۱۳۸۸/۰۴/۱۹

تابستان من و عمه شهین

این داستان بر می گرده به تابستان ۸۶ ، اول بذارین یکم از خودم بگم.ما یه خانواده ای هستیم پر جمعیت البته بیشتر از نظر فامیلی. من اونموقع ۲۰ سالم بود. خونه ی بزرگی داریم با یه حیاط گنده. ما هر سال تابستونا تو حیاط خونمون رب درست می کنیم. یا هر کدوم از فامیل یا همسایه ها که بخوان نذری یا چیزی درست کنن میان خونه ی ما. دلیلش هم بخاطر حیاط گنده و دیگ و کلاْ چیزای همیشه آماده. بگذریم، داشتم می گفتم درست یادم باشه اواخر تیرماه بود که عمه ام اینا هم اومده بودن خونه ی ما و ما هم طبق عادت هر ساله ۳۰ ِ۴۰ کیلویی گوجه گرفته بودیم و قرار بود که رب درست کنیم. البته هر سال هم تو این امر بقیه ما رو کمک می کنن و یه سهمی می برن. از مال دنیا ۳ تا عمه دارم که یکی از یکی خوشکل تر و تو دل برو تر. این یکی عمه وسطیه که با دختر خوشکلش ثریا خونمون اومده بود تقریباْ‌ ۳۸ سال داشت. یه هیکل فوق العاده لوند و سکسی که دهن منو همیشه آب مینداخت. این عمه ام اسمش شهین بود و تو غذا پختن هم انصافاْ‌ کارش حرف نداشت. یک دختر و یه پسر داشت. دخترش ثریا خانم که سفید برفی رو تو جیبش گذاشته. از بس که این دختر سفیده . با موهای خرمایی ناز و چشمای کشیده، مثل دخترهای خوشکل روس.و از همه مهم تر بدن قلمی و سکسی که داشت. اونموقع ها هم یادمه چند سالی شنا می رفت، یه بار هم تو مسابقات مدال اورده بود. تا اینکه امسال شوهر کرد و رفت خانه داری!
اونروز چند تا از زنای همسایه ها هم اومده بودن خونمون و کمک می کردن و دور هم جمع شده بودن و از این حرفای خاله زنکی به هم می گفتن و غیبت این و اونو می کردن. منم که داشتم برای کنکور می خوندم و رفته بودم تو اتاقم و خرخونی می کردم. حال و حوصله ی کمک کردن نداشتم. از طرفی هم هر چی می خوندم تو مخم نمی رفت! کلافه شده بودم. دور اتاقو راهپیمایی می کردم و پیش خودم فکرای جورواجور. اصولاْ مواقعی که درس نمی ره تو مخ فکرای ناجور رسوخ می کنه! رفتم تو بالکن و از بالا حیاط رو تماشا می کردم. همگی حسابی مشغول بودن. عمه ام که هر وقت خونمون میاد راحته و این بار هم مثل دفعه های پیش روسری سرش نبود. ثریا و بقیه خان باجی ها هم چادر به کمر بودن و هی وول می خوردن. نمی دونم چی شد رفتم یهویی تو نخ عمه شهین. یه تی شرت سفید آستین کوتاه تنش بود که بگم رکابی بهتره، چون اصلاْ آستینش آستین نبود! با یه دامن که وقتی روی نیمکت حیاط نشسته بود تا سر زانوهاش بالا رفته بود. عجب پاهای گوشتی داره این عمه جان. ثریا تو دیدم نبود. فکر کنم رفته بود زیر آلاچیق و معلوم نبود. بلند شدم رفتم دوربین شکاری ام رو آوردم و حیاط رو نگاه می کردم، البته نه طوری که کسی منو ببینه و متوجه بشه. دوربین رو زوم کردم رو عمه، چون ولنگ و باز تر از همه اون بود! وای عجب سینه هایی داره این عمه شهین و ما نمی دونستیم. وقتی دولا می شد چیزی رو برداره چاک سینه هاش معلوم می شد و دل من غش می رفت. دستمو برده بودم تو شرتم و داشتم کیر بدبخت رو که بلند شده بود و می مالیدم. ۱ ساعتی همین طوری گذشت و متوجه شدم که دیگه مثل اینکه کارشون تموم شده و همه داشتن می رفتن . ثریا هم کلاس داشت و خداحافظی کرد و رفت. رفتم پائین دیدم عمه شهین و مامانم و خواهرم تو آشپزخونه ان و دارن میز ناهار رو آماده می کنن. خواهرم مثه همیشه به من تیکه انداخت و گفت، علی خسته نباشی خیلی زحمت کشیدی کمک کردیا و … از همین کل کل های خواهرونه . منم گفتم خوب جمعتون که زنونه بود و منم داشتم درس می خوندم. (اونم چه درسی!) مامان گفت بسه دیگه بیان سر میز ناهار یخ کرد. نشستم روی صندلی اونم دقیقاْ جلوی عمه شهین. از دیدن بدنش با دوربین خیلی حشری شده بودم. می خواستم یه فیضی هم از نزدیک ببرم. خیلی گشنه ام بود و مثل گاو داشتم می خوردم. عمه گفت علی جان مثل اینکه خیلی گرسنه ای! خواهر گفت آره دیگه کاراشو ما می کنیم یکی دیگه گشنه می شه. مامان گفت علی ناهارتو که خوردی دیگ بزرگه رو از زیر زمین بیار تا آماده اش کنیم. تو فاصله ی ناهار خوردن خیلی مخفیانه عمه رو دید می زدم. وای وقتی قاشق رو بر می داشت و می کرد تو دهنش تو رویای خودم می گفتم چی می شد بجای اون کیر من بود! فکر کنم با دید زدنای من عمه یکم شک کرده بود و متوجه نگاههای میخ من شده بود. یهو ازم پرسید عمه جان امتحانا کنکورتون کی؟ منم یهو از جا پریدم و گفتم چی عمه؟ عمه شهین گفت مثل اینکه حواست نیست عمه. گفتم کی کنکور داری؟ آه … وسطای مرداد عمه جان. ناهار که تموم شد رفتم تو زیر زمین که دیگ رو بیارم. مامانم به خواهر گفت فهمیه جان برو کمک داداشت دیگو بیارین. خواهر منم گفت مامان سیمین الان می خود زنگ بزنه و … عمه هم گفت نمی خواد من میرم کمک علی. زیر زمین حسابی تاریک بود. عمه هم فکر کنم الان به خودش می گفت عجب غلطی کردم اومدم. یه صدایی از زیر زمین اومد عمه گفت چی بود علی جان؟ هیچی عمه فکر کنم کارتن افتاد پائین. دیگ بدجایی قرار داشت. نمی دونم کدوم اسکولی اونو بالای خرت و پرتا گذاشته بود! رفتم یه چهار پایه اوردم و گذاشتم زیر پام و رفتم بالا. عمه هم گفت برو بالا علی جان من چهار پایه رو گرفتم. دیگ رو تکون دادم که جابجا بشه و بیارمش پائین.برگشتم بگم عمه جان شما برین عقب تر که نیفته رو سرتون، دیدم همین طوری که چهارپایه رو نگه داشته دستاش یه طرف چهار پایه است و اون چاک سینه های خوشکل و سفیدش هم تو تاریکی زیر زمین واقعاْ دیدنی بودن. داشتم راست می کردم. برای اینکه ضایع بازی نشه سریع دیگو اوردم پائین. دو طرف دیگو گرفته بودم، چقدر هم سنگین بود. عمه گفت بده من عمه جان، بیا پائین. عمه دستاشو باز کرده بود که دیگو بگیره همینکه من داشتم خم می شدم بهش بدم دستش خورد به کیرم. دیگه راست کرده بودم . خیلی سریع خودمو جمع و جور کردم.عمه هم یه جورایی متوجه شده بود، بالاخره با هر زحمتی دیگ رو بردیم تو حیاط.
خیلی دوست داشتم یه موقعیتی پیش بیاد و دستمالیش کنم. ظهر بود و مامان استراحت می کرد خوابیده بود. خیلی خسته شده بود. فهمیه هم مشغول تلفن کردن و حرف زدن با دوستش بود. تلفن رو می دادی دستش سوخته ش رو باید تحویل می گرفتی! منم رفتم تو اتاقم و رو تخت دراز کشیده بودم و تو حال و هوای خودم بودم و به یاد همه ی صحنه هایی که امروز دیده بودم داشتم با کیرم ور می رفتم. ۵ دقیقه بعد دیدم عمه شهین اومده بالا. اتاقهای بالا طوریه که بهم ربط دارن مثلاْ اتاق من با اتاق بغلی با یک در شیشه ای خیلی ساده بهم چسبیده است. (معماری قدیمیه دیگه!) رفتم ببینم عمه چرا اومده بالا، گفت عمه چقدر پائین گرمه نمیشه خوابید. گفتم شرمنده عمه این کولره تا همین دیروز کار می کردا ولی شانس شما خراب شده . گفت عیب نداره عمه جان ، بالا خنک تره همینجا دراز می کشم، خسته شدم. منم برگشتم تو اتاقم . تلویزیون رو روشن کردم و نشستم پاش. بعد از نیم ساعت نگاه کردن دیدم هیچی نداره و خاموشش کردم. حالم یه جورایی بود، از در وسطی رفتم سرک بکشم ببینم عمه خوابیده یا نه و کجاست. وای … چشمام با چه صحنه ای روبرو شد، عمه شهین کنار بالکن خوابیده بود، هیچی روش نداخته بود. دامنش تا رون پاش بالا رفته بود و تی شرتش هم یکم بالا بود به طوری که نافش معلوم بود. حالم دیگه داشت گیج و ویج می رفت. چنان خواب بود که مثل اینکه خیلی خسته شده