاشتم كنارو دستم كردم وسط لمبرهاي كونش و يكم كسشو از لاي لمبراي كونش ماليدم وچند تا ضربه زدم روي باسنش كه مثل ژله تكون مي خورد. بغض توي گلوش پيچيد و گفت بيشعور منو ول كن. اصلا نمي خوام سوزنم بزني. به حامد و مامانت مي گم. گفتم خب بگو ميگم خودشو سفت گرفت ترسيدم سوزن بشكنه. خودتو شل كن تا كارم تموم بشه. اشكش در اومد و گفت باشه. فقط زود باش و خودشو شل كرد منم سوزن جوري زدم كه يكمي دردش گرفت و گفت ااااااااااااااااااااااااااااخ. الهام گفت برو ديگه اينم سوزن تموم شد . گفتم يه سوزن ديگه هم بايد بهت بزنم . گفت اون كه مال امروز نيست . گفتم منظورم يه سوزن گوشتي گرم و كلفت و درازو داغه. و بايد كامل لخت بشي . گفت برو گمشو كثافت. و خواست بلند بشه كه من اجازه ندادم و اونو روي تخت خوابوندم و دامن و شلوارو شرتشو كه تا نيمه پايين بود با هم كشيدم از پاش بيرون. واي عجب رون هاي بزرگي داشت. رونهاي بزرگ و كشيده كه مثل برف سفيد بودند. لباسامو در اوردم و يه شرت بيشتر پام نبود. كه كيرم داشت از شرت ميزد بيرون. الهام گفت مي خواهي چيكار كني نكنه. . . . . . گفتم اره مي خواهم كس خوشكل زنداييمو بخورم. با شنيدن كلمه كس ترسيد و جيغ و فرياداش شروع شد. گفتم زحمت نكش كسي اين جا نيست. افتادم روش ودست زدم به سينه هاش كه داشت پيراهنشو پاره مي كرد و اين بار محكم اونا رو با دستم فشار دادم طوري كه الهام جيغ زد وگفت اخخخخخخخ تو رو خدا نكن. منو ولم كن. اين كارو با من نكن. خواهش ميكنم. نميذارم كسي از اين موضوع چيزي بفهمه. گفتم برو بابا بزار كارمو بكن. دگمه هاشو باز كردم و پيراهنشو در اوردم. يه سوتين سفيد تنش بود. هيكل تو پر و سفيدي داشت. بالاي سينه هاش وكنار سينه هاش از لبه سوتين بيرون زده بود. دست كردم تو سوتين و سينه هاشو بادستم گرفتم و مي مالوندمشون. بعد سوتينش رو در اوردم. سينه هاش افتاد بيرون . الهام خجالت مي كشيد و فقط يه حرف نوك زبونش بود. (تو رو خدا ولم كن. اين كارو با من نكن)حالا اون سينه هاي بلورين بعد از 3 سال بد بختي جلوي چشمام بود . سينه هاش گرد بود مثل 2 تا هلوي بزرگ. پوست سينه هاش كشيده تر از پوست قسمت هاي ديگش بود و وقتي اونا رو با دستات مي ما لوندي بافتي از چربي رو داخلش حس ميكردي. با نوك برجسته قهوه اي رنگ جلوي سينه هاش ويه هاله و گردي قهوه اي خيلي خوش رنگ اطراف نوك سينه هاش. واي كه چقدر نرم بودند. شروع كردم وروي پوست سينه هاشو كه كشيده و نازك بود ليس ميزدم. پستوناشو به هم ميمالوندم و وسطش از بالا به پايين ليس ميزدم. با نوك زبونم روي نوك سينه هاش مي مالوندم بعد تو دهنم مي كردم و اونا رو مي مكيدم. چقدر خوشمزه بود. من حسابي عرق كرده بودم و به نفس نفس افتاده بودم . الهام هنوز مقاومت ميكرد و مي گفت تو رو خدا بسه . توي صداش شهوت و حس شهوت الودوجود داشت و صداش مي لرزيد. بلند شدم و شرتمو از پام بيرون كشيدم . (اينو بگم قبلا اسپره زده بودم)تا حالا كيرم رو به اين بزرگي نديده بودم . نگاه چشمان درشت الهام به كير من بود و با چشماش زل زده بود وبه كيرمن نگاه ميكرد و با خود ميگفت يعني چه اتفاقي قراره بيفته؟؟؟گفتم حالا نوبت توست كه با اون لب هاي خوشكلت كير منو بخوري. هر كار كردم اين كارو نكرد و برام ساك نميزد. منم گفتم اشكال نداره منم در عوض جرت ميدم. پاهاشو از هم باز كردم . كسش قشنگ جلوي چشمام بود. يه قسمت صوتي رنگ وبدون يك مو. بوي خوبي مي داد. زبونمو كشيدم روي كسش. الهام يه اه بلند كشيدااااااااااااااااااااااه ه ه . لبه هاي كسش رو از هم باز كردم و زبونم را روي لباي كسش مي مالوندم. اه الهام بلند شد وحسابي به نفس نفس افتاده بود ديگه حرفي از اينكه اين كارو نكن وجود نداشت. هيچ مقاومتي هم نشون نميداد. پاهاشو بازتر كرد. من زبونمو از پايين كسش كشيدم به طرف بالا و با نوك زبونم چند تا ضربه به داخل كسش زدم وبعد زبونم را روي چوچولش تاب دادم كه الهام يه جيغ بلند زدوارضا شد وگفت تو رو خدا كسمو بليس. تازه فهميدم نقطه حساس بدنش چوچولش هست. واين كاره من باعث شده خوشش بياد و مقاومت نكنه. منم حسابي كسشو ميخوردم كه يك دفعه بلند شد و كسش رو از زير زبون من ازاد كرد. با دستش كير منو گرفت وگفت اخ جون چه داغه. خيلي بزرگه. وكلاهك كيرم رو ليس زد وكرد توي دهنش . تازه فهميدم كه راسته كه ميگن شهوت زن از مرد بيشتره. حسابي كير منو ميخورد. منم اخ و اوخم در اومده بود كه ديدم رفت سراغ تخمام و كرد تو دهنش و يكم فشار داد كه دردم گرفت. با دندونش از كلاهك كيرم يه گاز كوچولو گرفت و روي تخت دراز كشيد و پاهاشو داد بالاو چسبوند به هم وگفت زود باش ميخوام كيرت را توي كسم حس كنم. عجله كن. مي خواهم حسابي جرم بدي. پاهاشو برد بالاتر و محكم به هم چسبوندوبا دستش پاهاشو نگه داشت. كسش از اون وسط زده بود بيرون. رفتم و لبهاي كسشو با دستم باز كردم . اول كيرم را روي چوچولش مي ما لوندم كه اخ واوه 2 تاييمون در اومده بود وخيلي حال مي داد . گفت بكن ديگه. منم كلاهك كيرم را گذاشتم وسط كسش و اروم فشار دادم تو. يه جيغ بلند كشيد. اخخخخخخخخخخ ومن ترسيدم. گفت پس بقيش كو گفتم الان ميياد . يكم فشار دادم ولوله كيرم را اروم تا ته كردم داخل كسش. گفت وايييييييييي چه كلفته. مثل اتيشه. دارم اونو زير نافم حس ميكنم. داخل كسش خيلي تنگ بودم و من به زحمت كيرمو اون تو جا دادم. داخلش داغ و چسبناك مانند بود خيلي هم گرم بود. شروع به تلمبه زدن كردم . اول اروم اروم. اونم اه واوه ارومي ميكرد. هر دو خيس عرق شده بوديم. بعد شدتشو زياد كردم. ومحكم كيرمو تو كسش جلو وعقب ميكردم. اون گفت يواش . ولي من حاليم نبود . جيغ ميزد و منم از شدت شهوت فرياد ميزدم. صداي كيرم كه به كسش ميخورد چالاپ چولوپ مي كرد. احساس كردم حالا ابم ميياد. بلافاصله تلمبه زدن رو متوقف كردم و روش دراز كشيدم دستم رو بردم به طرف سينه هاش و شروع به مالوندن اونا كردم. صداي اخ وناله هاي ما به سكوت تبديل شد والهام با صدايي كه شهوت توش موج مي زد گفت. زود باش ادامه بده ميخواهم ابمتو بريزي اون تو. گفتم نكنه مي خواهي حامله بشي گفت. قرص ضدبارداري مصرف ميكنم. زود باش ادامه بده. گفتم ولي من مي خواهم قبل از اينكه براي بار دوم ابم بياد (اخه يه سري كه كسشو ميخوردم ابم اومده بود)ابمو بريزم توي كونت. كيرمو در اوردم. و به روي شكم خوابوندمش. كون پهنشو مالوندم وبا كف دست چند تا ضربه شلاقي به كونش زدم. شالاپ شولوپ. اون گفت اخخخخخ دردم مي گيره يواش. لمبرهاي كونش رو كنار زدم. كونش يه سوراخ كوچولو و ريز داشت. تف به سوراخ كونش ماليدم وكلاهك كيرمو گذاشتم لبش كه فشار بدم تو كه يكدفعه خودشو سفت گرفت. گفتم چرا خودتو سفت مي كني اين كه امپول نيست. هر 2 تامون خندمون گرفت و زديم زير خنده. گفت تو رو خدا من از كون ميترسم خيلي درد داره. من حتي به حامد هم از كون ندادم كه كيرش از تو نازكتره. گفتم همچين ميكنم كه دردت نگيره. قبول نمي كرد گفتم امتحانش ضرر نداره يكم ميكنم اگه درد داشت درش مييارم. قبول كرد من يكم كرم از تو يخچال برداشتم. ماليدم در سوراخش . بعد سر كلاهك كيرم رو كردم توش جيغ زد وگفت مي سوزه درش بيار. گفتم اولشه. حالا خوب ميشه . بعد لوله كيرم رو هل دادم تو كونش . خيلي تنگ بود. الهام جيغ زدنش شروع شد. درش بيار. سوختم. خيلي درد داره. اما به من خيلي حال ميداد و يكدفعه كارو تموم كردم وتا ته كردم تو كونش. الهام يه جيغ بلند از شدت درد و شهوت كشيد. اااااااخخخخخخ اوييييييييي وايييييي پ پ پاره شدم. م م مي مي ميسوزه. . من يكم صبر كردم سوزشش كه تموم شد اروم اروم تلمبه زدم . لمبرهاي كونش مثل موج دريا موج بر ميداشت ومن تا ته مي كردم تو اون سوراخ ريز. اطراف كيرم كه روي كونش ماليده ميشد خيلي حال ميداد. اونم چون كونش تنگ بود خيلي جيغ مي زد و اين كارش منو بيشتر حشري مي كرد. يه لحظه ديدم ابم ميخواهد از تو كيرم فوران كنه ويزنه بيرون. گفتم ابم داره مي ياد خاليش كنم تو كونت. گفت نه بريزش تو كسم كيرم كشيدم از تو كونش بيرون . بلافاصله محكم كيرمو تو كس زن دايي جازدم كه يه جيغ كشيد چند تا تلمبه زدم بعد كيرمو از توكسش كشيدم بيرون و دوباره كردم تو كسش. بار سوم كه كردم تو كسش ابم باشدت تو كس الهام پاشيد و من والهام يه جيغ بلند كشيديم. و الهام گفت اخ چقدر داغ بود سوختم. و بعد روي هم ولو شديم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-480006282357743606?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/480006282357743606/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/3.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/480006282357743606'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/480006282357743606'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/3.html' title='ماجراي آمپول زدن زن دايي - 3'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-3784259722426246538</id><published>2009-07-10T16:17:00.001+04:30</published><updated>2009-07-10T16:19:06.404+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خانوادگی'/><title type='text'>ماجراي آمپول زدن زن دايي - 2</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;ادامه:صبر كردم خوابش ببره شايد بتونم كمي لمسش كنم . من كه خواب به چشمام نمي يومد. يك ساعتي كير خودم رو گرفته بودم وداشتم از شق درد مي مردم كه مطمعن شدم خوابش برده. چون تابستون بود هيچي رو خودمون ننداخته بوديم كه يه دفعه زندايي جا به جا شد و به پهلو خوابيد. با اين كارش كون بزرگش به طرف من بود . ديگه صبرم تموم شد و دستم رو بردم به طرف كونش و گذاشتم روي كونش. وايييييييييي چقدر نرم بود مثل پنبه. جرآتم بيشتر شد و دستم را روي كونش مي ماليدم. تا حالا كون هيچ زني رو حس نكرده بودم. خيلي نرم بود. يه لحظه زن دايي جا به جا شد و منم يه لحظه شوكه شدم و فكر كردم زن دايي فهميده. با حركت سريع الهام هيچ كاري نتونستم بكنم كه ديدم الهام به روي كمر خوابيد و دست من رفت زير كون الهام. عرق سردي رو پيشوني نقش بسته بود هم از ترس هم به خاطر شهوت زياد. فهميدم هنور خواب بوده . نفس راحتي كشيدم و خيالم راحت شد. دستم زير كون الهام مونده بود. چه كون نرمي بود. دعا كردم ديگه صبح نشه سنگيني هيكل و مخصوصا كون نرمش روي يك دستم افتاده بود و من نمي تونستم دستم را از زير كون گرم ونرم و داغ اون بيرون بكشم. اخه احتمال بيدار شدنش وجود داشت. من كه حسابي حشري بودم اون يكي دستم را بردم به طرف پستوناش و دستم را گذاشتم روي يكي از اونا. خيلي اهسته اين كا ر رو كردم. شروع كردم به كشوندن دستم روي اون سينه هاي بلورين كه مثل دمبه نرم بودند. مي خواستم اونا رو محكم فشار بدم تا بتونم حسابي تو دستم حرارت و نرميش رو حس كنم اما نمي شد. با هزار زحمت دستم رو از زير كونش بيرون كشيدم. و با دستام كسش روهم از روي شلوار احساس كردم. ديگه مي خواستم برش گردونم به روي شكمش و بيفتم روي اون كون نرمش و كيرم رو از روي همون شلوار به طرف سوراخ كونش فشار بدم. يا حتي چند باري ميخواستم اهسته اهسته دگمه هاي پيراهنش رو باز كنم و سوتينش رو در بيارم و اون ممه هاي خوشكل رو ببينم. حتي يكي از دگمه هاي پيراهنش رو با هزار زحمت و بد بختي باز كردم اما از ادامه كار منصرف شدم چون واسه باز كردن همون دگمه جونم بالا اومد. خيلي بايد احتياط مي كردم. تا اينكه 2بار خودم رو خيس كردم و حسابي اعصابم خرد شده بودوبالاخره بي حال شدم وخوابم برد وقتي چشمامو باز كردم ديدم زن دايي نيست نگاه كردم ديدم ساعت 11 ظهره و من خواب موندم. اخه ديشب تا نزديك هاي صبح به الهام ور ميرفتم. الهام تو اشپز خونه بود وقتي ديد از خواب بيدار شدم گفت به به صبح به خير. ميگم نكنه تو كمبود خواب داري و خنديد. البته به شوخي اين حرف ها رو به من مي زد اخه خيلي زن خوش اخلاق و خوش خنده اي بود. شب اول تموم شد و من يه فرصت رو از دست دادم. چند شب ديگه وضع به همين منوال گذشت ومن روز به روز حشري تر مي شدم. تا اينكه يه روز بعد از ظهر كه از كوچه اومدم خونه ديدم زن دايي با مامانم خونه ما هستند و دارو و قرص وشربت تو دست زن دايي . البته به اضافه 3 تا امپول. من گفتم خدا بد نده چي شده زن دايي. گفت چيزي نيست يه سرماخوردگي ساده. مامانم پريد تو حرفش و گفت اره جون خودت نمي دونستي چقدر تب داشتي . اگه من نبرده بودمت دكتر كه حالا وضعت بد تر بود. اخه چرا تو دكتر نمي ري زن هر كارت هم كردم كه امپولت رو بزني نزدي. من پريدم توي حرفاي مامان وگفتم زن دايي شما كه تا ديشب سر حال بوديد. گفت اره خب. اما ظهر رفتم حمام بعد يه سري از كاراي خونه رو كردم خيس عرق شدم و رفتم جلوي پنكه فكر كنم علتش اينه. من گفتم خب چرا امپولت رو نزدي خداي نكرده حالت بدتر ميشه. مامانم گفت: اخيش بچه كوچولو از امپول مي ترسه . تازه مي خواست دكترم نره من بردمش. زندايي: حالا بايد نقطه ضعف منو جلوي اميد بگي. خواب چه كار كنم من از بچگي از امپول مي ترسيدم. وقتي امپول مي زنم تا چند روز بايد كله كله راه برم. اين دكترها هم نمي تونند يه امپول بزنند. (من تو دلم گفتم بده من بزنم همچين ميزنم هيچي نفهمي)من كه خودم ديگه يه امپول زن حرفه اي بودم خودمو جلو انداختم و به زن دايي گفتم . اشكال از خودته. حتما خودت رو سفت مي گيري بايد خودت رو شل بگيري(يه لحظه ديدم جلوي مامانم و زن دايي عجب حرفي زدم اين به خاطر شهوتم بود كه شبها با ماليدن زن دايي زياد شده بود اين حرفو كه زدم يكم سرخ شدم و خجالت كشيدم و رفتم تو اون اتاق)مامانم به الهام گفت: اخه اميد امپول زدنو بلده. الهام: نمي دونستماون روزي كه امپول زدن رو ياد گرفتم گفتم بالاخره شايد يه روزي برسه و بتونم چند تا از دختر هاي فاميل را امپول بزنم. اما تا اون روز فقط تونسته بودم به عمو –دايي و يه چند تا پسر هاي فاميل امپول بزنم . اونا هم كه يه كون پشمالو و سياه داشتند. شب رفتم تا پيش زن دايي بخوابم. وقتي رفتم خونشون ديدم حالش خوب نيست و رنگش زرد شده. گفتم چيه. گفت حالم بده. اميد: قرصاتو خوردياره اما فايده نداشتهامپولت رو زدي يا اينكه ترسيدي بزنينه نزدم . اگه مي خواستم خوب بشم همين قرص ها اثر كرده بود. اما دكتر علكي امپول ننوشته . اگه بزني حتما خوب مي شي. براي اينكه بترسونمش گفتم. اگه نزني حالت بد تر مي شه و به جاي 3 تا امپول بايد 6 -7 تا امپول بزنيالهام: حالا كه شب هست و مطب دكتر بسته. فردا ميزنم. اميد: تا فردا خيلي دير ميشه. الان بايد 2 تاشو زده باشيالهام: چاره اي نيستاميد: با خودم گفتم الان بهترين فرصته و با پررويي كامل گفتم: من ميتونم بزنم . اين جوري حالت بدتر ميشه. الهام: نه ممنون تا فردا صبر ميكنم. با خودم گفتم حتما از من خجالت مي كشهحدود يك ساعت گذشت و حالش خيلي بد شد تا اينكه خودش گفت اميد حالم خيلي بده. گفتم من كه گفتم بايد امپول بزني. الهام: تو مي توني بزنياميد: ارهالهام: تو رو خدا من از امپول مي ترسم. مي توني يواش بزني. يه موقع دردم نگيره من خيلي ميترسم. اميد: اره زن دايي من ديگه ماهرم. همچين بزنم كه خودت نفهمي. الهام: مثل اينكه مجبورم. امپول و سرنگ توي اون اتاقه. برو بيارش. اميد: خودتو اماده كن. روي تخت دراز بكش تا من بياممنو بگي از اين كه تا چند ثانيه ديگه كون زن دايي رو ميبينم دل تو دلم نبود وحسابي حول كرده بودم. يادمه وقتي امپول را اماده مي كردم دستم مي لرزيد. امپول رو اماده كردم و رفتم به طرف الهام تو اون يكي اتاق. ديدم رو همون تختي كه شبها با هم مي خوابيم دراز كشيده به روي شكمش. حالا ديگه اتاق هم تاريك نبود و من مي تونستم الهام رو ببينم در حالي كه دراز كشيده بود كونش رو ميديدم كه حسابي گرد و قلمبه شده و تو دامنش خودنمايي ميكنه و اين كير من بود كه به كون الهام سلام ميرسوند. الهام پاهاشو يكم از هم باز كره بودو صورتش روي تخت بود و اصلا به من نگاه نمي كرد به خاطر اينكه روش نميشد. گفتم: زن دايي اماده اي . گفت اره بعد يكم سرشو تكون داد و نگاش افتاد به امپول. خيلي از امپول مي ترسيد. گفت تو رو خدا اميد جون يواش بزن. اولين بار بود كه ميگفت اميد جون. نفهميدم اين جونش ديگه واسه چي بود. گفتم چشـــــــــم. سرش رو برگردوند. حالا من بودم با يه كون قلمبه. دامنش رو گرفتم واروم اروم كشيم پايين. زيرش يه شلوار صورتي كشي تگ و چسبون پوشيده بود. هر چي مي يومدم پايين تر كونش بيشترپيدا مي شدتا اينكه دامنشو كشيدم پايين تا زير كونش و يدفعه هولوپي كونش افتاد بيرون. واي. عجب كون پهني داشت. نمي دونم چي خورده بود كه باسنش اينقدر رشد كرده بود. شلوارش محكم به كونش چسبيده بود. عجب باسني. دستم رو بردم به طرف شلوارش و يكمي كشيدم پايين البته با زحمت. نمي دونم چه جوري شلواربه اين تنگي رفته بود تو كونش و پاره نشده بود. البته نمي شد شلوارشو تا ته كشيد پايين. اما من تا وسط هاي لمبرهاي كونش شلوارشو كشيدم پايين. يه شورت تنك سفيدرنگ پاش بود با خط هاي مشكي كمرنگ. پيراهنش كمي مزاحم بود بنابراين يكم پيراهنشو زدم بالا طوري كه يه كمي كمرش پيدا شد . چقدر سفيد بود. حالا نوبت شرتش بود . شرتش رو اهسته يكمي كشيدم پايين واي چي ميديدم. يه كون سفيد و نرم به طوري كه وقتي شرت تنگش رو مي كشيدم بيرون لمبر هاي كونش تكون مي خورد. يكم كونشو داد بالا تا شرتش راحت تر بيرون بياد. واي خداي من يه لحظه كونش قلمبه شد . من نمي تونستم واسه يه سوزن زدن شرتش را كامل از پاش در بيارم و تنها يكي از باسن هاش واسه اين كار كافي بودواسه همين يه طرف شرتشو پايين تر كشيدم . حالا يه باسن هاشو تا نصفه هاش كامل ميديدم و درز بين 2 باسنش از بالاي شرت تا حدودي پيدا بود. واي چه كوني بود . سوزن رو گذاشتم رو باسنش بلافاصله پاهاشو چسبوند به هم و خودشو سفت كرد با اين كارش كونش يكم اومد بالا. يكم كه نوك سوزن رو توپوست كونش فشار دادم گفت اييييييييي و با صداي نازكي گفت اميدجون يواش. گفتم زندايي خودتو شل كن كه درد نگيره . اين كارو كرد و من هم كارم تموم شد. سوزنوكشيدم بيرون و گفتم تموم شد . الهام همون جوري كه دراز كشيده بودگفت : تموم شد. گفتم اره درد داشت. گفت خيلي خوب زدي اصلا نفهميدم. پنبه رو الكل زدم و گذاشتم روي محلي كه سوزن زده بودم و يكم هم از فرصت استفاده كردم و با انگشام ماليدم روي لمبري كونش واي چه نرم وگرم بود . خيلي با حال بود. گفتم پنبه رو يكم اينجا نگه دار و بعد بلند شو. خودم يه نگاه ديگه به كون نيمه برهنه الهام انداختم و رفتم از اتاق بيرون البته با شدت به طرف دستشويي حمله كردم. زن دايي وقتي اومد بيرون از من تشكر كرد و گفت اگه اون روزي كه بچه بودم وبراي اولين بار امپول زدم اون خانم خوب امپول زده بود ديگه نمي ترسيدم. حالا زحمت اون 2 تا ديگه رو هم به خودت محول ميكنم. منم با كمال ميل قبول كردم. اون شب كه پيش زن دايي خوابيدم ديگه از اين كه با هزار ترس و لرز كون زن دايي رو بمالم منصرف شده بودم و با خودم يه فكر شيطنت اميزبه سرم زد واون اين بود كه فردا شب حتما زن دايي را بكنم. ديگه با ديدن اون كون فقط دست زدن بهش از روي شلوار لطفي نداشت و تصميم گرفتم حالا كه خونه خالي شده ويك هفته بيشتر پيش زن دايي نيستم شب بعد حتما ترتيبش رو بدم. تا اين كه فردا شب رسيد.&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-3784259722426246538?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/3784259722426246538/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/2.