بود. از همون صحنه یه چندتا عکس با موبایلم گرفتم. به خودم گفتم هر جور شده من باید عمه ام رو بکنم. دلم آشوب شده بود و حالم یه جوری. درب وسطی رو آروم باز کردم و رفتم تو اتاقی که عمه خوابیده بود. گیج خواب بود، آروم رفتم تو اتاق و نشستم کنارش، دستم داشت می لرزید و دهنم خشک شده بود. وای که اون رونای پاش از نزدیک چقدر دیدنی و گوشتی بودن. دولا شدم تا بتونم زیر دامنشو ببینم. دستم رو آروم گذاشتم روی کونش . چقدر نرم بود، هیچ وقت اولین تماس دستم با کونش یادم نمیره. رفتم تو فضا. خیی می ترسیدم، از اینکه یه موقع بیدار بشه و منو ببینه. با یه دستم کونش رو می مالیدم و یه دست دیگم رو بردم طرف سینه هاش. سینه هاش سفید و بزرگش و لمس کردم و دیگه حالم بدتر شد. دل و زدم به دریا و شلوار و شورتمو کشیدم پائین و کیرم که از شق دردی داشت می مرد اوردم بیرون. می خواستم همونجا یه جلق بزنم و برگردم. ولی گفتم خره دیگه همچین موقعیتی گیرت نمیاد. سینه هاشو با دستم بازی می دادم. خیلی آروم این کارو می کردم که یه موقع بیدار نشه. دستم رو گذاشتم روی رون پاش و آروم آروم بالا پائین می بردم. حسابی حشری شده بودم. یهو دیدم عمه شهین یه تکونی خورد و برگشت. مثل اینکه خشک شده باشم هیچ حرکتی نتونستم بکنم، خیلی ترسیدم گفتم الانه که دیگه آبرو ریزی بشه و عمه شهین آبروم رو ببره. منتظر هر ارتفاقی بودم. عمه شهین یه طرفی برگشته بود ولی چشماش بسته بود اما بیدار بود. تابلو بود که بیداره اما خودشو به خواب زده بود. دیگه صدای خفیف خر و پفاش نمیومد. من که دیدم وضعیت اینطوریه به خودم جرات دادم و کارم رو ادامه دادم. حالا دیگه دامنش انقدری بالا رفته بود که شرت قرمزش هم معلوم شده بود. وقتی شرتش کوچیک قرمزش رو دیدم حالم خراب تر شد. دست چپمو آروم بردم طرف شرتش تا کسش رو لمس کنم. موفق هم شدم. وقتی دستم به کس داغش خورد انگار تو دلم آجر خالی میکردن و دلم حری ریخت و دیگه دلم هیچ چیزی نمی خواست جز کردن کس عمه شهین. دستم رو می مالیدم رو کس داغش، چه حالی میداد. یه لحظه به صورتش نگاه کردم دیدم یه آه کوچولو کشید. عمه شهین برای اینکه من راحت تر بتونم با کسش ور برم طاق باز خوابید. دیگه مغزم کار نمی کرد سرمو بردم پائین و زبونم رو از روی شرتش می کشیدم رو کسش. تپش قلبش بالا رفته بود مقل اینکه اونم حسابی حالش بد بود و حشری تر از من! من که دیدم عمه راضی و هیچی نمی گه، شرتش رو زدم کنار، وای عجب کس خوشکل و خوش تراشی داشت. مثل این زنای سکسی فیلم سوپر هیچی مو رو کسش نداشت. یه هلو جلوم بود . با ولع تمام شروع کردم به خوردن کس عمه شهین. ضربان قلبم حسابی بالا رفته بود انگار که ۶۰ بار دور زمین فوتبال رو دویده باشم. دیگه ناله های عمه شهین که سعی می کرد صداش درنیاد شنیده می شد. دیگه خجالت رو کنار گذاشته بود و منم می دونستم که بیداره آروم می گفت بخور علی جان همشو بخور. سرمو اوردم بالا دیدم عمه داره به من نگاه میکنه. نگاهی پر از خواهش و شهوت. زل زده بودم بهش . گفت چرا بیکاری علی جان راحت باش، من در اختیارتم. با این حرفش انگار دنیا رو بهم داده بودن. هوا گرم بود و منم از فرط هیجان همینطور عرق می ریختم. زبونم می کردم تو کسش و در میوردم و ازش لب می گرفتم. بد جور لبامو می خورد، از من وارد تر بود. با دستش پستوناشو می مالید و ناله میکرد. منم یه دستم به سینه هاش بود و با یه دستم میکردم تو کسش. زیاد کس لیسی کرده بودم. آخ و اوخ عمه اتاق رو برداشته بودم . دیدم اینجوری ادامه بده همه می فهمن. رفتم در رو از تو قفل کردم و دوباره رفتم سراغش. کیرم راست شده بود، عمه شهین با دیدنش حسابی قربون صدقش می رفت و می گفت بده من اون کیر خوشکلتو ببینم می خوام بخورمش. حالا من دراز کشیده بودم و عمه رو من افتاده بود و کیرمو تو دهنش کرده بود و حسابی ساک می زد، خیلی داشتم حال می کردم. شهین جون واقعاْ تو کارش وارد بود مثل بستی می خورد، خودش می گفت خیلی وقته کیر نخورده .(شوهر عمه شهین نظامیه و هیچ وقت هم درست حسابی سر خونه زندگیش نیست) لباشو آنچنان دور کیرم گذاشته بود که دلم غش می رفت .یاد سر ناهار افتادم و گفتم چقدر زود رویام به حقیقت پیوست. شهین جون بلند شد و کسشو تنظیم کرد روی کیرم و آروم اورد پائین. من خوابیده بودم و عمه شهین رو کیرم بالا پائین می رفت. اند حال بود … سینه های بزرگ و سفیدش مثل پاندون ساعت این ور اونور می رفت و منو دیونه کرده بودم. دید خیلی دارم بهشون نگاه می کنم خم شد و پستوناشو آورد جلوی صورتم و منم با دوتا دستم گرفتمشون و امون ندادم و می خوردمشون. بیشتر از من فکر کنم اون حشری تر بود. می گفت بخور علی جان بخور همشو بخور …. آه… شیر بخور…. باورم نمی شد یه روزی بتونم عمه شهینم رو بکنم. ولی به واقعیت تبدیل شده بود. بلند شدم و به عمه گفتم به حالت سگی بشینه و منم از پشت گذاشتم تو کسش. انگشتمو خیس می کرم و می ذاشتم دم سوراخ کونش. انصافاْ‌ کون بزرگ و نرمی داشت. کونش مثل پنبه نرم بود و دیگه لازم نبود بزنم در کونش تا شل کنه! سرعتمو تند تر کرده بودم و خیس عرق شده بودم. عمه شهین هم همش آخ و اوف می کرد و قربون صدقه ی برادر زاده اش می رفت. بکن بکن … تا ته … آخ … آه … حالش بدجور خراب شده بود فکر کنم به ارگاسم رسیده بود، منم سرعتمو بیشتر کردم و یه جیغ کوچولو کشید و ناله کرد… فهمیدم که آبش اومده… می خواستم کونش رو هم فتح کنم ولی اجازه نداد، گفتم شوهر کسخلش رضا هم از کون تا حالا نکردش. منم دیدم اصرار فایده نداره، لذت کون کردن اونم کونه نرم عمه شهین یه چیز دیگه است. سرشو گذاشتم دم سوراخ کونش، ممانعت می کرد و منم خواهش کردم عمه فقط همین یه دفعه یه ذره بیشتر توش نمی کنم و خلاصه راضی اش کردم … کیرمو تا نصفه ها تو کونش کرده بودم و می تونستم عقب جلو بکنم. لای پاهاشو کاملاْ‌باز کرده بودم که جا برای حرکت داشته باشه. عمه شهین ناله هاش شنیدنی شده بود: بکن عمه فدات شه … آخ جان … جونم … فشارم بده … جرم بده … بکن عمتو بکن .. . آه … . کم کم داشت آبم میومد، وقتی فهمید آبم داره میاد گفت بده میخوام آبتو بخورم. منم کیرمو دراوردم عمه با ولع زیاد گرفت تو دستش و بعد از چند بار عقب جلو کردن تو دهنش آبم با فشار ریخت تو دهنش. آنچنان می خورد که انگار بهش شربت داده بودن . بهش گفتم عمه خوشمزه است، تو حال خودش بود، جان آب کیر . قربون صدقم می رفت و می گفت فدات بشم علی جون، آب کیرت چه خوشمزه است. حسابی کمرم خالی شده بود. دیگه نا نداشتم همینطوری افتادم روش. لبامو می خورد و زبونشو می کرد تو دهنم. منم همراهیش می کردم. منم تو بغل گرم و نرمش این ور اونور می کردم و می گفتم عمه خیلی دوست دارم. بعد از چند دقیقه از جا بلند شدیم و لباسامون مرتب کردیم. ازش تشکر کردم و اونم قربون صدقم می رفت. عمه شهین رفت دستشویی خودشو بشوره و منم رفتم پائین یه سرک بکشم دیدم مامانم همچنان خوابه و خبری هم از فهمیه نیست، مثل اینکه با رفیقش رفته بودم بیرون. برگشتم بالا عمه هنوز تو دستشویی بود، در رو باز کرد و اومد تو بغلم و ماچم کرد و رفت پائین .
و به این ترتیب اون روز با همه ی حال و حولش تموم شد و خودم رب عمه اینا رو بردم در خونشون! بعد از این ماجرا یه بار دیگه هم فرصت پیش اومد و تونستم یه حالی به عمه شهینم بدم. رابطمون هم خیلی خوب شده بود