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3784259722426246538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3784259722426246538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/2.html' title='ماجراي آمپول زدن زن دايي - 2'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-3945582857580016397</id><published>2009-07-10T16:15:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:17:16.511+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خانوادگی'/><title type='text'>ماجراي آمپول زدن زن دايي - 1</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;سلام مي خواهم اولين داستان سكسي خودم را كه با زنداييم اتفاق افتاد براي شما بنويسم. راستش من 3 تا دايي دارم . دايي كوچكترم ازمن 2 سال كوچكتر است و ما با هم خيلي خوب هستيم. دايي وسطي من تازه عروسي كرده بود و چون از خود خونه اي نداشتند خونه پدرش زندگي ميكرد. يعني خونه پدربزرگ من و دايي كوچك تر من هم كه حالا زود بود زن بگيره با باباش زندگي مي كرد. همون روزهاي اول كه زن دايي من به خونه شوهرش اومد من(اميد) ودايي کوچكم(علي) خيلي از اون زن خوشمون اومده بود. نمي دونستم داييم چجوري اين زن به اين خوشكلي را به دست اورده و اين زن خوشكل اومده و با دايي من عروسي كرده اخه خيلي از داييم سر بود. يكم درباره زن دايي(الهام)بگم. الهام يه زن قد بلند و خوش هيكل بود. قدش 175 و وزنش هم 70 كيلوبود يعني قد و وزنش تناسب خوبي با هم داشت. صورت سفيد و تپلي داشت با لبهاي غنچه اي و سرخ رنگ مثل انار و ابروهاي مشكي كشيده و چشمان درشت سياه رنگ . هميشه توي خونه روسري به سر داشت و پيراهن و يك دامن بلند مي پوشيد و هرگز لباسهاي خيلي تنگ تنش نميكرد. با اين حال خيلي اندامش سكسي بود طوري كه من وعلي هميشه يواشكي سينه هاش رو كه ميخواستند از پيرهنش بزنند بيرون و مثل 2 تا هلوي بزرگ بود ديد ميزديم. مي شد از روي لباس نوك پستوناش را حس كرد. 2 تا سينه گرد كه هميشه توي لباساش خود نمايي ميكرد. اما بد تر از همه يه كوني داشت كه نگو. با اين كه دامن مي پوشيد و دامنهاي زياد تنگ پاش نمي كرد هميشه كونش مي خواست دامنشو پاره كنه و بزنه بيرون. واي وقتي راه ميرفت و پشتش به ما بود واقعا كيرم بلند مي شد. هنگام راه رفتن لمبرهاي كونش مثل ژله تكون ميخورد و توي دامنش اين ور و اون ورميشدند. كونش باسن هاي بزرگ وپهني داشت در عين حال گرد و قلمبه بود. عجب رون هايي داشت وقتي دامنش به پاهاش ميچسبيد ميشد اندازه دور رونهاشو حدس زد. خلاصه من و علي هميشه تو كف زن دايي بوديم و حسرت چنين هيكلي رو ميخورديم. وقتي خونه خالي ميشد ميرفتيم سر كمد لباسهاش و شرت و سوتين هاش رو تماشا ميكرديم. از حموم كه بيرون ميومد به يه بهونه اي ميرفتيم تو حموم و سوتينش رو بو مي كرديم . چه بوي خوبي داشت واقعا ديوونه ميشديم وقتي اون 2 تا سينه هاي گرد رو توش تصور ميكرديم. اما يه جاي خوشحالي براي ما مونده بود گفتيم هر وقت اقا دايي كرد تو كس زن دايي و 9 ماه بعد بچه دار شد هنگام شير دادن بچه بالاخره ميشه سينه هاش رو ديد زد. اما روزهاي خوش ما زياد طول نكشيد و چند ماه بعد داييم توي يه شهرستان ديگه كار پيدا كرد و اونا مجبور شدند از اون جا اساس كشي كنند و به يه مكان ديگه برند و ديگه دوران ما به سر مي رسيد. خلاصه توي تابستون بود كه اساس كشي كردند و بعد از اساس كشي ما به شهر خودمون برگشتيم و حسابي حالمون گرفته شد. توي همون روزها بود كه يكي از دوستام كه خيلي بچه مثبت بود از من خواست تا با هم بريم كلاس هاي حلال احمر و كمك هاي اوليه رو ياد بگريم. من كه حسابي اعصابم خورد بود گفتم برو بابا تو هم حال داري پس كي از اين كارات خسته مي شي. بالاخره با اصرار اون و براي اينكه يه جورايي زودتر روز را شب كنم قبول كردم. اتفاقا توي همون كلاسها بود كه توي مسايل پزشكي امپول زدن را هم ياد گرفتم. راستي يادم رفت بگم زن داييم خيلي زودتر از اين وقت ها حامله شده بود و يه بچه گيرش اومده بود. 3- 4 ماهي هم از تولد بچش گذشته بود و من فقط براي تولد پسرشون اونجا رفتم و يه چند روزي زن دايي را برانداز كردم. يه روز كه اومدم خونه ديدم علي تازه از شهرستان از خونه برادرش برگشته وخونه ما منتظر من ايستاده بود وقتي رفتم خونه به من گفت زود باش ميخواهم يه چيزي برات تعريف كنم تا حسابي حال كني. ما رفتيم خونه اونا كه خالي بود . گفتم زود باش بگو ببينم چي شده كه اينقدر عجله واسه گفتنش داري. علي گفت من تونستم الهام رو لخت لخت ببينم. (از اين جا به بعد را به صورت گفتاري مينويسم)اميد: برو گمشو. مارو گرفتي. مسخرهعلي: به خدا راست ميگماميد: اخه چه جوري . حتي بدون شرت و سوتين ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!علي: اره. عجب كون و كس و پستوني داشت. واااااااااااي. اميد: زود باش بگو منم بدونم. تو چطوري اونا ديديعلي گفت: مي دوني كه ديوار دستشويي و حمام اونا به هم چسبيدهاميد: خوب اره. چطور مگهعلي: هيچي اون روز الهام با مامانم ميخواستند برند حموم و با هم بچه رو بشورند. حامد هم(حامد همون دايي منه) سر كار بود. منم همون موقع تو دستشويي بودم كه صداي الهام از اون ور ديوار مي يومد. به طور اتفاقي نگاهم به لوله اي افتاد كه به طرف حموم رفته بود. يه دفعه متوجه شدم كه اطراف لوله بازه و با پنبه اطرافش رو پوشندند. بلا فاصله اونارو در اوردم. تو سوراخ كه نگاه كردم. الهام جلوي چشمام بود. با يه شورت و سوتين . كه ديدم سوتينش را هم داره در مياره. من بلافاصله پريدم تو حرفاش و گفتم زود باش بگو ديگه چي ديدي. گفت دارم ميگم ديگه. سوتينش رو در اورد اما پشتسش به من بود. من داشتم كونش را ديد مي زدم يه شورت سفيد تنگ پاش بود و كونش حسابي زده بود بيرون. در حال ديدن كونش بودم كه يه دفعه برگشت و من سينه هاش رو ديدم. عجب چيزي بود. خلاصه من داشتم الهام رو ديد ميزدم. از يه طرفي هم دستم به كيرم بود و داشتم جغ ميزدم. وقتي رفت زير دوش شورتش خيس خيس شد و انگار كونش 2 برابر بزرگ شده باشه. تا اينكه كار شستن بچه تموم شد و مامانم بچه رو برد بيرون تا لباساشو تنش كنه. الهام كه تنها شد يه دفعه شورتش رو كشيد بيرون و كونش زد بيرون من هنوز كسش رو نديديه بوده چون تو ديدم نبود. در حال ديدن لمبرهاي كونش بودم كه دستش رو ميمالوند لاي كون و روناش و خودشو مي شست. يكم جابه جا شد و يكدفعه كسش رو ديدم. عجب چيزي بود و. . . الي اخر توصيف هاي علي ازهيكل زن دايي الهام ادامه داشت تا اينكه الهام لباساشو پوشيد و از حموم اومد بيرون. علي هم تو با ديدن اون صحنه ها 3 بار خودش رو تو دستشويي خراب كرده بود. منم كه با توصيف هاي علي حسابي خودم رو خيس كرده بودم. اما هنوز به قسمت سكس خودم با زن داييم كه يه بكن بكن حسابي نرسيدم ومي خواهم اصل ماجرا رو تعريف كنم. اگه كسي خواست ميتونه ازم بخواهد تا تو صيف هاي علي از الهام رو براشون بنويسم تا اونا هم خودشونو خيس كنند اخه توصيف هاي علي مفصله ومن همش رو نگفتم. فقط اينو بگم كه الهام اون روز موهاي كسش رو هم با تيغ زده و علي بيچاره فقط در حال تماشا بوده . حالا ليف زدن زن دايي وبقيش بمونه برا اونايي كه توصيف هاي علي را درخواست مي كنند. بريم سر اصل ماجرا. اون روزمن تصميم گرفتم به يه بهونه اي برم خونه زن دايي تا اگه شانس با من يار بود و الهام جون رفت حموم من هم يه ديدي بزنم. اما باورتون نمي شه از شانس بد من اينقدر كار سرمن هوار شد كه من نتونستم برم اونجا. يك سالي از اين موضع گذشت تا اينكه داييم كارش را اونجا از دست داد(شركتشون برشكست كرد)و داييم حامد تصميم گرفت برگرده همين جا و سر كار قبليش بره. من وعلي از اين كه الهام برمي گرده اينجا تو كونمون عروسي بود ومن يك سال بود كه الهام رو نديده بودم. بعد از يكسال زندايي رو ميديدم تو اين يك سال اب و هواي اونجا حسابي بهش ساخته بود و كلي هيكلش سكسي تر شده بود كونش و پستوناش هم بزرگ تر. با فروش اون خونه وپولي كه پس انداز كرده بودند يه خونه جداگانه واسه خودشون خريدند. و ديگه داييم پيش پدرش زندگي نمي كرد. اما از يه لحاظ بد بود اونم اينكه ما ديگه نمي تونستيم سر لباس هاي الهام بريم. اما به هر حال خوش حال بوديم كه الهام برگشته تا اينكه 2 ماه گذشت وبه خاطر عروسي دختر خاله الهام –دايي و زن دايي بايد براي عروسه يه 3 شبي ميرفتند يه شهرستان ديگه. فرداش داييم كليد خونشون را به ما داد تا شب ها براي احتياط اون جا بخوابم. من هم علي را خبر كردم وشب رفتيم خونشون. مي خواستيم خونه را زيرو رو كنيم و البوم عكس و فيلم مجلس زنونه عروسي اونا رو پيدا كنيم وتما شا كنيم. اما پيداشون نكرديم و رفتيم سراغ شورت و سوتين هاي زن دايي الهام. تو يكي از كمد ها يه كتاب پيدا كردم وقتي برش داشتم يه عكس از داخل كتاب افتاد . اخ جون عجب عكسي پيدا كردم . بلا فاصله علي را هم صدا زدم. با ديدن عكس كير هر 2 تامون حساي بلند شد. تا حالا زن دايي رو اين طور نديده بودم تو اون عكس زن داييم يه لباس چسبون خيلي تنگ پوشيده بود به طوري كه بالاي سينه هاش وچاك سينش تو عكس پيدا بود و لباسش تا بالاي ناف شكمش بود و شكم و نافش هم تو عكس پيدا بود. با يه دامن خيلي تنگ و چسبون كه دامنش يه چاك داشت كه چاك دامنش يكمي تا بالاي زانوش ميرسيد. يه پاهاش تو دامن بود ويكي از پاهاش رو از چاك دامن انداخته بود بيرون عجب پاي سفيد و گوشتيي داشت يه تيكه از رونهاي الهام جلوي چشام بود از همه بهتر قستي از بالاي زانوش بود كه تو عكس پيدا بود منظورم قسمتي از رون پاش بود كه از اون ناحيه به بالا خيلي پاهاش برجسته تر و كلفت تر ميشد با اون كون پهن و بزرگش كه تو اون لباس تنگ زده بود بيرون بدتر از همه داييم كه از پشت چسبيده بود بهش و يه دستاش رو انداخته بود روي يكي از پستوناي زنش و لبخند خوشكل زندايي با اون لباش تو عكس. به غير از اين عكس چيز ديگه اي نصيب ما نشد. اولش خواستيم عكس رو بر داريم براي خودمون اما ترسيديم اونا بفهمند و ابرو ريزي بشه و منصرف شديم. اخيش دارم ميرسم به داستان سكسي خودم با الهام جون. خسته شدم از بس كه نوشتم. حامد كارش جوري بود كه بيشتر وقت ها سر كار بود. اون روزا يه كار براش پيش اومد كه مجبور شد يه 2 هفته اي از خونه دور بشه. خونه الهام نزديك بود به خونه ما. از اون جايي كه الهام برادرنداشت و كسي نبود شبها پيشش بخوابه داييم از من خواست شبها پيش الهام بخوابم. با اين درخواست داييم تو كونم عروسي شد و بزن و بكوب راه افتاد. تا اينكه شب موعود فرارسيد و من رفتم پيش زندايي بخوابم تا از چيزي نترسه اما حال ديگه بايد از كير راست شده ما مي ترسيد. اول فكر ميكردم حتما زن دايي يه جا واسه من پهن ميكنه توي يه اتاق هاي ديگه يا حد اقل با فاصله از هم مي خوابيم. اما وقت خواب كه شد با تعجب ديدم اتاق خواب خودشون را براي خواب به من نشون داد و تو اون اتاق فقط يه تخت خواب 2 نفره بود كه خدا ميدونه داييم چند بار روي اون تخت خواب با زن داييم حال كرده. تازه فهميدم كه زن داييم شب ها چقدر از اينكه تنهايي بخوابه مي ترسه و حتي اينقدر شب ها مي ترسه كه حاضره با من يه جا و روي يه تخت بخوابه و تازه فهميدم كه چرا داييم اينقدر سفارش مي كرد كه شب زود برم پيش زن دايي وشبها تنهاش نزارم. شنيده بودم زن ها شبها تنهايي مي ترسند يه جا باشند اما نه به اين شدت. راستي چرا زن ها اينقدر از تاريكي ميترسند؟