‏۱۴ نظر:

  1. باز هم از اينها بذار

    پاسخحذف
  2. ادرس ايميل منmahdibeheshti@rocketmail.com

    پاسخحذف
  3. بازم درباره ی سکس خانوادگی مخصوصا عمه خاله زندایی زن عمو بذارین

    پاسخحذف
  4. بد نبود جای پیشرفت داری

    پاسخحذف
  5. کیرم دهنت مرتیکه کسکش ، بی غیرت بی همه چیز..

    پاسخحذف
  6. كير تو كون مادر وخواهرت

    پاسخحذف
  7. عجب خاندان فاحشه ای داری/ کیرم تو کون همشون مخصوصا ننت

    پاسخحذف
  8. واقعا که امسال شماها روی هرچی مرده سفید کردین

    پاسخحذف
  9. كس خواهرت خواهر كسه

    پاسخحذف
  10. می اوردی منم بکنم عمه شهین تورو

    پاسخحذف
  11. ننتو هم میدادی ما بکنیم

    پاسخحذف
  12. واقعاکه خیلی بی وجدانی.حتماخواهرت هم مثل خودت جنده است.کیرم توکس مامان جون وعمه جون وخواهرجونت!

    پاسخحذف

درباره من

چنانچه سن شما پایین تر از 18 سال است به شما عمیقا پیشنهاد میکنیم که از خواندن مطالب این سایت صرف نظر کنید در غیر این صورت ما هیچ گونه مسئولیتی در قبال شما نخواهیم داشت و باید این را بدانید که خواندن این مطالب برای شما به هیچ وجه مناسب نیست ما بر این عقیده نیستیم شمارا به زور از دیدن این مطالب باز داریم چون میدانیم که این عمل بیهوده است و از انجا که فرهنگ ایرانی منطق را بیشتر قبول میکند از شما خواهش میکنیم که از مرور این سایت صرف نظر کنید چون این مطالب در روح و روان شما تاثیرات بدی خواهد گذاشت. چنانچه سن شما 18 و بالاتر هست در صورتی که موافقید ما به هیچ وجه شما را مجبور به خواندن این مطالب نکرده ایم و همچنین این را قبول دارید که از محتوا این سایت مطلع هستید میتوانید به مرور سایت ادامه دهید در غیر این صورت سریعا سایت را ترک کنید در صورتی که سن شما بیشتر از هجده سال هست به این توجه داشته باشید که اگر این مطالب را می خوانید به این دلیل نیست که موافق این مباحث هستید به طور مثال خود من با این نوع روابط مخالفم ولی برعکس از خوندن داستان هاش بی نهایت خوشم میاد اگر شما خواندن را هم دوست ندارید سایت را ترک کنید این را نیز به یاد داشته باشید که تمامی مطالب این ساخت ساختگی و دور از واقعیت است