به هر حال اين ترس زن دايي به نفع من تموم شد ومن حسابي شق كرده بودم از اينكه 2 هفته پيش زن دايي و روي يه تخت مي خوابيم و داشتم از خوش حالي بال در ميووردم . اصلا فكرشو نمي كردم بعد از 2-3 سال كه تو نخ الهام عزيزم بودم حالا اين جوري بهش رسيده باشم تا جايي كه بتونم پيشش اونم روي يك تخت با هم لا لا كنيم. اون شب زن داييم يه دامن بلند كه زيرش فكر كنم از اين شلوارهاي كشي و چسبون زنونه پوشيده بود با يه پيراهن تنش بود . موقع خواب من رفتم روي تخت دراز كشيدم . 5 دقيق بعد زن دايي اومد و اول برق را خاموش كرد به طوري كه اتاق تاريك تاريك شد وچيزي درست معلوم نبود . اما ديدم الهام داره دامنش رو از پاش درمياره. حسابي حول كرده بودم و سعي مي كردم زن دايي رو با شلوار ديد بزنم تا بتونم بهتر اون كون قلمبش را ببينم اما اتاق تاريك بود و چيزي معلوم نبود . . الهام كنار من روي تخت دراز كشيد. تو يكي دو سانتي من بود و بوي زن دايي الهام رو كنارم حس مي كردم. چند دفعه اي خواستم بپرم تو بغلش. اروم و قرار نداشتم. اما اون انگار نه انگار. ادامه دارد&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-3945582857580016397?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/3945582857580016397/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/1.html#comment-form' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3945582857580016397'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3945582857580016397'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/1.html' title='ماجراي آمپول زدن زن دايي - 1'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-5778208313015173418</id><published>2009-07-10T16:14:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:15:32.587+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خانوادگی'/><title type='text'>عمه كتي</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;دم مياد هشت سالم بود اون موقع عمه كتي در حدود نوزده سال داشت. يك شب كه اومد خونمون، شب كه همه خوابيدن عمه كتي اومد پيشم خوابيد. يه چند دقيقه اي كه گذشت دستم رو گرفت و از زير تي شرتش گذاشت رو شكمش و يكم بالا پايين كرد كه يعني منم به تبعيت از اون بدنش رو نوازش كنم. اولش روم نمشد ولي بعد … . ولي بعد يكم كنجكاو شدم و دستم رو بردم بالاتر (زير سينه هاش) يهو دست گذاشت رو دستم و دستم رو كشيد پايين. اما باز دوباره دستم رو بردم بالا … و زير سينه هاش دست كشيدم . حس كردم خوشش اومده. چيزي نميگفت … فقط آروم دراز كشيده بود و نفس مي كشيد. چند دقيقه بعد دكمه و زيپ شلوارش رو باز كرد . حس كردم كه با اين كارش ميگه بايد دستم رو بيارم پايين، اما همين كه دستم رو گذاشتم رو شرتش دستم رو كشيد منم ناراحت شدم و پشتم رو كردم بهش و مثلا قهر كردم. يه چند سالي از اين ماجرا ميگذشت. (چهارده سالم بود) هر بار كه هم ديگه رو مي ديديم عمه شوخيهاي زيادي باهام ميكرد. تعدادش زياده ولي مثلا مي خوابيد رو پاهايم و سينه هاش رو از روي شلوار ميماليد به كيرم. با كيرم ور ميرفت، بعضي وقتا خم ميشد جلوم و كونش رو مي مالوند به كيرم. يكدفعه هم خونه مادربزرگم بوديم سر ظهر همه خوابيده بودند و من داشتم تلويزيون مي ديدم كه عمه اومد نشست. دكمه شلوارش رو باز كرد، دست منو گرقت كرد داخل شلوارش و دستم و از رو شرتش مي ماليد روي كُسش. يكبار هم دراز كشيده بود با هم مارپله بازي ميكرديم هي تاس ها رو يه جوري مينداخت كه ميرفت زير سينه هاش و من براي برداشتن تاسها دستم ميخورد به سينه اش و … . يه چند وقتي همديگه رو نديديم تا اينكه عمه اينا يه خونه خريدند و واسه اسباب كشي از من خواستن تا برم كمكشون. منم ديدم هيچ كي خونه نيست(همه رفته بودند مسافرت) رفتم خونشون مشغول اسباب كشي شديم. نصف وسايل رو كه بار ماشين كرديم همه سوار ماشين شدن برن خونه جديد ولي عمه كتي برگشت به اميد (شوهرش) گفت من مي مونم اينجا با محمد وسايل رو جمع و جور مي كنيم شما بريد وسايل رو خالي كنيد و برگرديد. دو سه تا وسيله جابه جا كردم تا اينكه عمه گفت بسه محمد چقدر كار ميكني بزار بچه ها ميان خودشون همه چي رو جمع مي كنند. برو بشين اون گوشه تا من دو تا ليوان شربت آلبالو بيارم بخوريم. عمه شربت رو آورد و اومد نشست پيشم . يه جوري نگام ميكرد. گفتم عمه چرا اينجوري نگام ميكني؟! كه يهو پريد روي من و گفت مي خوام باهات كشتي بگيرم. ده دقيقه اي بود كه با عمه كتي تو سر و كله هم ميزديم كه يهو صداي در اومد عمه سريع بلند شد رفت جلوي در.صاحبخونه شون بود آمده بود ببينده چيزي لازم نداريم كه اينقدر ور … ور … كرد كه بچه ها برگشتند. هيچي، باقي وسايل رو جمع كرديم رفتيم خونه جديد ديگه وسايل رو چيده بوديم و همه يكي يكي رفتند خونشون. اميد (شوهر عمه ام) هم يكساعت پيش رفته بود سر كار آخه شيفت شب بود. مي خواستم خداحافظي كنم برم كه عمه سريع در رو قفل كرد و گفت كجا؟! گفتم عمه كارا كه ديگه تموم شد من برم خونه. گفت آخه خونه چه خبره؟ تنهايي! شب بمون همينجا، اميد نيست من و كيميا(دختر عمه ام) هم تنهاييم. صبح ميري خونتون. گفتم ولي … . گفت ولي نداره، بشين پاي تلويزيون تا من برم كيميا رو بخوابونم و يه لباس راحت بپوشم و بيام. يه شلوار هم پرت كرد واسم و گفت بيا اينو بپوش مال اميده تا به حال نپوشيدش. بعد از سه چهار دقيقه برگشت، يه دونه تاپ پوشيده بود با يه دامن بلند نازك كه تا زير سينه هاش كشيده بودش بالا. تا اومد داخل من زدم زير خنده. گفت دامنه خيلي خنكه، ولي حيف بلنده مجبورم تا اينجا بكشمش بالا. گفتم عيب نداره كيميا كجاست گفت خوابه! و رفت تو آشپزخونه دو تا ساندويچ درست كرد خورديم! بعد هم نشستيم پاي تلويزيون. برنامه جالبي نداشت واسه همين عمه كتي تلويزيون رو خاموش كرد و بهم گفت محمد كشتي بعدازظهر نيمه كاره موند ادامش بديم؟! من گفتم نميدونم بديم! هيچي دوباره افتاديم رو همديگه! يه نيم ساعتي با هم ديگه ور رفتيم. دامن عمه كتي ميرفت بالا و اون رونهاي سفيدش ميزد بيرون … اون كون گنده اش … لاي پاهاش و … يهو عمه كيرم و سفت گرفت گفت آي نامرد خوب واسه عمه ات چوب علم ميكني منم دردم گرفت به تلافي اش جفت سينه هاش رو فشار دادم كه دادش رفت رو هوا و همزمان صداي گريه كيميا بود كه بلند شد. عمه سريع رفت كيميا رو خوابوند و بعد هم گفت محمد ديگه بسه من بايد برم يه دوش بگيرم بخوابم آخه فردا خيلي كار دارم. اين ماجرا هم گذاشت تا اينكه سيزده بدر پارسال كه من بيست سالم بود با عمه اينا و مادر بزرگ و باقي فامبل رفتيم باغ يكي از آشناهامون . سيزده خوبي بود چون اينقدر بازي كرديم كه از فرت خستگي داشتم ميمردم. نزديكاي ظهر بود يه چرخ و فلك كوجولو يه جاي خلوت پيدا كرده بودم و نشسته بودم روش، يك پايم روي زمين بود و پاي ديگه رو از زانو خم كرده بودم و تكيه گاه خودم قرار داده بودم. داشتم منظره اطراف رو نگاه ميكردم كه يكهو عمه كتي اومد گفت ها … چرا تنهايي؟ گفتم هيچي همينجوري! اومد نزديكتر و جلوش (كُس اش) رو چسبند به زانوي من، يكم كُسش رو مالون به زانوم يكم ديگه اومد جلو ، پا بلندي كرد و نشست روي ران من. يكم دست كشيد روي رونم و بعد گفت محمد اومدم دنبالت بلند شو بريم ناهار الان يكي ديگه رو مي فرستند دنبالمون. ساعت شش بود كه سيزده مون رو به در كرديم و وسايل رو جمع كرديم بريم خونه مادربزرگ. اميد (شوهر عمه كتي) طبق معمول شيفت شب بود و از همان طرف رفت سر كار. ما هم همگي رفتيم خونه مادربزرگ. همه تا شام رفتند دنبال كار و بارشون . منم ميخواستم از خونه برم بيرون يه دوري با ماشين بزنم كه ديدم عمه كتي گوشه اتاق پاهاش رو انداخته رو هم و واسه من تكون ميده يه چشمك بهم زد و گفت محمد كجا ميري؟! گفتم هيچي حوصله ام سر رفته ميرم يه دوري بزنم! گفت محمد بريم كامپيوترم رو درست كني يه دفعه كيميا با بقيه بچه ها گفتن ما هم مياييم ما هم مياييم. عمه يه چشمك زد گفت محمد تا آماده شي منم اومدم. رفتم بيرون يك دقيقه منتظر موندم ديدم عمه قايمكي اومد بيرون گفت بريم. با هم راه افتاديم رفتيم. داخل كه شديم پشت سرمون در و قفل كرد و گفت محمد كامپيوتر تو اون اتاق برو روشن كن من الان ميام . كامپيوتر كه روشن شد عمه اومد داخل روسري اش رو در آورد پرت كرد يه طرف، مانتوش رو انداخت رو ميز و رفت رو تخت دارز كشيد، يه تي شرت قرمز خوش رنگ با يه شلوار لي پاش بود. گفتم عمه كتي مشكلش چيه و گفت عكس پشت صفحه اش رو عوض كن. يك ضبط خوب هم واسم نصب كن . اون فيلمه رو هم كپي كن (آخه تازه كامپيوتر خريده بود) . كارها رو كه انجام دادم گفتم ديگه… ؟! گفت هيچي يه آهنگ باحال بزار بلند شو بياد اينجا “و دستاش رو باز نگه داشت كه برم تو بغلش” منم رفتم تو بغلش خوابيدم. يكم با گوشم بازي كرد بعد من برگردون رو خودش. يكم گونه هاش رو ناز كردم و بعد شروع كردم به خوردن گونه هاش و لباش . از روي تي شرتش مشغول مالوندن سينه هاش شدم بعد دستم رو بردم زير تي شرتش و از زير كمرش چسب سوتي انش رو باز كردم و سوتي انش رو همون طور كشيدم بيرون و دوباره از روي تي شرت اش مشغول مالوندن سينه هاش شدم عجب سينه هاي بزرگ و سفتي داشت تي شرتش رو زدم بالا، از زيرش دو تا سينه بزرگ و ژله اي زد مثل فنر زد بيرون شروع كردم به خوردن سينه هاش، تي شرتش رو از سرش بيرون آوردم و با تي شرتش سينه هاش رو كه با آب دهن خيس كرده بودم خشك كردم و پرت كردم يه طرف ديگه. دكمه هاي شلوارش رو باز كردم و ميخواستم بكشم پايين كه دستش و گذاشت رو شلوارش و اجازه اين كار رو بهم نداد. منم دوباره رفتم بالا و مشغول مالوندن سينه هاش شدم هر چي مي ماليدم سفت تر ميشد. خيلي حال مي داد سينه هاش رو خشك بمالي. اينقدر اين كار رو ادامه دادم كه مچ دستم درد گرفت خيلي خوشش اومده بود صداي آه و ناله اش در اومد . به نفس نفس افتاده بود … او … هـ … م … اوهم ميكرد. دوباره رفتم پايين و شلوارش رو از پاش در آوردم شلوارش اينقدر تنگ بود كه شرت و شلوار همراه با هم از پاش در اومد. عجب كُسي داشت يكم دست مالي اش كردم و رفتم از مچ پاش شروع كردم به خوردن و يواش يواش اومدم بالا پشت زانوهاش خيلي حساس بود چون دوباره صداي آه و ناله اش بلند شد رفتم بالا تا رسيدم نزديك كُسش همين كه خواستم شروع كنم به خوردن كُسش دست گذاشت روش و گفت نه … اينجا كثيفه … من به اميد اجازه ندادم اينكار بكنه اونوقت تو … . شروع كردم به درآوردن لباسهاي خودم اول پيرهنم و در آوردم بعد شلوارم و بعد هم شرتم و كشيدم پايين و كير راست شده ام رو گذاشتم وسط سينه هاش يكم با سينه هاش بازي كردم . بعد ازش پرسيدم عمه كتي اجازه است؟! گفت چي؟! به كُس اش اشاره كردم و … جوابي نداد . دو تا بالش گذاشتم زير كمرش تا كُس اش بياد بالاتر . كيرم رو گذاشتم جلوي كُس اش كه بكنم داخل ، كه گفت محمد مواظب باش! آبتو نريز داخل … منم فرصت ندادم و سريع كردم داخل فكر نميكردم كُس كردن يه همچين حالي بده چقدر داخلش گرم بود، مغزم داشت ميتركيد. انگار تاز خون تو رگام جريان پيدا كرده بود آروم شروع كردم به عقب جلو كردن عمه كتي هم خوشش اومد . گفتم عمه كتي از عقب اجازه ميدي گفت نه … منم لج كردم دست گذاشتم رو سينه هاش و فشار دادم و شروع كردم به تلبمه زدن صداي جيغ و داد عمه كتي بلند شده بود يه دستش رو گرفته بود جلوي من كه از شدت ضربه كم كنه يه دستش رو هم چنگ زده بود تو موهاش ، يهو آبم اومد و نتونستم خودم رو كنترل كنم چند قطره ريخت داخل كُس اش سريع كشيدم بيرون يكم پاشيد به آينه و بقيه رو ريختم رو كُس اش . بدجور اعصابم بهم ريخت! ترسيده بودم … افتادم رو عمه كتي و فقط گفتم شرمنده نتونستم خودم رو كنترل كنم! گفت عيب نداره !!! گفتم ولي آخه … گفت ببين محمد، من و اميد ديشب تصميم گرفتيم دوباره بچه دار بشيم فكر كنم تا چند هفته ديگه جوابش رو هم بگيريم پس اصلا خودت رو ناراحت نكن! اگه ديدي اين بار هم كاري بهت نداشتم و اجازه دادم هر كاري كه دوست داري انجام بدي به خاطر اين بود كه ديشب اميد حامله ام كرده بود و بهونه اي براي حامله شدن داشتم اما اگه دفعه هاي قبل اجازه همچين كاري بهت ميدادم تو ميخواستي اينكار رو بكني … يه بوس از لباي عمه كتي كردم و بلند شدم . يه نگاه به ساعت كردم ديدم ساعت نه. گفتم عمه بدو كه الان يكي رو ميفرستند دنبالمون. گفت موافقم سريع بريم يه دوش بگيريم لباس بپوشيم بريم. با هم رفتم تو حموم عمه سريع رفت زير دوش و شروع كردن به شستن موهاش منم رفتم زير دوش ولي نتونستم خودم و كنترل كنم و دوباره شروع كردم به مالوندن سينه هاش. عمه كتي رو تكيه دادم به دوش آب و آب رو داغ تر كردم داغ… داغ… و شروع كردم به مالوندن سينه هاش جيغ ميزد ولي واسم مهم نبود چون كسي صداش و نمي شنيد حدود پنج دقيقه سينه اش رو ميماليدم كه يهو يه تكون خورد و وا رفت و نشست رو زمين از كُس اش يه مايع لزج شيري رنگ بيرون آمد يه لب ازش گرفتم و آب رو يكم سرد كردم تا سرحال بياد گفتم بازم شرمنده و سريع خودم و شستم و كمك كردم عمه كتي هم خودش رو تميز شست و اومديم بيرون . خودمون رو خشك كرديم و سريع لباس پوشيديم اتاق رو جمع و جور كرديم . مي خواستيم بريم كه من ياد آينه افتادم چيزي پيدا نكرديم كه باهاش آينه رو پاك كنيم عمه سريع رفت سراغ كمد يكي از شرتهاش رو آورد با خنده آينه رو پاك كرد و ساعت يك ربع ده از خونه زديم بيرون. الان كه نزديك يك سال از اون ماجرا ميگذره كيميا صاحب يك خواهر ناز و خوشگل به نام كيانا شده كه همه فاميل معتقدند كيانا خيلي شبيه پسر دايي اش “محمد” است&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-5778208313015173418?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/5778208313015173418/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_561.html#comment-form' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/5778208313015173418'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/5778208313015173418'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_561.html' title='عمه كتي'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-3160329557810794493</id><published>2009-07-10T16:13:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:14:24.446+04:30</updated><title type='text'>داستان کردن عمه 48 سالم تو حموم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;من فرید هستم 18 سالمه.یه عمه دارم 48 سالشه.از شوهرش یه 8 سالیه طلاق گرفته.خیلی هم خوشگله.کونش خیلی گندست.وحشتناک بزرگه.عمم سه پسر هم داره که با بابابش خارجند.عمم تو ایران تنها زندگی میکنه و من خیلی پیشش میرم.البته به هوای اینکه تنها نباشه.وگرنه بیشتر برای دید زدن کونش اونجام.همیشه تو خونه شلوارای استرچ تنگ و براق میپوشه که ابه ادم در میاد.بلیزاشم تنگه.همیشه یه جوراب زنونه نازک تا بالای زانو هم پاش میکنهکه من بیشتر حشری می شم.یه روز مامان بابم قرار شد واسه یه هفته برند شمال و چون من مدرسه داشتم نمی تونستم باهاشون برم.واسه همین بابامگفت یه هفته برم خونه عمه.منم از خدا خواسته قبول کردم.وسایل لازممو برداشتم و رفتم.تو یکی دو روز اول از دیدین کون عمه زیر اون لباسای تنگ حسلبی حشری شده بودم.وقتی حواسش نبود میرفتم تو اتاقش و با شورتاش جق می زدم.یه روز حولمو برداشتم که برم حموم که عمه گفت فرید جان می خوای بری حموم.منم گفتم اره عمه جون.گفت من میخواستم برم. چون میخوام برم بیرون خواستم یه دوشم بگیرم.ولی حالا که لباساتو در اوردی برو.منم گفتم باشو ورفتم.بعد از چند ثانیه دیدم در حموم باز شد و عمه با اون لباسای تنگش اومد تو.من که لخت بودم دستم رو گذاشتم جلوی کیرم .بعد عمه گفت:راحت باش فرید.دیدم دیرم میشه گفتم منم بیام مشغولدوش گرفتن بشم.تو هم نمی خواد خجالت بکشی.تو مثل پسر خودم هستی.منم واسه اینکه خجالت نکشی با لباس میام زیر دوش.منم گفتم چشم و دستم رو از روکیرم برداشتم.وقتی اومد زیر دوش چون لباساش چسبون بودن زیر اب بدنش بد جوری افتاده بود بیرون.مخصوصا اون کونش.پشتش به من بود .کیر منم بد جوری شق کرده بود.خط شورتش از قبل تابلو تر شده بود.دیگه طاقتم تموم شده بود.میخواستم بغلش کنم تا کیرم بچسبه به کونش.تو این فکرا بودم که یهو برگشت و منو با اون کیر شق کرده دید .ولی چیزی به روش نیورد.منم میدونستم که حشری شده.هی به کیر من نگاه می کرد.فهمیدم که سر و گوش عمه میجنبه.منم که از خدا خواسته همین رو می خواستم.ولی هیچ کدوم رومون نمی شدپا پیش بزاریم.که یهو عمه خودشو انداخت رو زمین که مثلا لیز خورده.منم مونده بودم چی کار کنم.هی می گفت عمه به دادم برس .کمرم له شد.منم زیر بغلش رو گرفتم نشوندمش کف حموم.میدونستم همه این کارا فیلمه.یه چند ذقیقه اهو اوه کرد.بعد گفت عمه اون دوش اب گرم رو بگیر رو کمرم دردم اروم شه.منم اینکارو کردم.گفت فایده ندارهوبرو کرممو از تو کشوم بیار پشتمو چرب کن.بعد به همین بهونه لباساشو دراورد.یه شرت مشکی سکسی که کسش از زیر تورای شرتش اوفتاده بود بیرون با یه سوتین مشکی توری هم تنش بود.از شق درد داشتم میمردم.عمه همچنان به روی خودش نمیورد.کف هحموم به پشت دراز کشید و گفت کرم رو برام بمال.همه جای پشتم رو.منم از خدا خواسته.یه دستم رو کیرم بوذ و دست دیگم رو چرب میکردم و پشت عمرو میمالیدم.اونم اهو اوهش در اومده بود.چند باری هم دستم رو بردم نزدیک کونش که چیزی نگفت.بعد از کرم مالی گفت حالا بدنم رو یه ماساز بده که خیلی خوب اینکارو میکنی.ولی اول برای این که راحت باشی بزار لباس زیرامم کامل در ارم.بعد بهم گفت اشکال که نداره.منم گفتم نه عمه.بعدش گفت زیادی خوشت نیادا.یادت نره من عمتم.واسه همین جلوت لخت شدم.منم گفتم چشم.گفت حالا بشین رو کمرم و ماساز بده.گفتم اخه زشته.من شورت پام نیست.گفت اگه شیطنت نکنی ایراد نداره.منم نشستم رو کمرش .کیرم خیلی تابلو رو کمرش بود.هی اهو اوه میکرد.منم پر رو شده بودم .خودمو میکشوندم پایین تر طوری که کیرم قشنگ رو کون گوشتالوش بود.دیدم چیزی نمیگه.دستم رو هم تا نزدیک کونش می بردم.دیگه هیچی حالیم نبود.هی خودمو به هوای جابه جا کردن میمالوندم به کونش.کم کم کیرمو لا پاش عقب جلو میکردم.خیلی حال می داد.فهمیدم عمه هم بدش نمیاد.نمی فهمیدم چی کار می کنمبه خودم که اومدم دیدم دستم رو کسشه و دارم می مالونمش.عمه هم روش باز شده بود و سینه هاشو میمالوند.بعد یهو رو چهار دست و پاش نشست و گفت:خجالت نکش عمه.جرم بده.منم کیرم رو گذاشتم تو کسش.خیلی داغ بود.شروع کردم به تلمبه زدن.یه 3-4 دقیقه تلمبه میزدم.بعد گفت دیگه از کس بسته.بذار تو کونم.منم در اوردم.بلند شد وایستاد.دو تا دستاشو گذاشت رو دیوار حموم.کونشم قنبل کرد طرفم.منم کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش و اروم کردم تو.خیلی تنگ بود.خیلی اه و اوه میکرد.همش میگفت:جرم بده.عمت رو جر بده.تو ندی کی بده.منم حشری تر میشدم و سریع تر تلمبه میزدم.دیگه ابم داشت میومد.به عمه گفتم.گفت بریز تو کونم.منم همشو ریختم تو کونش.خیلی حال داد.جفتموم کلی کیف کردیم.بعد همدیگرو شستیم اومدیم بیرون.تو اون یه هفته هر شب با هم سکس کردیم.باورم نمی شد عمم این کاره باشه.دیگهبعد اون قضیه به هر بهونه ای هفته ای چند با ر شب میرفتم عمرو می کردم&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-3160329557810794493?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/3160329557810794493/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/48.html#comment-form' title='31 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3160329557810794493'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/3160329557810794493'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/48.html' title='داستان کردن عمه 48 سالم تو حموم'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>31</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-441521460611765666</id><published>2009-07-10T16:10:00.000+04:30</published><updated>2009-07-10T16:12:48.889+04:30</updated><title type='text'>تابستان من و عمه شهین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;این داستان بر می گرده به تابستان ۸۶ ، اول بذارین یکم از خودم بگم.ما یه خانواده ای هستیم پر جمعیت البته بیشتر از نظر فامیلی. من اونموقع ۲۰ سالم بود. خونه ی بزرگی داریم با یه حیاط گنده. ما هر سال تابستونا تو حیاط خونمون رب درست می کنیم. یا هر کدوم از فامیل یا همسایه ها که بخوان نذری یا چیزی درست کنن میان خونه ی ما. دلیلش هم بخاطر حیاط گنده و دیگ و کلاْ چیزای همیشه آماده. بگذریم، داشتم می گفتم درست یادم باشه اواخر تیرماه بود که عمه ام اینا هم اومده بودن خونه ی ما و ما هم طبق عادت هر ساله ۳۰ ِ۴۰ کیلویی گوجه گرفته بودیم و قرار بود که رب درست کنیم. البته هر سال هم تو این امر بقیه ما رو کمک می کنن و یه سهمی می برن. از مال دنیا ۳ تا عمه دارم که یکی از یکی خوشکل تر و تو دل برو تر. این یکی عمه وسطیه که با دختر خوشکلش ثریا خونمون اومده بود تقریباْ‌ ۳۸ سال داشت. یه هیکل فوق العاده لوند و سکسی که دهن منو همیشه آب مینداخت. این عمه ام اسمش شهین بود و تو غذا پختن هم انصافاْ‌ کارش حرف نداشت. یک دختر و یه پسر داشت. دخترش ثریا خانم که سفید برفی رو تو جیبش گذاشته. از بس که این دختر سفیده . با موهای خرمایی ناز و چشمای کشیده، مثل دخترهای خوشکل روس.و از همه مهم تر بدن قلمی و سکسی که داشت. اونموقع ها هم یادمه چند سالی شنا می رفت، یه بار هم تو مسابقات مدال اورده بود. تا اینکه امسال شوهر کرد و رفت خانه داری!&lt;br /&gt;اونروز چند تا از زنای همسایه ها هم اومده بودن خونمون و کمک می کردن و دور هم جمع شده بودن و از این حرفای خاله زنکی به هم می گفتن و غیبت این و اونو می کردن. منم که داشتم برای کنکور می خوندم و رفته بودم تو اتاقم و خرخونی می کردم. حال و حوصله ی کمک کردن نداشتم. از طرفی هم هر چی می خوندم تو مخم نمی رفت! کلافه شده بودم. دور اتاقو راهپیمایی می کردم و پیش خودم فکرای جورواجور. اصولاْ مواقعی که درس نمی ره تو مخ فکرای ناجور رسوخ می کنه! رفتم تو بالکن و از بالا حیاط رو تماشا می کردم. همگی حسابی مشغول بودن. عمه ام که هر وقت خونمون میاد راحته و این بار هم مثل دفعه های پیش روسری سرش نبود. ثریا و بقیه خان باجی ها هم چادر به کمر بودن و هی وول می خوردن. نمی دونم چی شد رفتم یهویی تو نخ عمه شهین. یه تی شرت سفید آستین کوتاه تنش بود که بگم رکابی بهتره، چون اصلاْ آستینش آستین نبود! با یه دامن که وقتی روی نیمکت حیاط نشسته بود تا سر زانوهاش بالا رفته بود. عجب پاهای گوشتی داره این عمه جان. ثریا تو دیدم نبود. فکر کنم رفته بود زیر آلاچیق و معلوم نبود. بلند شدم رفتم دوربین شکاری ام رو آوردم و حیاط رو نگاه می کردم، البته نه طوری که کسی منو ببینه و متوجه بشه. دوربین رو زوم کردم رو عمه، چون ولنگ و باز تر از همه اون بود! وای عجب سینه هایی داره این عمه شهین و ما نمی دونستیم. وقتی دولا می شد چیزی رو برداره چاک سینه هاش معلوم می شد و دل من غش می رفت. دستمو برده بودم تو شرتم و داشتم کیر بدبخت رو که بلند شده بود و می مالیدم. ۱ ساعتی همین طوری گذشت و متوجه شدم که دیگه مثل اینکه کارشون تموم شده و همه داشتن می رفتن . ثریا هم کلاس داشت و خداحافظی کرد و رفت. رفتم پائین دیدم عمه شهین و مامانم و خواهرم تو آشپزخونه ان و دارن میز ناهار رو آماده می کنن. خواهرم مثه همیشه به من تیکه انداخت و گفت، علی خسته نباشی خیلی زحمت کشیدی کمک کردیا و … از همین کل کل های خواهرونه . منم گفتم خوب جمعتون که زنونه بود و منم داشتم درس می خوندم. (اونم چه درسی!) مامان گفت بسه دیگه بیان سر میز ناهار یخ کرد. نشستم روی صندلی اونم دقیقاْ جلوی عمه شهین. از دیدن بدنش با دوربین خیلی حشری شده بودم. می خواستم یه فیضی هم از نزدیک ببرم. خیلی گشنه ام بود و مثل گاو داشتم می خوردم. عمه گفت علی جان مثل اینکه خیلی گرسنه ای! خواهر گفت آره دیگه کاراشو ما می کنیم یکی دیگه گشنه می شه. مامان گفت علی ناهارتو که خوردی دیگ بزرگه رو از زیر زمین بیار تا آماده اش کنیم. تو فاصله ی ناهار خوردن خیلی مخفیانه عمه رو دید می زدم. وای وقتی قاشق رو بر می داشت و می کرد تو دهنش تو رویای خودم می گفتم چی می شد بجای اون کیر من بود! فکر کنم با دید زدنای من عمه یکم شک کرده بود و متوجه نگاههای میخ من شده بود. یهو ازم پرسید عمه جان امتحانا کنکورتون کی؟ منم یهو از جا پریدم و گفتم چی عمه؟ عمه شهین گفت مثل اینکه حواست نیست عمه. گفتم کی کنکور داری؟ آه … وسطای مرداد عمه جان. ناهار که تموم شد رفتم تو زیر زمین که دیگ رو بیارم. مامانم به خواهر گفت فهمیه جان برو کمک داداشت دیگو بیارین. خواهر منم گفت مامان سیمین الان می خود زنگ بزنه و … عمه هم گفت نمی خواد من میرم کمک علی. زیر زمین حسابی تاریک بود. عمه هم فکر کنم الان به خودش می گفت عجب غلطی کردم اومدم. یه صدایی از زیر زمین اومد عمه گفت چی بود علی جان؟ هیچی عمه فکر کنم کارتن افتاد پائین. دیگ بدجایی قرار داشت. نمی دونم کدوم اسکولی اونو بالای خرت و پرتا گذاشته بود! رفتم یه چهار پایه اوردم و گذاشتم زیر پام و رفتم بالا. عمه هم گفت برو بالا علی جان من چهار پایه رو گرفتم. دیگ رو تکون دادم که جابجا بشه و بیارمش پائین.برگشتم بگم عمه جان شما برین عقب تر که نیفته رو سرتون، دیدم همین طوری که چهارپایه رو نگه داشته دستاش یه طرف چهار پایه است و اون چاک سینه های خوشکل و سفیدش هم تو تاریکی زیر زمین واقعاْ دیدنی بودن. داشتم راست می کردم. برای اینکه ضایع بازی نشه سریع دیگو اوردم پائین. دو طرف دیگو گرفته بودم، چقدر هم سنگین بود. عمه گفت بده من عمه جان، بیا پائین. عمه دستاشو باز کرده بود که دیگو بگیره همینکه من داشتم خم می شدم بهش بدم دستش خورد به کیرم. دیگه راست کرده بودم . خیلی سریع خودمو جمع و جور کردم.عمه هم یه جورایی متوجه شده بود، بالاخره با هر زحمتی دیگ رو بردیم تو حیاط.&lt;br /&gt;خیلی دوست داشتم یه موقعیتی پیش بیاد و دستمالیش کنم. ظهر بود و مامان استراحت می کرد خوابیده بود. خیلی خسته شده بود. فهمیه هم مشغول تلفن کردن و حرف زدن با دوستش بود. تلفن رو می دادی دستش سوخته ش رو باید تحویل می گرفتی! منم رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیده بودم و تو حال و هوای خودم بودم و به یاد همه ی صحنه هایی که امروز دیده بودم داشتم با کیرم ور می رفتم. ۵ دقیقه بعد دیدم عمه شهین اومده بالا. اتاقهای بالا طوریه که بهم ربط دارن مثلاْ اتاق من با اتاق بغلی با یک در شیشه ای خیلی ساده بهم چسبیده است. (معماری قدیمیه دیگه!) رفتم ببینم عمه چرا اومده بالا، گفت عمه چقدر پائین گرمه نمیشه خوابید. گفتم شرمنده عمه این کولره تا همین دیروز کار می کردا ولی شانس شما خراب شده . گفت عیب نداره عمه جان ، بالا خنک تره همینجا دراز می کشم، خسته شدم. منم برگشتم تو اتاقم . تلویزیون رو روشن کردم و نشستم پاش. بعد از نیم ساعت نگاه کردن دیدم هیچی نداره و خاموشش کردم. حالم یه جورایی بود، از در وسطی رفتم سرک بکشم ببینم عمه خوابیده یا نه و کجاست. وای … چشمام با چه صحنه ای روبرو شد، عمه شهین کنار بالکن خوابیده بود، هیچی روش نداخته بود. دامنش تا رون پاش بالا رفته بود و تی شرتش هم یکم بالا بود به طوری که نافش معلوم بود. حالم دیگه داشت گیج و ویج می رفت. چنان خواب بود که مثل اینکه خیلی خسته شده بود. از همون صحنه یه چندتا عکس با موبایلم گرفتم. به خودم گفتم هر جور شده من باید عمه ام رو بکنم. دلم آشوب شده بود و حالم یه جوری. درب وسطی رو آروم باز کردم و رفتم تو اتاقی که عمه خوابیده بود. گیج خواب بود، آروم رفتم تو اتاق و نشستم کنارش، دستم داشت می لرزید و دهنم خشک شده بود. وای که اون رونای پاش از نزدیک چقدر دیدنی و گوشتی بودن. دولا شدم تا بتونم زیر دامنشو ببینم. دستم رو آروم گذاشتم روی کونش . چقدر نرم بود، هیچ وقت اولین تماس دستم با کونش یادم نمیره. رفتم تو فضا. خیی می ترسیدم، از اینکه یه موقع بیدار بشه و منو ببینه. با یه دستم کونش رو می مالیدم و یه دست دیگم رو بردم طرف سینه هاش. سینه هاش سفید و بزرگش و لمس کردم و دیگه حالم بدتر شد. دل و زدم به دریا و شلوار و شورتمو کشیدم پائین و کیرم که از شق دردی داشت می مرد اوردم بیرون. می خواستم همونجا یه جلق بزنم و برگردم. ولی گفتم خره دیگه همچین موقعیتی گیرت نمیاد. سینه هاشو با دستم بازی می دادم. خیلی آروم این کارو می کردم که یه موقع بیدار نشه. دستم رو گذاشتم روی رون پاش و آروم آروم بالا پائین می بردم. حسابی حشری شده بودم. یهو دیدم عمه شهین یه تکونی خورد و برگشت. مثل اینکه خشک شده باشم هیچ حرکتی نتونستم بکنم، خیلی ترسیدم گفتم الانه که دیگه آبرو ریزی بشه و عمه شهین آبروم رو ببره. منتظر هر ارتفاقی بودم. عمه شهین یه طرفی برگشته بود ولی چشماش بسته بود اما بیدار بود. تابلو بود که بیداره اما خودشو به خواب زده بود. دیگه صدای خفیف خر و پفاش نمیومد. من که دیدم وضعیت اینطوریه به خودم جرات دادم و کارم رو ادامه دادم. حالا دیگه دامنش انقدری بالا رفته بود که شرت قرمزش هم معلوم شده بود. وقتی شرتش کوچیک قرمزش رو دیدم حالم خراب تر شد. دست چپمو آروم بردم طرف شرتش تا کسش رو لمس کنم. موفق هم شدم. وقتی دستم به کس داغش خورد انگار تو دلم آجر خالی میکردن و دلم حری ریخت و دیگه دلم هیچ چیزی نمی خواست جز کردن کس عمه شهین. دستم رو می مالیدم رو کس داغش، چه حالی میداد. یه لحظه به صورتش نگاه کردم دیدم یه آه کوچولو کشید. عمه شهین برای اینکه من راحت تر بتونم با کسش ور برم طاق باز خوابید. دیگه مغزم کار نمی کرد سرمو بردم پائین و زبونم رو از روی شرتش می کشیدم رو کسش. تپش قلبش بالا رفته بود مقل اینکه اونم حسابی حالش بد بود و حشری تر از من! من که دیدم عمه راضی و هیچی نمی گه، شرتش رو زدم کنار، وای عجب کس خوشکل و خوش تراشی داشت. مثل این زنای سکسی فیلم سوپر هیچی مو رو کسش نداشت. یه هلو جلوم بود . با ولع تمام شروع کردم به خوردن کس عمه شهین. ضربان قلبم حسابی بالا رفته بود انگار که ۶۰ بار دور زمین فوتبال رو دویده باشم. دیگه ناله های عمه شهین که سعی می کرد صداش درنیاد شنیده می شد. دیگه خجالت رو کنار گذاشته بود و منم می دونستم که بیداره آروم می گفت بخور علی جان همشو بخور. سرمو اوردم بالا دیدم عمه داره به من نگاه میکنه. نگاهی پر از خواهش و شهوت. زل زده بودم بهش . گفت چرا بیکاری علی جان راحت باش، من در اختیارتم. با این حرفش انگار دنیا رو بهم داده بودن. هوا گرم بود و منم از فرط هیجان همینطور عرق می ریختم. زبونم می کردم تو کسش و در میوردم و ازش لب می گرفتم. بد جور لبامو می خورد، از من وارد تر بود. با دستش پستوناشو می مالید و ناله میکرد. منم یه دستم به سینه هاش بود و با یه دستم میکردم تو کسش. زیاد کس لیسی کرده بودم. آخ و اوخ عمه اتاق رو برداشته بودم . دیدم اینجوری ادامه بده همه می فهمن. رفتم در رو از تو قفل کردم و دوباره رفتم سراغش. کیرم راست شده بود، عمه شهین با دیدنش حسابی قربون صدقش می رفت و می گفت بده من اون کیر خوشکلتو ببینم می خوام بخورمش. حالا من دراز کشیده بودم و عمه رو من افتاده بود و کیرمو تو دهنش کرده بود و حسابی ساک می زد، خیلی داشتم حال می کردم. شهین جون واقعاْ تو کارش وارد بود مثل بستی می خورد، خودش می گفت خیلی وقته کیر نخورده .(شوهر عمه شهین نظامیه و هیچ وقت هم درست حسابی سر خونه زندگیش نیست) لباشو آنچنان دور کیرم گذاشته بود که دلم غش می رفت .یاد سر ناهار افتادم و گفتم چقدر زود رویام به حقیقت پیوست. شهین جون بلند شد و کسشو تنظیم کرد روی کیرم و آروم اورد پائین. من خوابیده بودم و عمه شهین رو کیرم بالا پائین می رفت. اند حال بود … سینه های بزرگ و سفیدش مثل پاندون ساعت این ور اونور می رفت و منو دیونه کرده بودم. دید خیلی دارم بهشون نگاه می کنم خم شد و پستوناشو آورد جلوی صورتم و منم با دوتا دستم گرفتمشون و امون ندادم و می خوردمشون. بیشتر از من فکر کنم اون حشری تر بود. می گفت بخور علی جان بخور همشو بخور …. آه… شیر بخور…. باورم نمی شد یه روزی بتونم عمه شهینم رو بکنم. ولی به واقعیت تبدیل شده بود. بلند شدم و به عمه گفتم به حالت سگی بشینه و منم از پشت گذاشتم تو کسش. انگشتمو خیس می کرم و می ذاشتم دم سوراخ کونش. انصافاْ‌ کون بزرگ و نرمی داشت. کونش مثل پنبه نرم بود و دیگه لازم نبود بزنم در کونش تا شل کنه! سرعتمو تند تر کرده بودم و خیس عرق شده بودم. عمه شهین هم همش آخ و اوف می کرد و قربون صدقه ی برادر زاده اش می رفت. بکن بکن … تا ته … آخ … آه … حالش بدجور خراب شده بود فکر کنم به ارگاسم رسیده بود، منم سرعتمو بیشتر کردم و یه جیغ کوچولو کشید و ناله کرد… فهمیدم که آبش اومده… می خواستم کونش رو هم فتح کنم ولی اجازه نداد، گفتم شوهر کسخلش رضا هم از کون تا حالا نکردش. منم دیدم اصرار فایده نداره، لذت کون کردن اونم کونه نرم عمه شهین یه چیز دیگه است. سرشو گذاشتم دم سوراخ کونش، ممانعت می کرد و منم خواهش کردم عمه فقط همین یه دفعه یه ذره بیشتر توش نمی کنم و خلاصه راضی اش کردم … کیرمو تا نصفه ها تو کونش کرده بودم و می تونستم عقب جلو بکنم. لای پاهاشو کاملاْ‌باز کرده بودم که جا برای حرکت داشته باشه. عمه شهین ناله هاش شنیدنی شده بود: بکن عمه فدات شه … آخ جان … جونم … فشارم بده … جرم بده … بکن عمتو بکن .. . آه … . کم کم داشت آبم میومد، وقتی فهمید آبم داره میاد گفت بده میخوام آبتو بخورم. منم کیرمو دراوردم عمه با ولع زیاد گرفت تو دستش و بعد از چند بار عقب جلو کردن تو دهنش آبم با فشار ریخت تو دهنش. آنچنان می خورد که انگار بهش شربت داده بودن . بهش گفتم عمه خوشمزه است، تو حال خودش بود، جان آب کیر . قربون صدقم می رفت و می گفت فدات بشم علی جون، آب کیرت چه خوشمزه است. حسابی کمرم خالی شده بود. دیگه نا نداشتم همینطوری افتادم روش. لبامو می خورد و زبونشو می کرد تو دهنم. منم همراهیش می کردم. منم تو بغل گرم و نرمش این ور اونور می کردم و می گفتم عمه خیلی دوست دارم. بعد از چند دقیقه از جا بلند شدیم و لباسامون مرتب کردیم. ازش تشکر کردم و اونم قربون صدقم می رفت. عمه شهین رفت دستشویی خودشو بشوره و منم رفتم پائین یه سرک بکشم دیدم مامانم همچنان خوابه و خبری هم از فهمیه نیست، مثل اینکه با رفیقش رفته بودم بیرون. برگشتم بالا عمه هنوز تو دستشویی بود، در رو باز کرد و اومد تو بغلم و ماچم کرد و رفت پائین .&lt;br /&gt;و به این ترتیب اون روز با همه ی حال و حولش تموم شد و خودم رب عمه اینا رو بردم در خونشون! بعد از این ماجرا یه بار دیگه هم فرصت پیش اومد و تونستم یه حالی به عمه شهینم بدم. رابطمون هم خیلی خوب شده بود&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-441521460611765666?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/441521460611765666/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_10.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/441521460611765666'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/441521460611765666'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post_10.html' title='تابستان من و عمه شهین'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5468568896372631584.post-4375618098703946935</id><published>2009-07-04T13:14:00.000+04:30</published><updated>2009-07-04T13:17:28.380+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='خانوادگی'/><title type='text'>عمه جون</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" align="justify"&gt;&lt;span &gt;يادمه از بچهگي خيلي خونه عمم ميرفتم مثلا براي بازي با پسر عمم . هميشه اوقات تعطيلي من تو خونه عمم ميگذشت .همين طور من بزرگتر ميشدم و نشانه هايي از سکس خواهي و تمايل به جنس مقابل در من شعله ور مي شد . بي اختياربه پاهاي لخت عمم نگاه ميکردم يا به پستونهاي درشتش خيره ميشدم .خودش هم ميفهميد اما به روي خودش نميآورد و ميگذاشت من لذت نگاه کردن به اون بدن بلوري رو ببرم .اون موقع نميدونستم چرا به سن بزرگتر از خودم علاقه داشتم و از هم سن وسالهاي خودم زياد خوشم نمي اومد .بعدا فهميدم که اينم يکي از شکلهاي علايق سکسي در وجود آدم هست . اينو بگم که من اون موقع ها خيلي کم رو بودم ومي ترسيدم يک موقع کسي بويي ببره که من به عمم علاقه دارم . به هم دليل اصلا روم نميشد که به عمه جونم بگم که خيلي دوستش دارم .....به همين خاطر سعي ميکردم جوري که اون نفهمه ازش لذت ببرم . مثلا وقتي مي رفت حموم من هم مي رفتم از سوراخ کليد بدن طلايي شو نگاه ميکردم و اون پشت اينقدر با خودم ور ميرفتم تا ابم با فشاري وصف ناشدني به در حموم ميپاشيد . خيلي قشنگ با خودش بازي ميکرد . يه جوري که انگار ميدونست من دارم نگاش ميکنم و ميخواست منو از شدت حشري بودن ديوونه کنه . پستونهاشوصابوني ميکرد و هي باهاشون بازي ميکرد مخصوصا با نوک قهوه ايش که من هروقت ميديدم ميخواستم از هوش برم بعضي وقتها هم که کونش رو ميديم ميخواستم در حموم رو باز کنم و خودم رو بندازم تو بغلش ..... اما باز همون ترس قديمي سراغم مي اومد که نکنه به کسي بگه يا مسخرم کنه چون من کوچکتر از اون بودم . ما تقريبا 12 سال با هم اختلاف سن داشتيم . اما با اونکه يک بچه هم داشت اما خيلي جوون نشون ميداد و بيشتر از اون سکسي .يکدونه چين و چروک هم روي بدنش نداشت و همين منو ديوونه تر ميکرد . وقتهاييکه تنها تو خونه بودم که سريع ميرفتم سر کشوي شرت و کرست هاي اين حوري زيبا و اونها رو حسابي بو ميکردم و با زبون اون قسمتهايي که با پوست قشنگش تماس داشت رو مي ليسيدم و به کيرم مي ماليدم و وقتي آبم مي اومد يکي دو قطرشو به اين لباسهايي که بعدا با بدن اون تماس داشته مي ريختم تا شايدحداقل از اين طريق خودم رو به بدن اون رسونده باشم....خيلي از عمم خوشم مي آد بخشي براي سکسي بودن اون هست اما فقط سکسي بودن برام مهم نبوده و نيست. هميشه از بحث با اون لذت مي برم اخه خيلي هم باسواد هست . دانشجوي دکتراي رشته معماري هست ...من هم مهندسي مکانيک ميخوانم . اما هميشه چون از من بيشتر و بالاتر بود دوست داشتم با اون مصاحبت داشته باشم .هر موقع که فيلم سکسي ميديدم يا اينکه هوس وجودم رو فرا ميگرفت به فکراون بودم . اين جريانات ادامه داشت تا اينکه يک روز پنچ شنبه با هم رفته بوديم ميدان انقلاب تا چند تا کتاب بخريم . تو ماشين که داشتيم بر مي گشتيم داشبرد رو باز کردم و يک نوار ايگلز گذاشتم. آهنگ هتل کليفرنيا بود. با اونکه ابري جلوي خورشيد رو گرفته بود و هوا کمي تاريک روشن شده بود اماهوا يه جورهايي گرم بود. از فرط گرما صندلي رو دادم پايين تا با باد کولربيشتر خنک شم . چشمام هم نيمه باز گذاشتم . عمم داشت رانندگي مي کرد و منهم نگاش ميکردم . بدن خوش تراش عمم رو با نگاهي سرشار از احساس نگاه ميکردم و "هتل کنيفرنيا " هم چقدر حس منو قويتر مي کرد . چند لحظه چشمام رو روي هم گذاشتم و وقتي چشمام رو باز کردم ديدم عمم هم داره به من نگاه ميکنه . خيلي خوشم اومد . چشمام رو بستم که بازم نگام کنه و از گرماي نگاهي که داره وجودم رو گرم کنه وقتي رسيديم خونه من کتابها رو زودتربرداشتم و رفتم تو خونه تا عمه جونم ماشين رو پارک کنه . يکسر رفتم سراغ دستشويي تا دست و صورتم رو بشورم . وقتي اومدم بيرون ديدم عمم رفته دوش بگيره لباسهاشو همون دم در حموم درآورده بود وقتي کارش تموم شد منو صدا کرد وگفت نيما جان برو برام شرت و کرست و يکدونه حوله بيار....در پوست خودم نمي گنجيدم .... ميدونستم کجا هستن اما وقتي ميخواستم شرتو کرست رو بردارم گفتم عمه جون کدومشونو بيارم ؟ اونم جواب داد: "هر کدوم که قشنگتره و به من ميياد . به سليقه خودت" .....از اين جوابش خيلي حال کردم . منم که شرت و کرست ست سبز که شورتش تور داشت رو آوردم و بهش دادم وقتي ميخواستم بدم بهش باز همون يک نگاه بهم کرد و منم بهش خيره شدم واي که چشمهايي داره .فقط صداي در حموم که وقتي بست منو از اون حالت خيره بودن درآورد . رفتم کنترل سي دي پلير رو برداشتم و همين جوري يک سي دي رو انتخاب کردم اتفاقا "سمفوني نه بتهوون" بود . ميدونستم که اونم مثل من اهنگ کلاسيک دوستداره اما اينو تا حالا نديده بودم تو خونشون .مثل اينکه تازه خريده بود.اهنگ رو گذاشتم و رفتم نشستم گوشه يک کاناپه بزرگ و به آهنگ داشتم گوش ميکردم که .....چيزي که ميديدم قابل هضم نبود ...يعني واقعا خودش بود که با همون ست سبزرنگ داره خرامان ميآيد طرف من ...چيز ديگه اي تنش نبود به به جز اون شرتو کرست ...ديگه چيزي متوجه نميشدم ....حتي صداي آهنگ خيلي کم رنگ شده بود برام اومد و بغلم نسشت ....نميدونستم بايد چيکار ميکردم .خودش هم اين موضوع رو فهميده بود سرش رو گذاشت رو پاهام و دراز کشيد رو کاناپه . اصلاباورم نميشد اما به خودم گفتم حالا بايد نشون بدي که چقدر اين پري زيبا رو دوست داري . به پهلو خوابيده بود . و دستش اولين نقطه اين نقشه زيبا بودکه من دستم بهش ميرسيد . با نوک ناخن هام اروم روي پوست بازوش مي کشيدم يعني آروم آروم داشتم اين نقشه زيبايي رو کشف مي کردم . دامنه اين حرکترو بيشتر کردم و تا نزديکهاي کونش اين خطهاي موازي رو ميکشيدم و از کمرشدوباره بالا مياومدم . بعد آروم سرش رو از روي پام بلند کردم و گذاشتم روي يک بالشت که اونجا بغل دستم بود . خودم پاشدم و نشستم پايين کاناپه وهمه بدن بلوريشو يک بار ديگه نکاه کردم . لبم رو نزديک صورتش کردم .ميخواستم ذره ذره وجودش رو بو کنم و ببوسم . واااي که چه گرمايي داشتبدنش . وقتي داشتم به لبهاش رسيدم اونهم شروع کرد به بوسيدن من . چقدروارد بود تو لب گرفتن و لب دادن . ديگه نميخواستم اون لب زيبا رو ول کنم وبرم پايين تر تا چند دقيقه متوالي همينجوري لبهاشو مي ليسيدم و مي بوسيدم .يهواز بالاي کاناپه خودشو انداخت تو بغل من و من هم ولو شدم رو زمين.درحالي که زيرش قرار داشتم دو تا دستم رو دور کمرش حلقه کردم و بازم همديگه رو مي بوسيديم و هي پيچ و تاب ميخورديم بعد از مدتي با ستون کردن دستام تونستم در حاليکه عمه جووووووووونم رو تو بغلم داشتم از روي زمين پاشم وبا اون سمفوني که حالا حالت شبهه ريتميک پيدا کرده بود مثل حرفه ايهاي رقص باله با هم برقصيم.همين جوري شلوارک و پيرهنم رو درآوردم تا بدنهامون بيشترو بيشتر به هم نزديک شن. در همون حالت دوباره گذاشتمش روي کاناپه ودوباره خودم نشستم پايين کاناپه اما اينبار نشسته بود . دوباره ازلبهاش شروع کردم و آروم آروم اومدم پايين تر . پوست زيباي گردن رو حسابيمي بوسيدم و ليس مي زدم . آروم آروم داشتم به خط وسط سينش مي رسيدم وقتيبراي اولين بار زبونم رو به وسط اون درز خوشگله وسط سينش کشيدم يه آه کوچولو کشيد که اين خيلي خوشحالم کرد . کرستش رو آروم باز کردم اما بادستام نگرش داشتم و آروم اروم همينجوري که با زبونم به پايين تر ميرفتم کرستش هم پايين مي آوردم تا اينکه به همون نوک زيباي پستونهاش رسيدم که درتموم عمرم آرزوي ميک زدن و خوردن اين نوکهاي قهوه اي خوشگل رو داشتم .همين جوري داشتم ميرفتم پايين تر . تو تموم اين مدت اون منو نگاه ميکرد و همين اعتماد به نفسي بي نظير به من مي داد .....داشتم ناف و شکمش رو مي ليسيدم که يهو يه چيزي که تو يک فيلم سکسي ديده بودم يادم اومد ....تو اون فيلم مرده يک شيشه مشروب آورد و ريخت رو رويتن زنه و همشو ميک زد ... ديشب ديدم که علي (شوهر عمه جونم که چون خيلي باهم صميمي بوديم با اسم همديگه رو صدا ميکرديم) چند بطري "وايت هرس" خريده بود ... رفتم سريع يکي شو آوردم و باز کردم و ريختم روي تن "شيرينم"....!واي که چقدر اون مشروب که با بوي تن عمه جونم قاطي شده بود خوشمزه بود .....الان هم که يادم مي آيد حشري ميشم ... خلاصه چند بار اين حرکت جذاب رو انجام دادم . رفتم پايين تر . هنوز خودم هم باورم نميشد دارم به کس عمم نزديک ميشم اما گرماي کس زيباش نويد اينو بهم ميداد که دارم نزديک ميشم....آروم با کمک دستام و زبونم شرتش رو پايين ميآوردم و تو همين حالت اون قسمتهايي که از زير شرت بيرون مي اومدند رو ميليسيدم و مي بوسيدم . وقتي شرتش رو حسابي آوردم پايين دو تا پاهاشو به هم چسبود و برد تو هوا منم بادستام اونها رو نگه داشتم .......وااااااااااااااااااااااااااي چي ميديدم ... يک کس زيبا که لبهاي اون به هم چسبيده بودند. در همون حالت شرتش رو کامل از پاش درآوردم .اومدم بخورم کسشو که پاهاشو باز کرد وگذاشت و هر کدوم رو روي يک شونه هام قرار داد . اينجوري براي من که پايين نشسته بودم سرم نزديکتر ميشد به کس خوشگلش . منم سعي کردم هر چي که يادگرفته بودم براي لذت بردن عمه جونم پياده کنم . دوست داشتم قبل از من اون لذت ببره . زبونم روآروم و با تامل روي همه قسمت هاي کس "عسلم".....!وقتي زبونم رو به چوچوله اون نزديک ميکردم زير لب مي گفت : نيما جون بخورهمشو و اين حرف بيشتر آتيش ميزد به جونم و هوسم رو براي خوردن کسش بيشتر ميکرد .وقتي زبونم رو عمودي رو اون شکاف صورتي مي کشيدم يک حرکت موزون به خودش ميداد که خيلي خوشم مي اومد . يهو در يکي از همين حرکتها يک آههههههههههههکشيد و بعد آروم شد فهميدم که ارضا شده اما ول نکردم و بازم شروع کردم به خوردن اون" قسمتهاي طلايي "....بعد از مدتي يهو از جا پاشد و گفت که حالا تو بشين ... من هم اطاعت کردم ... اون از من حشري تر بود . سريع شرتم رو کشيد پايين و برام جق زد .آخ که چقدر حرفه اي بود . خودم هم بلد نبودم اينقدر خوب براي خودم جق بزنم . بعد از مدتي کيرم رو کرد تو دهنش و سريع دراورد و گفت چقدر خوشمزس ودوباره تا نصفه کرد تو دهنش . اصلا فکر نمي کردم اينقدر حرفه اي باشه حسابي کيرم رو خورد و منم خيلي حال ميکردم چون در همون حال داشتم به چشماش که هوس ازشون مي باريد نيگا ميکردم .کيرم حسابي شق شق شده بود که ديدم در يک حرکت کيرم توي اون شکاف صورتي خوشگل قرار داره و عمم داره بالا پايين ميره و هي آه آه ميکرد و اه اه منم در آورد . اينقدر حشري بود که نميدونست چي داره ميگه ...منم باورم نميشدعمه جونم اصلا اينجور حرفها رو بلد باشه اما از قرار معلوم اون حرفه اي تراز من بود . منم سعي ميکردم با همون حرکتهاي خوشگلش خودم رو به بالا پرتاب کنم تا کيرم به ته ته کسش بخوره تو همون حال هم پستونهاي قشنگش( که من ميميرم براي اون پستونها) رو خوردم . حسابي هم خوردم من که بعد از هفت سال به اين عسل رسيده بودم دوست نداشتم به اين زوديها سفره بزممون تموم بشه براي همين با دستام کمرش رو گرفتم و دوباره خوابوندمش روي کاناپه و شروع کردم به ليسيدن دوباره از بالا به پايين همه جونمممممممممممممممممم !چقدر اين بار دوميه حال مي داد مخصوصا چوچوله و کسش که خيلي خوشمزه تر شده بودند اينبار زبونم راحتتر مي تونست راه کسش رو باز کنه . اينقدر چوچولهاش رو ليس زدم تا دوباره به اوج هوس رسيد و اين منو خوشحال کرد کهتونستم بازم ارضاش کنم اما اون هر بار بيشتر حشري ميشد و هوسش براي فروکردن کيرم رو تو خودش افزايش مييافت .اينبار دو تا پاهاشو گذاشت زمين و حالتي چهار دست و پا به خودش گرفت .چقدر منظره از پشت کسش زيبا و خواستني بود . کيرم رو آروم کشيدم روي کوسش . چه آهي ميکشيد بعد کيرم رو آروم کردم تو کسش و در طي زمان حرکاتم رو تندتر کردم اون همحرکاتي رو به عقب داشت که خيلي بهم حال مي داد و اينو ميفهميدم که اونم داره لذت مي بره .ديگه کم کم داشتم حرکت سيل وار آب کيرم رو تو بدنم احساس مي کردم . خواستم کيرم رو بکشم بيرون که نگذاشت و گفت: نه ..ميخوام آب وجودتو تو خودم احساس کنم عزيزم ...اين حرفش رو من حسابي تاثير گذاشت و خودم رو با فشاري بيشتربه اين تيکه جواهر فشار دادم . بله آبم اومد اونم تو کس طلايي عمم .......برگردوندمش و اين بار محکمتر از هميشه خودمو بهش چسبوندم و دوباره شروع کردم به لب گرفتن و دادن به عمه عزيزم ....بعد دوتايي همونجوري که لب دادنهامون ادامه داشت نشستيم روي همون کاناپه بزرگ و هم ديگه رو بغل کرديم .ديدم کنترل سي دي پلير رو ميتونم بردارم. چون آهنگه تموم شده بود خواستماهنگ رو عوض کنم. سي دي بعدي اهنگ "باران عشق" بود که چقدر به حال و وضع من مي خورد. همون جوري به هم تيکه داده بوديم و داشتيم اين آهنگ زيبا روگوش مي کرديم و لبهاي همديگه رو غرق بوسه ميکرديم ........... باز هم همونچشمها و همون نگاه ..........هوا روشن تر شده بود&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5468568896372631584-4375618098703946935?l=dokee-dokee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/feeds/4375618098703946935/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post.html#comment-form' title='2 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/4375618098703946935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5468568896372631584/posts/default/4375618098703946935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://dokee-dokee.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='عمه جون'/><author><name>dokee</name><uri>http://www.blogger.com/profile/12651851106696977862</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry></feed>
